من به این نظریه رسیدم که بیشتر آدمها فقط به یه ذره بیشتر فهمیدهشدن نیاز دارن، همین. نه نصیحت، نه نتیجهگیری.
یه دورهای فکر میکردم آدم باید خیلی چیزا رو جدی بگیره، بعد فهمیدم نصف زندگی با «بیخیال بابا» قشنگتر میگذره.
بعضیا رو باید فرستاد تو قرنطینهٔ «کمحرفی» تا ببینیم بدون تحلیلکردن زندگی بقیه چقدر دوام میارن.
خندهداره که دنیا پر از آدماییه که هنوز از خودشون مطمئن نیستن، ولی خیلی مطمئنن دربارهٔ کارِ تو.
بعضیا هم هستن که انگار اینترنت فقط برای این ساخته شده که نظر غیرضروریشونو منتشر کنن.
همیشه وسط گفتوگوهای بینتیجه یادم میافته: همه فقط دارن تلاش میکنن شنیده بشن، نه قانع.
نمیدونم چرا فکر میکنیم باید همیشه «فاز مثبت» بگیریم؛ گاهی پذیرفتن اینکه اوضاع «چنگی به دل نمیزنه» خودش یه قدم بزرگه برای حل مشکل. انگار داریم به یه زخم میگیم «تو همینجوری قشنگی» در حالی که نیاز به درمان داره!
من به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه آدما اینه که فکر میکنن «منطقی» بودن یعنی «احساسی» نبودن. در حالی که منطقیترین کار اینه که بفهمی احساساتت کجان و چطور میتونی مدیریتشون کنی، نه اینکه انکارشون کنی.
به نظرم «خودآگاهی» یعنی همین که بدونی کی باید حرف بزنی، کی باید سکوت کنی، و مهمتر از همه، کی باید از خودت فاصله بگیری.
«وَ تو فکر میکنی خدایِ خالقِ گسترهیِ دریاهای آبی و نیلگون، برای زندگی تو هیچ برنامهای ندارد؟!»
-غزلحمیدی