داشتم فکرمیکردم چقدر تموم این چند سال که گذشت سخت بود چه روزای عجیبی رو با برچسب لبخندی بزرگ گذروندم.
روزایی که شاید حالا حالا ها نتونم واسه کسی تعریف کنم یادم نمیره هیچ وقت روزایی که با خنده ردشون کردم ولی خدا میدونست توی دلم چقدر غَم بود
هیچ وقت نمیذاشتم هیچکس بفهمه درونم چی میگذره،درسته که آثار زخما پاک نمیشه و هنوز روی نقطه نقطه وجودم حسشون میکنم ولی خوشحالم
انقدر قدرتمندشدم که الان تنها چیزی که میتونه ناراحتم کنه ناراحتی خانوادمه
فهمیدم نه توی دوستات میتونی دنبال رفاقت بگردی نه بین مردم دنبال همنشین درست و متوجه شدم نه کسی که از پیشرفت تو خوشحال میشه و نه از غمت ناراحت میشه و بهترین درس تجربه من ازاین قسمت از سرنوشت این بود،خانواده همه چیزه یک آدمه
و درنهایت بعضی وقتا مقصد مهم نیست ترک مبدأ مهمه...
حرفِدل