پارتـ¹⁵
هنوز جملهی سوگند در گوشهای علی طنینانداز بود که ناگهان نسیم خنک شبانه با بوی تندی از عطرِ میخک درآمیخت؛ عطری که علی سالها بود آن را فراموش نکرده بود؛ عطری که در خاطراتِ تاریکِ گذشتهاش، درست قبل از وقوعِ فاجعه پیچیده بود.
علی بیاختیار ایستاد. صدای خندههای ماهورا و مهیار که چند قدم جلوتر بودند، مثلِ صدای رادیویی که موجش ضعیف شده باشد، در گوشش میپیچید.
سوگند که متوجه توقف ناگهانی او شد، دستش را رها نکرد، بلکه به سمت علی چرخید و با نگرانی پرسید: «علی؟ چیزی شده؟ رنگت پریده!»
علی جوابی نداد. نگاهش را در میان تاریکی پارکینگِ نیمهخالی چرخاند. چراغهای ماشینها مثل چشمهای بیروح در شب میدرخشیدند. آنجا بود؛ در کنجِ تاریکترین ستون پارکینگ، سایهای که نه به دیوار چسبیده بود و نه حرکت میکرد، فقط «بود». انگار از دلِ بتنها بیرون آمده بود.
مهیار برگشت و با لحنی شوخ گفت: «هوی! علی! کجای کاری؟ نکنه ترسیدی از عاقبتِ نامزدی من؟»
علی بالاخره زبان باز کرد، اما صدایش لرزشِ خفیفی داشت: «بچهها... شما هم این بو رو حس میکنید؟»
ماهورا بینیاش را در هوا تکان داد و ابرو در هم کشید: «بو؟ کدوم بو؟ من فقط بویِ دودِ اگزوز و آسفالتِ خیس حس میکنم.»