بعضیا رو باید فرستاد تو قرنطینهٔ «کمحرفی» تا ببینیم بدون تحلیلکردن زندگی بقیه چقدر دوام میارن.
خندهداره که دنیا پر از آدماییه که هنوز از خودشون مطمئن نیستن، ولی خیلی مطمئنن دربارهٔ کارِ تو.
بعضیا هم هستن که انگار اینترنت فقط برای این ساخته شده که نظر غیرضروریشونو منتشر کنن.
همیشه وسط گفتوگوهای بینتیجه یادم میافته: همه فقط دارن تلاش میکنن شنیده بشن، نه قانع.
نمیدونم چرا فکر میکنیم باید همیشه «فاز مثبت» بگیریم؛ گاهی پذیرفتن اینکه اوضاع «چنگی به دل نمیزنه» خودش یه قدم بزرگه برای حل مشکل. انگار داریم به یه زخم میگیم «تو همینجوری قشنگی» در حالی که نیاز به درمان داره!
من به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه آدما اینه که فکر میکنن «منطقی» بودن یعنی «احساسی» نبودن. در حالی که منطقیترین کار اینه که بفهمی احساساتت کجان و چطور میتونی مدیریتشون کنی، نه اینکه انکارشون کنی.
به نظرم «خودآگاهی» یعنی همین که بدونی کی باید حرف بزنی، کی باید سکوت کنی، و مهمتر از همه، کی باید از خودت فاصله بگیری.
«وَ تو فکر میکنی خدایِ خالقِ گسترهیِ دریاهای آبی و نیلگون، برای زندگی تو هیچ برنامهای ندارد؟!»
-غزلحمیدی
~ بهم گفت زندگی و تو چی میبینی؟
گفتم من زندگیو نمیبینم اما حسش میکنم. توی خندهای که بهش شک وارد شده از سوپرایزِ تولد، توی چشمای امیدوار مامان به من، توی دستای بابا، شاید دامنِ آبی، توی رزِ سفید، توی کتابها، شاید توی مکانی که اون باشه، توی خوابیدن شبهای پراسترس امتحان، تو خنده آدما در خیابون، توی آدمی که از شب تا صبح با خودشو این دنیا میجنگید ولی صبحش پیادهرویشو کرد، توی آفتاب دم غروب، توی بخارچای، توی آدمایی که دست از تلاششون حتی تو بدترین ناامیدیها نکشیدن . من زندگیو حسش کردم .
قبلنا فقط دلایل بزرگ، اتفاقات خیلی بزرگ شاید بهم حس زندگی میداد. اما کمکم فهمیدم حسِزندگی توی هرآدمی متفاوته و کسی برده که با چیزهای کوچیکی هیچکس حتی به قدرِ نیمنگاه هم بهشون توجه نمیکنه ، حس زندگی و بگیره بعد وقتی برنده میشه که توی سختیهاش از امید اون روزا استفاده میکنه و یکییکی بذر امید و میکاره. قاعدتاً دیدید کساییو که شاید فکر کنید این دنیا خوب باهاش تا نکرده ولی چجوری خنده آشکارا رو لبهاش جوونه زده ؛ اینا همون امید های کوچیکی هستن که ما نمیبینیم، ولی همون قدر تاثیر میذاره که حسزندگی سرشار تو وجود میشه.