eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
341 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
A sin written by a man becomes a sin left unwritten by a woman.
درخت را در جیبم گذاشتم، کلاه‌ هودی‌ام از برگ‌ها پر شد.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون فقط برای شما نوشته شده‌اند. رفتند این‌جا. 🤍
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آه‌وان. گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی می‌دونستی آهو با الف‌و نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، به‌جاش ده‌تا آهوی دیگه هست. رفتی‌و من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاش‌کی اونو می‌بستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خنده‌های تو، گفتم آهوان. آه‌و آن. تو کِی شدی آن ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کهنه‌پوش. خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنه‌پوشم. «کهنه‌پوش؟ چی میگی آناهید. ای‌کاش همیشه نو باشی.» «نه، من کهنه‌پوشم. کلمات کهنه می‌پوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نم‌ناک، قصّه‌های کهنه.» زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمه‌ست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت می‌کنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمه‌ها، لباس‌ها، کتاب‌ها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت می‌کنن. مستت می‌کنن و سرت سنگین میشه. گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنه‌پوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنه‌پوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنه‌ان. باهاش ژاکت دو نفره می‌بافیم و کهنه‌پوش می‌شیم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
بپرس غم چطور زاده شده؟ برایت کتاب را ورق می‌زند و با جوهر قرمز دور چند کلامی دایره می‌کشد. مادر. جوان. پرپر. خمیده. پیر. فرزند مادری را کشتند و مادر خمید، کودک به درس غین نرسیده بود و حتی عین که بداند عین، می‌شود عین چشمان شاد مادر که ناگاه از بین حروف، مادر خمیده به غین می‌رسد. غین خمید و شکسته‌شکسته به میم بازگشت. بازگشت تا به الف برسد، به کودک، و امّا در میم زمین خورد. چنین شد که غم، زاده شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آفتاب خفته بود. آدم‌برفی التماس کرد. گفت دل‌تنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمی‌آورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، این‌جا درختان خفته‌اند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کرده‌ام. امّا او رفت چون سردش بود. آدم‌برفی نمی‌توانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدم‌برفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدم‌برفی نگاهش به نور فتاد. - تو چاره‌ی دلتنگی دانی؟ - آری، امّا... - خواهش می‌کنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست می‌کنم آفتاب! - امّا آخر آب می‌شوی. آدم‌برفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه می‌دانست محبتش، آدم‌برفی را خواهد کشت؟ آدم‌برفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شال‌گرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران می‌آید، سقف خانه‌ی اویی که تنهایش گذاشت، نم می‌دهد. آدم‌برفی هنوز گریه می‌کند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه می‌کند. اشک‌ها، باهم مخلوط شده‌اند...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتند که عشق، توت‌های سفید شیرینی‌ست بر شاخه‌ی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توت‌ها را چیدم و دستانم رنگی شد.دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلک‌هایو، می‌خواستم با عشق طهارت شوم. امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسی‌ست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را به‌هم گره می‌زند و سِر می‌کند. نمی‌دانم، شاید خرمالوها هنوز نرسیده بودند و من بی‌جهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گس نرسیده فروختم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نخست که کلمه‌ی جنون پا پیش می‌گذارد، لیلی می‌گرید. لیلی می‌گرید ‌و زمین را آب می‌گیرد و نوح، می‌گوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟ لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستن‌های مرا نیز، دوا می‌دید. جنون منم شیخ، جنون منم. شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشک‌های لیلی برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تو حس سه‌شنبه‌ها را می‌دادی، ذوق سه‌شنبه را در من بیدار می‌کردی که زین‌پس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زده‌ام. البت، نمی‌دانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمی‌گذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبه‌ی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبه‌های من شدی. شنبه‌هایی که از آن رد نمی‌شدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سه‌شنبه‌ها، بلاتکلیف رهایم نمی‌کردی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
زندگی برای فرد زنده بود. آخِر مرا چه به زنده بودن؟ اصلاً زنده بودن را در چه چیز معنی می‌کنی؟ از کودکی چنین بپرس و خواهد گفت هنوز دمی داری‌و بازدمی، پس زنده‌ای. آخر چه زندگانی‌ای؟ آری، نان خشک هم زنده‌است. طفلک از همان آرد و خمیر درست شده، در تنور خفته، نرم شده و سپس نون شده. امّا خشک شده. زنده‌است؟ گلی که پژمرد چی؟ واقعاً می‌توان گفت زنده‌است؟ رهایم کنید. من چنین زنده بودنی را نخواسته‌ام. من نمی‌خواهم مدام بدوم و زمین بخورم و اسمش را زندگی بگذارم. مرده‌ی در گور خفته، زنده‌تر از من است قربان...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
قرمز. یک قرمزِ خیلی تند. قرمز، آدم را به‌هم می‌ریزد. زیرا قرمز تشنه‌ی دیده شدن است؛ دوست دارد روی خرابی‌ها و پارچه‌های سفیدِ بیمارستان در چَشم بزند. اصولاً قرمز رنگی نیست که بتوان به‌راحتی انکارش کرد، مگر این‌که سفیدی‌ها را خود بیافرینی که قرمزی پس از آن را، انکار کنی. آن‌روز که رژ قرمزم را زدم، می‌خواستم بگویم من جانم را ارزانی تو کرده‌ام. هرچه خون قرمزِ روشن در رگ‌هایم است، مال تو. تو عاشق رنگ قرمز بودی، امّا قرمزِ تازه! برای همین چاقویت را صاف در قلبم فرو کردی. اما وقتی قرمزی خونم روی دستانت مانده، تیره شد و قهوه‌ای شد، انزجار ورزیدی. امّا خب... هیچ‌وقت نتوانستی آن‌ها را از دستانت پاک کنی.