eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
326 دنبال‌کننده
16 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
آه‌وان. گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی می‌دونستی آهو با الف‌و نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، به‌جاش ده‌تا آهوی دیگه هست. رفتی‌و من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاش‌کی اونو می‌بستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خنده‌های تو، گفتم آهوان. آه‌و آن. تو کِی شدی آن ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
انتظار و یه نقطه. پیشونی پدربزرگ رو مهر بوسیده بود، یه هاله‌ی تیره. زانوهاش ساییده شده بود. گفتم پدرجون، چرا پاهات این‌طوریه؟ چرا مهر، پیشونیت رو کدر کرده؟ خندید. سجاده انداخت و روش خوابیدم. دسته‌دسته موهای مشکیم رو نوازش کرد، گفت چه موهای قشنگی داری. مشکی، پریشون، دریا. گفتم پدرجون دریای تاریک ترسناکه،به‌چا درد می‌خوره؟ گفت موهای ما که شد رود شفاف، چی شد؟ جز این‌که مُهر بوسه‌ی ماه بکارهروی پیشونیمون و موهامون بشه سفیدی برف‌ها. - پدر جون، قصه‌ت رو نگفتی. - انتظار. گفت و یه نقطه گذاشت آخرش. گفت و خندید و موهام رو عقب زد. سجده‌هام طولانی شدن، موهای دسته‌دسته ریختن و نگاهم از پنجره‌ها به انتهای جاده‌ها دوخته شد، ابرها باریدن و قطره‌ها رو شمردم. انتظار. انتظار برای عزیز رفته و رفتن‌های بی‌بازگشت. انتظار. سجده‌هام طولانی شدن پدرجون، چایی‌هام سرد شدن و دستام جای موهام یخ زدن و سفید شدن. آره. قصّه‌ی انتظار،میشه انتظار و یه نقطه.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
کهنه‌پوش. خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنه‌پوشم. «کهنه‌پوش؟ چی میگی آناهید. ای‌کاش همیشه نو باشی.» «نه، من کهنه‌پوشم. کلمات کهنه می‌پوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نم‌ناک، قصّه‌های کهنه.» زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمه‌ست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت می‌کنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمه‌ها، لباس‌ها، کتاب‌ها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت می‌کنن. مستت می‌کنن و سرت سنگین میشه. گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنه‌پوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنه‌پوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنه‌ان. باهاش ژاکت دو نفره می‌بافیم و کهنه‌پوش می‌شیم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
چشم_چشمانت را ببند. با بوسه‌های من، چشمانت را ببند. چشمانت را ببند. خون‌ها را می‌شویم از آن دو دیده‌ی مهتاب دیده. به ماه چَشم بدوز و خارها را، به دستانِ خراشیده‌ی باغبان بسپار. یک، دو، سه، ده گل سرخ برایت می‌آورم و مپرس از خون چه کسی چنین گلگون است. تو چَشمانت را ببند، ببند و در نور باز کن، ببند و بگذار در هنگامی که آن دو پلک از هم جدا شدند، تنها چیزی که می‌بینند، نور بی‌حّد بعد تاریکی سینِما باشد، نه سرخی خون و انعکاس انفجارها. چشمانت را ببند اسرا.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
عزیز هورزادی که گفتی فرسوده، آدرس خونه‌ت خرابه. لطف می‌کنی دوباره بفرستیش ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
پرنده. صبر کن برات قصه‌ی پرستوی شکسته بال رو بگم. پرستو بودم و جامانده از دسته‌ها. پرستوها آخر غروب رسیدن و شدن ۷ و ۸، دور و بلند، آزاد و نزدیک به پنجه‌ی آفتاب. من امّا با بال شکسته گوشه‌ی کوهستان نشستم. یه‌دفعه گفت نه، هیس. بسه، هیچی نگو. کافیه. نقطه بذار. بالت شکست؟ خب بلند شو. عصبی شدم، بالم رو بلند کردم و بهش نشون دادم، گفتم ببین چطور دو نیم میشه. ببین چطور پرهاش به خاک کشیده میشه. لبخند زد، دست کشید روی استخون شکسته‌ی بالم و گفت آدم بال نداشت. بالم محو شد. گفت انسان دلش پرواز می‌خواست. زمین خوردم. داد زدم هیس، توروخدا ساکت‌شو. گفت تو پرستو نیستی، هوای ریه‌هام قطع شد. گفت آدم بال نداشت، زمینی بود، پرواز می‌خواست؛ بالن ساخت، هواپیما، هلی‌کوپتر. آدم به آسمون رسید. آدم بمون و به آسمون برس. گریه کردم و فقط اشک‌هام بخار شدن و به آسمون رسیدن. گفتم نگو، گفتی. پرپر شدم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
بپرس غم چطور زاده شده؟ برایت کتاب را ورق می‌زند و با جوهر قرمز دور چند کلامی دایره می‌کشد. مادر. جوان. پرپر. خمیده. پیر. فرزند مادری را کشتند و مادر خمید، کودک به درس غین نرسیده بود و حتی عین که بداند عین، می‌شود عین چشمان شاد مادر که ناگاه از بین حروف، مادر خمیده به غین می‌رسد. غین خمید و شکسته‌شکسته به میم بازگشت. بازگشت تا به الف برسد، به کودک، و امّا در میم زمین خورد. چنین شد که غم، زاده شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
ترانه و آواز فرق داشتند و من نمی‌دانستم. ترانه و آواز فرق داشتند؛ و من نمی‌دانستم میان صدایی که می‌خوانَد و کلامی که برای خوانده‌شدن زاده می‌شود، این‌همه فاصله است. من ترانه بودم. ترانه شدم. حروف شدم و در هم تنیدم و رپی سفیدی گوشه‌ی چشمانت، پخش شدم. گفتم بخوان. آواز سر بده و ترانه را بخوان. امّا نه، ترانه صدا نداشت. من، صدا نداشتم.صدای من تو بودی و نمی‌دانستم می‌توان ترانه را کُشت، اما آواز را نه. آواز سر دادی اما پلکزدی و کلمات من از لبانت لیز خورد، نرسید، صدا نشد. چنین شد که ترانه‌ی من همیشه لال ماند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
خاطرات را نگه‌دار. دویدم و آن وسط‌ها چندباری زمین خوردم، دویدم و به لحظات چنگ کشیدم، به خطوط کاغذ کشیدم و در بین لنز دوربین محصور کردم. خاطرات را نگه‌دار. دفترم را ورق زدم و آن‌جا روی کلمات عطر تو را زدم و بوسه‌هایت را قایم کردم. خنده‌های مادر را ضبط کردم و در لنز دپربین، چشمانت را نگه‌داشتم. خاطرات را زنده نگه‌دار. هیس. نوار کاست را بردار و بشکن. خاطرات، زنده می‌مانند. خاطرات آواز می‌شوند و در مغز استخوانت می‌نوازند و نیازی به اینان نیست! لحظات را خاطره کن. نوار کاست را عوض کن، بچرخان، تیغه را رویش بگذار و به آوازش گوش کن. دفتر خاطرات را لحظه‌ای کنار بگذار و عطرش را به بینی بکش و بوسه‌هایش را بچش. خاطرات را نخست، زندگی کن.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
گفتم ستاره‌ها قشنگن. پنج‌تا پر دارن و نور، نور_نور دارند. تابان پنج حرف داره و ستاره پنج پر. گفتم قشنگن و تو ستاره‌هات رو جا گذاشتی، گفتی این‌ها مال تو. گفتی تو زیاد جا می‌مونی، پس ستاره‌ها مال تو. گفتم چرا؟ خوندی نگاه کن، ستاره‌ها چهارسال پیش می‌میرن اما تو لحظه‌ی مرگشون جا می‌مونن. جا می‌مونن و نگاهشون به چهارسال بعد می‌رسه. پریدم، قلبم تیر کشید. کفتم صبر کن، ستاره‌ها رو ببر. نمی‌خوامشون. اما رفته بودی. ستاره‌ها قشنگ بودن، اما وقتی شب‌ها توی گلوم جا می‌موندن و پرهاشون خونی می‌شد، قشنگ نمی‌شدن. جاموندم و جا گذاشتی. بغضِ ستاره‌ها از نور ناخواسته‌شون رو تو گلوی من جا گذاشتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
آفتاب خفته بود. آدم‌برفی التماس کرد. گفت دل‌تنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمی‌آورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، این‌جا درختان خفته‌اند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کرده‌ام. امّا او رفت چون سردش بود. آدم‌برفی نمی‌توانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدم‌برفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدم‌برفی نگاهش به نور فتاد. - تو چاره‌ی دلتنگی دانی؟ - آری، امّا... - خواهش می‌کنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست می‌کنم آفتاب! - امّا آخر آب می‌شوی. آدم‌برفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه می‌دانست محبتش، آدم‌برفی را خواهد کشت؟ آدم‌برفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شال‌گرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران می‌آید، سقف خانه‌ی اویی که تنهایش گذاشت، نم می‌دهد. آدم‌برفی هنوز گریه می‌کند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه می‌کند.اشک‌هت، باهم مخلوط شده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
گفت سایه‌ات را با تیر می‌زنم، سرش را می‌زنم و تمام اشیاء را بر می‌دارم تا نکند سایه بشوی و بخزی در خانه‌ام. گفتم من امّا تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و پرده می‌کشم بر نور، که تو تمام من، خانه، تخت، کتاب‌ها، زمین، فرش، دیوار؛ تمام خانه‌و من به آغوش سایه‌ات رویم. ریحانه گفت سایه، تنها در وجودیت نور معنا بخشد و در شب نیست. گفتم پس گر سایه نیستی، چطور چنین به هنگام سقوط خورشید، تمام فکرم را تصرف می‌کنی؟ تو تاریکی‌ای ؟ - من شبم.