من به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه آدما اینه که فکر میکنن «منطقی» بودن یعنی «احساسی» نبودن. در حالی که منطقیترین کار اینه که بفهمی احساساتت کجان و چطور میتونی مدیریتشون کنی، نه اینکه انکارشون کنی.
به نظرم «خودآگاهی» یعنی همین که بدونی کی باید حرف بزنی، کی باید سکوت کنی، و مهمتر از همه، کی باید از خودت فاصله بگیری.
«وَ تو فکر میکنی خدایِ خالقِ گسترهیِ دریاهای آبی و نیلگون، برای زندگی تو هیچ برنامهای ندارد؟!»
-غزلحمیدی
~ بهم گفت زندگی و تو چی میبینی؟
گفتم من زندگیو نمیبینم اما حسش میکنم. توی خندهای که بهش شک وارد شده از سوپرایزِ تولد، توی چشمای امیدوار مامان به من، توی دستای بابا، شاید دامنِ آبی، توی رزِ سفید، توی کتابها، شاید توی مکانی که اون باشه، توی خوابیدن شبهای پراسترس امتحان، تو خنده آدما در خیابون، توی آدمی که از شب تا صبح با خودشو این دنیا میجنگید ولی صبحش پیادهرویشو کرد، توی آفتاب دم غروب، توی بخارچای، توی آدمایی که دست از تلاششون حتی تو بدترین ناامیدیها نکشیدن . من زندگیو حسش کردم .
قبلنا فقط دلایل بزرگ، اتفاقات خیلی بزرگ شاید بهم حس زندگی میداد. اما کمکم فهمیدم حسِزندگی توی هرآدمی متفاوته و کسی برده که با چیزهای کوچیکی هیچکس حتی به قدرِ نیمنگاه هم بهشون توجه نمیکنه ، حس زندگی و بگیره بعد وقتی برنده میشه که توی سختیهاش از امید اون روزا استفاده میکنه و یکییکی بذر امید و میکاره. قاعدتاً دیدید کساییو که شاید فکر کنید این دنیا خوب باهاش تا نکرده ولی چجوری خنده آشکارا رو لبهاش جوونه زده ؛ اینا همون امید های کوچیکی هستن که ما نمیبینیم، ولی همون قدر تاثیر میذاره که حسزندگی سرشار تو وجود میشه.
وقتایی که باید سکوت کنم حرف میزنم، وقتایی که باید بزنم تو دهن طرف، میشینم تحلیلش میکنم؛ مشکلم دقیقاً همینه.
بعضی آدما رو باید با راهنمای استفاده میفرستادن توی زندگیمون، با خط درشت بالاش نوشته: «خطرِ اتلاف وقت.»
یه بخش عجیبی از زندگی اینه که ما برای چیزهای قابل اندازهگیری وقت و انرژی دقیق خرج میکنیم؛ تحقیق میکنیم، مقایسه میکنیم، جدول میکشیم. ولی وقتی پای تجربههای انسانی وسطه، معمولاً با حس لحظه تصمیم میگیریم. انگار ذهنمون برای «اطمینان» ساخته شده، ولی دلمون برای «ریسک». و جالب اینجاست که بیشترِ خاطرههای موندگارمون از همون تصمیمهای بیمحاسبه میاد، نه از انتخابهای حسابشده.