«جنگ پایان خواهد یافت،
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت،
و باقى میماند آن مادر پیرى که،
چشم به راه فرزند شهیدش است،
و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است،
و فرزندانى که به انتظار پدر، قهرمانشان نشستهاند،
نمیدانم چه کسى وطن را فروخت...
اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت.»
-محموددرویش
بعضی فکرها مثل مهمونای ناخوندهان؛ نمیخوای بیان، ولی میان، میشینن، چای میخوان، خاطرات دردناک میخوان… آخرشم میرن انگار ازت طلبکار بودن.
کاش میشد یهبار دیگه بچگانه خوشحال شد… همونقدر ساده که با یه بستنی یا یه کارتون، دنیا قشنگ میشد، نه با هزار تا حرف و تحلیل.
هرکس داستانی داره که فقط خودش میدونه چقدر سختی توش پنهانه؛ برای همین توی رفتار آدمها، قضاوت کردن همیشه اشتباه شروع میشه.
عجیب اینجاست که ما دنبال آرامش میگردیم، در حالی که بیشترش همینجاست… وسط همان زندگی شلوغی که مدام ازش شکایت میکنیم.
آدمهای جالب اوناییان که وقتی باهاشون حرف میزنی، هم انرژی میگیری، هم حس میکنی شاید زندگی آنقدرها هم جدی نباشه.
ما عوض نمیشیم، فقط لایههایی از خودمون رو که لازم نداریم کمکم میذاریم کنار. این اسمش تغییر نیست؛ بالغ شدنه.
"یه جاهایی تو زندگی هست که انگار زمان وایمیسته، نه برای اینکه دلتنگی، که برای اینکه بفهمی چقدر بزرگ شدی."