خاطرات، فقط یه سری عکسِ قدیمی نیستن؛ اونا یه جور نقشهی راهِ نانوشتهان که نشون میدن چطور از نقطهی A به نقطهی B رسیدیم. هر خاطره، یه تجربهی ثبت شدهست، یه درسِ ناگفته. این تجربهها، مثلِ تکههای یه پازل، شخصیتِ ما رو میسازن. وقتی به گذشته نگاه میکنیم، فقط یه آدمِ قبلی رو نمیبینیم؛ بلکه میبینیم چطور اون آدم، قدم به قدم تبدیل به کسی شده که امروز هست. و همین دیدنِ این مسیر، این تحول، باعث میشه که حس کنیم داریم از یه جایگاهِ مستحکمتر به آینده نگاه میکنیم؛ چون میدونیم از چه مسیری عبور کردیم و چی یاد گرفتیم، حتی اگه اون یادگیری، دردناک بوده باشه.
ما یه وقتایی اونقدر درگیرِ “چی باید بشه” هستیم که یادمون میره “چی هست”. تمرکزمون رویِ آیندهست، رویِ اهدافی که ممکنه هیچوقت هم اتفاق نیفتن، رویِ تصاویری که از زندگیِ ایدهآل توی ذهنمون ساختیم. ولی غافل از اینکه خودِ زندگی، همین لحظههایِ کوتاهه؛ همین نفس کشیدنِ الان، همین نگاه کردن به اطرافت. اگه نتونیم توی همین لحظه حضور داشته باشیم و ازش لذت ببریم، تمامِ اون برنامهریزیها و آرزوها، فقط یه مشت خیالِ دستنیافتنی باقی میمونه. شاید لازم باشه گاهی سرعتمون رو کم کنیم، نفس عمیق بکشیم و ببینیم همین الان، همینجا، چه چیزایی داریم که ارزشِ دیدن و تجربهکردن دارن.
من گفتم اهمیت نمیدم ؟ من بسیار غلط کردم بسی چیزم خوردم. من خیلیم اهمیت میدم پس غلط بیجا نکن.
شبا ادم دلش میخواد بزنه جاده فقط.
حالا بزار لحاف و برگردونم قسمت سردش تا خوابم ببره.
تو این سن رو خودتون و ایندتون و باز کردن بدبختیاتون تمرکز کنین نه اینکه دردسر جدید اد کنین تو زندگیتون
به بعضیا میخوام بگم چجوری انقدر بیشعوری اخه
اصلا چجوری این حجم از بیشعوری توی وجودت جا گرفته هنوز نترکیدی