eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
337 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
پرنده. صبر کن برات قصه‌ی پرستوی شکسته بال رو بگم. پرستو بودم و جامانده از دسته‌ها. پرستوها آخر غروب رسیدن و شدن ۷ و ۸، دور و بلند، آزاد و نزدیک به پنجه‌ی آفتاب. من امّا با بال شکسته گوشه‌ی کوهستان نشستم. یه‌دفعه گفت نه، هیس. بسه، هیچی نگو. کافیه. نقطه بذار. بالت شکست؟ خب بلند شو. عصبی شدم، بالم رو بلند کردم و بهش نشون دادم، گفتم ببین چطور دو نیم میشه. ببین چطور پرهاش به خاک کشیده میشه. لبخند زد، دست کشید روی استخون شکسته‌ی بالم و گفت آدم بال نداشت. بالم محو شد. گفت انسان دلش پرواز می‌خواست. زمین خوردم. داد زدم هیس، توروخدا ساکت‌شو. گفت تو پرستو نیستی، هوای ریه‌هام قطع شد. گفت آدم بال نداشت، زمینی بود، پرواز می‌خواست؛ بالن ساخت، هواپیما، هلی‌کوپتر. آدم به آسمون رسید. آدم بمون و به آسمون برس. گریه کردم و فقط اشک‌هام بخار شدن و به آسمون رسیدن. گفتم نگو، گفتی. پرپر شدم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
بپرس غم چطور زاده شده؟ برایت کتاب را ورق می‌زند و با جوهر قرمز دور چند کلامی دایره می‌کشد. مادر. جوان. پرپر. خمیده. پیر. فرزند مادری را کشتند و مادر خمید، کودک به درس غین نرسیده بود و حتی عین که بداند عین، می‌شود عین چشمان شاد مادر که ناگاه از بین حروف، مادر خمیده به غین می‌رسد. غین خمید و شکسته‌شکسته به میم بازگشت. بازگشت تا به الف برسد، به کودک، و امّا در میم زمین خورد. چنین شد که غم، زاده شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ترانه و آواز فرق داشتند و من نمی‌دانستم. ترانه و آواز فرق داشتند؛ و من نمی‌دانستم میان صدایی که می‌خوانَد و کلامی که برای خوانده‌شدن زاده می‌شود، این‌همه فاصله است. من ترانه بودم. ترانه شدم. حروف شدم و در هم تنیدم و رپی سفیدی گوشه‌ی چشمانت، پخش شدم. گفتم بخوان. آواز سر بده و ترانه را بخوان. امّا نه، ترانه صدا نداشت. من، صدا نداشتم.صدای من تو بودی و نمی‌دانستم می‌توان ترانه را کُشت، اما آواز را نه. آواز سر دادی اما پلکزدی و کلمات من از لبانت لیز خورد، نرسید، صدا نشد. چنین شد که ترانه‌ی من همیشه لال ماند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
خاطرات را نگه‌دار. دویدم و آن وسط‌ها چندباری زمین خوردم، دویدم و به لحظات چنگ کشیدم، به خطوط کاغذ کشیدم و در بین لنز دوربین محصور کردم. خاطرات را نگه‌دار. دفترم را ورق زدم و آن‌جا روی کلمات عطر تو را زدم و بوسه‌هایت را قایم کردم. خنده‌های مادر را ضبط کردم و در لنز دپربین، چشمانت را نگه‌داشتم. خاطرات را زنده نگه‌دار. هیس. نوار کاست را بردار و بشکن. خاطرات، زنده می‌مانند. خاطرات آواز می‌شوند و در مغز استخوانت می‌نوازند و نیازی به اینان نیست! لحظات را خاطره کن. نوار کاست را عوض کن، بچرخان، تیغه را رویش بگذار و به آوازش گوش کن. دفتر خاطرات را لحظه‌ای کنار بگذار و عطرش را به بینی بکش و بوسه‌هایش را بچش. خاطرات را نخست، زندگی کن.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم ستاره‌ها قشنگن. پنج‌تا پر دارن و نور، نور_نور دارند. تابان پنج حرف داره و ستاره پنج پر. گفتم قشنگن و تو ستاره‌هات رو جا گذاشتی، گفتی این‌ها مال تو. گفتی تو زیاد جا می‌مونی، پس ستاره‌ها مال تو. گفتم چرا؟ خوندی نگاه کن، ستاره‌ها چهارسال پیش می‌میرن اما تو لحظه‌ی مرگشون جا می‌مونن. جا می‌مونن و نگاهشون به چهارسال بعد می‌رسه. پریدم، قلبم تیر کشید. کفتم صبر کن، ستاره‌ها رو ببر. نمی‌خوامشون. اما رفته بودی. ستاره‌ها قشنگ بودن، اما وقتی شب‌ها توی گلوم جا می‌موندن و پرهاشون خونی می‌شد، قشنگ نمی‌شدن. جاموندم و جا گذاشتی. بغضِ ستاره‌ها از نور ناخواسته‌شون رو تو گلوی من جا گذاشتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آفتاب خفته بود. آدم‌برفی التماس کرد. گفت دل‌تنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمی‌آورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، این‌جا درختان خفته‌اند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کرده‌ام. امّا او رفت چون سردش بود. آدم‌برفی نمی‌توانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدم‌برفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدم‌برفی نگاهش به نور فتاد. - تو چاره‌ی دلتنگی دانی؟ - آری، امّا... - خواهش می‌کنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست می‌کنم آفتاب! - امّا آخر آب می‌شوی. آدم‌برفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه می‌دانست محبتش، آدم‌برفی را خواهد کشت؟ آدم‌برفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شال‌گرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران می‌آید، سقف خانه‌ی اویی که تنهایش گذاشت، نم می‌دهد. آدم‌برفی هنوز گریه می‌کند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه می‌کند. اشک‌ها، باهم مخلوط شده‌اند...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفت سایه‌ات را با تیر می‌زنم، سرش را می‌زنم و تمام اشیاء را بر می‌دارم تا نکند سایه بشوی و بخزی در خانه‌ام. گفتم من امّا تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و پرده می‌کشم بر نور، که تو تمام من، خانه، تخت، کتاب‌ها، زمین، فرش، دیوار؛ تمام خانه‌و من به آغوش سایه‌ات رویم. ریحانه گفت سایه، تنها در وجودیت نور معنا بخشد و در شب نیست. گفتم پس گر سایه نیستی، چطور چنین به هنگام سقوط خورشید، تمام فکرم را تصرف می‌کنی؟ تو تاریکی‌ای ؟ - من شبم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
دلِ من تنگ نشد، سوخت. آب شد و پایین ریخت. امید داشتم حدأقل، مذاب باشد و بسوزانتت. امّا تنها قلبم را می‌سوزاند و پایین می‌رفت، به سرانگشتانِ پاهایم می‌رسید و رمق را می‌درید. گفتی دل‌تنگ شده‌ای؟ تلخندی کردم و گفت من، دل‌آب شده‌ام. آتش گرفته‌ام و تو نظاره می‌کنی، از پشت پنجره خانه‌ات، که چطور خانه‌ام می‌سوزد. سمت خانه‌ات دویدم، رسیدم، فراق لحظه‌ای وصآل شد، امّا وصال نمک بود و من زخمی. بیشتر سوختم. زخمم تازه‌است، همین مرا بس است. می‌خواهم بسوزد. می‌خواهم از فکرِ تو، بسوزم. می‌خواهم تازه بماند. امّا جان عزیزتان، شما دیگر نگویید دل‌تنگ. من سوختم، تنگ شدن مال چشمان است وقتی بعد تاریکی، نور می‌بینند. من سوختم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتند که عشق، توت‌های سفید شیرینی‌ست بر شاخه‌ی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توت‌ها را چیدم و دستانم رنگی شد.دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلک‌هایو، می‌خواستم با عشق طهارت شوم. امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسی‌ست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را به‌هم گره می‌زند و سِر می‌کند. نمی‌دانم، شاید خرمالوها هنپز نرسیده بودند و من بی‌جهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گس نرسیده فروختم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
می‌خواست نور را لمس کنند. پروانه‌ای بود در التماس نور، نور دپر بود و خورشید داغ. در میانه‌ی راه به شمع خورد و فرود آمد، نشست، چشمانش درخشید. او نور بود؟ دور شمع چرخید. چرخید و ستایشش کرد، نیاشش کرد. - تو نور داری؟ شمع که قطره‌قطره داشت آب می‌شد، آهی جان‌سوز دمید در هوا و چم از او گرفت، «چه شده پروانه؟ به تماشای آب شدن من آمده‌ای؟ نکند چنین ذره‌ذره سوختنم، تو را یاد عمر اندکت می‌اندازد؟» - امّا... امّا تو نور داری! - گول نخور پروانه، من بدل به نورم. نوری اشتباه، غلط، اندک. نوری که می‌میرد،با بوسه‌ی کوتاهی از باد. پروانه پژمرد، غمین قرار یافت و کنار شمع فرود آمد، «من عمر اندکی دارم، به خورشید نمی‌توانم برسم.» شمع لبخندی اندوه‌بار زد و قامتش پایین‌تر، پایین‌تر و پایین‌تر رفت و آب شد: «در نور درست پرواز کن، مسیر نیز خود نور است.» شمع با بوسه‌ی باد خموش شد و پروانه برخاست. او بال داشت، چیزی که شمع نداشت. چاره‌ی شمع حز آب شدن مبود، امّا اپ بال داشت و انفعال نبایدش. بال زد، به سمت خورشید رفت، مسیر را پرتوها شستند، شب را باز خورشید، از پشت ماه مواظب بود. پس پروانه در نور مُرد. چون نپر، مسیر بود، خورشید بود، پرتوها بود. به نور رسید. من هم دوستت دارم آهو، به اندازه‌ای که پروانه در ستایش نور بود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نخست که کلمه‌ی جنون پا پیش می‌گذارد، لیلی می‌گرید. لیلی می‌گرید ‌و زمین را آب می‌گیرد و نوح، می‌گوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟ لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستن‌های مرا نیز، دوا می‌دید. جنون منم شیخ، جنون منم. شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشک‌های لیلی برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تو حس سه‌شنبه‌ها را می‌دادی، ذوق سه‌شنبه را در من بیدار می‌کردی که زین‌پس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زده‌ام. البت، نمی‌دانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمی‌گذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبه‌ی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبه‌های من شدی. شنبه‌هایی که از آن رد نمی‌شدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سه‌شنبه‌ها، بلاتکلیف رهایم نمی‌کردی.