دستش که به آب خورد ، یاد وصیت پدرش افتاد.
’ کنارش بمان مظلوم تر از او نیست ! ‘
چنان سراسیمه بازگشت که دستهایش را جا گذاشت..
نمیدانم اگر واقعاً آدم بدی هستم ، اما دیگر تحملِ دردهایی که مقصرش نیستم را ندارم .
از یه جایی به بعدم خسته میشی از اینکه حواست به حال بقیه باشه و کسی حواسش به حالت نباشه..
همیشه جزء اون آدمایی بودم که دنبال آدما نبودم ، اگه لازم باشه تنها بشینم ، تنها میشینم .