هدایت شده از - قهوهٔنـطلبیده -
امشب خیره به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم
سرمو رو زانوم گذاشته بودم و داشتم انتظار میکشیدم
منتظرِ یک تماس، یک پیام
من فکر میکردم انرژی ها منتقل میشن به همدیگه
همش پیش خودم میگفتم امشب خیلی آواری رو خودت، همچی بازتاب میشه! نه؟
زمان میگذشت و من هنوز پلک نمیزدم
کورسویِ امیدی رو برای خودم نگه داشتم! همچنان نگه داشتم.. دقیقه ها جلو میرفتن و باز هم! نگه داشتم..تا جایی که ...
به خودم اومدم دیدم مشغول پاک کردن شلوغ کاری چشمام بودم و با ته ته ته ته ته ته ته ِناامیدی و اوج اوج اوج اوج اوج اوج اوج ِاندوه از سر جام بلند شدم و رفتم چایی خوردم.
هدایت شده از - قهوهٔنـطلبیده -
در اولین باران پاییزی، من روح تو را بوسه باران خواهم کرد.