در نهایت دریافتم که خودم باید این روح خسته را تیمار کنم
خودم باید دستان مشت شدهی انسان در آینه را باز کنم و خودم باید به او صلح بیاموزم،
خودم باید از من مراقبت کند،
خودم باید پرستارش باشم،
خودم باید دوستش باشم،
خودم باید نگرانش باشم،
خودم باید من ِ زخم خوردهام را به خانه بازگردانم،
برایش قهوه دم کنم، خودم.
𝒥ℴ𝒾𝓃 𝓊𝓈
𓏲࣪ @TazadMi 𓏲𐝃
وقتی کسی از چشمم افتاد از نبودش ناراحت نمیشم؛
فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد غمگین میشم.
𝒥ℴ𝒾𝓃 𝓊𝓈
𓏲࣪ @TazadMi 𓏲𐝃
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه ¦ ³سـاعت بمونـہ ֢
شب عروسی داییم بیرون تالار منتظر بودم تا ........
سعید رو دیدم داشت میومد نزدیک تر ، وقتی نزدیکم شد با خنده مسخرش گفت مبارک باشه عروس خانم فکر کردی به همین راحتیا میتونی بری زندگی کنی گفتم بد میبینی!
چ*اقو از جیبش درآوورد اومدم ج*یغ بزنم دستشو گذاشت رو دهنم گفت: صدات دربیاد میک*شمت!!😥😥😥
یالا راه بیوفت ، داشت من رو میبرد سمت ماشینش کفش پاشنه بلند پوشیده بودم هولم داد گفت : زود باش پام پیچ خورد افتادم زمین دستشو انداخت دوطرف شالمو گرفت تو دستش منو کشید زمین تا ماشینش داشتم خفه میشدم نمیتونستم د*اد بزنم نفسم درنمیومد 😭😭
تا این که ...............
قشنگترین سرگذشتی هست که معرفی کردم😍
یه سرگذشت پر ماجرا که هر چی بخونی ازش سیر نمیشی
عضوگیریش محدوده، پس زود عضو بشین که پاک میشه👇
رمانی که تو ایتا ترکونده 🙈❤️
رمان خوناااا کجایید؟
زودی بیا تا رمانو از دست ندادی👇😉
https://eitaa.com/joinchat/253888005C42d5eeedfc
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه ¦ ³سـاعت بمونـہ ֢
سعید خونه نبود ،مادر سعید هولم داد تف کرد تو صورتمو یه چ*ک زد گوشم گفت چرا از زندگی پسرم نمیری بیرون نمیخوادت با چه زبونی بگه......
سعید منو از خونه پرتم کرد بیرون😳😔
https://eitaa.com/joinchat/253888005C42d5eeedfc