eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
334 دنبال‌کننده
16 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
خاطرات را نگه‌دار. دویدم و آن وسط‌ها چندباری زمین خوردم، دویدم و به لحظات چنگ کشیدم، به خطوط کاغذ کشیدم و در بین لنز دوربین محصور کردم. خاطرات را نگه‌دار. دفترم را ورق زدم و آن‌جا روی کلمات عطر تو را زدم و بوسه‌هایت را قایم کردم. خنده‌های مادر را ضبط کردم و در لنز دپربین، چشمانت را نگه‌داشتم. خاطرات را زنده نگه‌دار. هیس. نوار کاست را بردار و بشکن. خاطرات، زنده می‌مانند. خاطرات آواز می‌شوند و در مغز استخوانت می‌نوازند و نیازی به اینان نیست! لحظات را خاطره کن. نوار کاست را عوض کن، بچرخان، تیغه را رویش بگذار و به آوازش گوش کن. دفتر خاطرات را لحظه‌ای کنار بگذار و عطرش را به بینی بکش و بوسه‌هایش را بچش. خاطرات را نخست، زندگی کن.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
گفتم ستاره‌ها قشنگن. پنج‌تا پر دارن و نور، نور_نور دارند. تابان پنج حرف داره و ستاره پنج پر. گفتم قشنگن و تو ستاره‌هات رو جا گذاشتی، گفتی این‌ها مال تو. گفتی تو زیاد جا می‌مونی، پس ستاره‌ها مال تو. گفتم چرا؟ خوندی نگاه کن، ستاره‌ها چهارسال پیش می‌میرن اما تو لحظه‌ی مرگشون جا می‌مونن. جا می‌مونن و نگاهشون به چهارسال بعد می‌رسه. پریدم، قلبم تیر کشید. کفتم صبر کن، ستاره‌ها رو ببر. نمی‌خوامشون. اما رفته بودی. ستاره‌ها قشنگ بودن، اما وقتی شب‌ها توی گلوم جا می‌موندن و پرهاشون خونی می‌شد، قشنگ نمی‌شدن. جاموندم و جا گذاشتی. بغضِ ستاره‌ها از نور ناخواسته‌شون رو تو گلوی من جا گذاشتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
آفتاب خفته بود. آدم‌برفی التماس کرد. گفت دل‌تنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمی‌آورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، این‌جا درختان خفته‌اند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کرده‌ام. امّا او رفت چون سردش بود. آدم‌برفی نمی‌توانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدم‌برفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدم‌برفی نگاهش به نور فتاد. - تو چاره‌ی دلتنگی دانی؟ - آری، امّا... - خواهش می‌کنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست می‌کنم آفتاب! - امّا آخر آب می‌شوی. آدم‌برفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه می‌دانست محبتش، آدم‌برفی را خواهد کشت؟ آدم‌برفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شال‌گرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران می‌آید، سقف خانه‌ی اویی که تنهایش گذاشت، نم می‌دهد. آدم‌برفی هنوز گریه می‌کند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه می‌کند.اشک‌هت، باهم مخلوط شده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
گفت سایه‌ات را با تیر می‌زنم، سرش را می‌زنم و تمام اشیاء را بر می‌دارم تا نکند سایه بشوی و بخزی در خانه‌ام. گفتم من امّا تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و پرده می‌کشم بر نور، که تو تمام من، خانه، تخت، کتاب‌ها، زمین، فرش، دیوار؛ تمام خانه‌و من به آغوش سایه‌ات رویم. ریحانه گفت سایه، تنها در وجودیت نور معنا بخشد و در شب نیست. گفتم پس گر سایه نیستی، چطور چنین به هنگام سقوط خورشید، تمام فکرم را تصرف می‌کنی؟ تو تاریکی‌ای ؟ - من شبم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
دلِ من تنگ نشد، سوخت. آب شد و پایین ریخت. امید داشتم حدأقل، مذاب باشد و بسوزانتت. امّا تنها قلبم را می‌سوزاند و پایین می‌رفت، به سرانگشتانِ پاهایم می‌رسید و رمق را می‌درید. گفتی دل‌تنگ شده‌ای؟ تلخندی کردم و گفت من، دل‌آب شده‌ام. آتش گرفته‌ام و تو نظاره می‌کنی، از پشت پنجره خانه‌ات، که چطور خانه‌ام می‌سوزد. سمت خانه‌ات دویدم، رسیدم، فراق لحظه‌ای وصآل شد، امّا وصال نمک بود و من زخمی. بیشتر سوختم. زخمم تازه‌است، همین مرا بس است. می‌خواهم بسوزد. می‌خواهم از فکرِ تو، بسوزم. می‌خواهم تازه بماند. امّا جان عزیزتان، شما دیگر نگویید دل‌تنگ. من سوختم، تنگ شدن مال چشمان است وقتی بعد تاریکی، نور می‌بینند. من سوختم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
گفتند که عشق، توت‌های سفید شیرینی‌ست بر شاخه‌ی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توت‌ها را چیدم و دستانم رنگی شد.دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلک‌هایو، می‌خواستم با عشق طهارت شوم. امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسی‌ست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را به‌هم گره می‌زند و سِر می‌کند. نمی‌دانم، شاید خرمالوها هنپز نرسیده بودند و من بی‌جهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گس نرسیده فروختم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
می‌خواست نور را لمس کنند. پروانه‌ای بود در التماس نور، نور دپر بود و خورشید داغ. در میانه‌ی راه به شمع خورد و فرود آمد، نشست، چشمانش درخشید. او نور بود؟ دور شمع چرخید. چرخید و ستایشش کرد، نیاشش کرد. - تو نور داری؟ شمع که قطره‌قطره داشت آب می‌شد، آهی جان‌سوز دمید در هوا و چم از او گرفت، «چه شده پروانه؟ به تماشای آب شدن من آمده‌ای؟ نکند چنین ذره‌ذره سوختنم، تو را یاد عمر اندکت می‌اندازد؟» - امّا... امّا تو نور داری! - گول نخور پروانه، من بدل به نورم. نوری اشتباه، غلط، اندک. نوری که می‌میرد،با بوسه‌ی کوتاهی از باد. پروانه پژمرد، غمین قرار یافت و کنار شمع فرود آمد، «من عمر اندکی دارم، به خورشید نمی‌توانم برسم.» شمع لبخندی اندوه‌بار زد و قامتش پایین‌تر، پایین‌تر و پایین‌تر رفت و آب شد: «در نور درست پرواز کن، مسیر نیز خود نور است.» شمع با بوسه‌ی باد خموش شد و پروانه برخاست. او بال داشت، چیزی که شمع نداشت. چاره‌ی شمع حز آب شدن مبود، امّا اپ بال داشت و انفعال نبایدش. بال زد، به سمت خورشید رفت، مسیر را پرتوها شستند، شب را باز خورشید، از پشت ماه مواظب بود. پس پروانه در نور مُرد. چون نپر، مسیر بود، خورشید بود، پرتوها بود. به نور رسید. من هم دوستت دارم آهو، به اندازه‌ای که پروانه در ستایش نور بود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
نخست که کلمه‌ی جنون پا پیش می‌گذارد، لیلی می‌گرید. لیلی می‌گرید ‌و زمین را آب می‌گیرد و نوح، می‌گوید دیدید گفتم زمین را آب خواهد برد؟ حکیمی چنین پرسید لیلی را که گریستنِ تو بهر چیست زن، مگر مجنون نبود که پژمرد و پایین درختِ بید، آب شد؟ لیلی خواهد گفت که جنون نه از آن مجنون بود و نه آدمیانِ دیگری، جنون نه سیبِ آدم بود و نه دیوانگی فرهاد؛ جنون من بودم. من که به پس زدن عشقی بر آمدم که از حان بود، من که برخاستم و چشم چرخاندم و طرف شکستم، قلب شکستم، خود را شکستم و او را شکستم. کسی را شکستم که حتی شکستن‌های مرا نیز، دوا می‌دید. جنون منم شیخ، جنون منم.شیخ تلخندی زد و گفت آری، جنون تویی. و دنیا را اشک‌های لیلی برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
تو حس سه‌شنبه‌ها را می‌دادی، ذوق سه‌شنبه را در من بیدار می‌کردی که زین‌پس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زده‌ام. البت، نمی‌دانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمی‌گذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبه‌ی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبه‌های من شدی. شنبه‌هایی که از آن رد نمی‌شدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سه‌شنبه‌ها، بلاتکلیف رهایم نمی‌کردی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
کمند. گیسوانت را که رها می‌کنی، در هوا می‌رقصند و زلفِ کمندت مرا به طناب می‌کشد. هنگامی که باد در بین موهایت می‌پیچد و کمندش را از هم گسیته می‌کند، به‌هم می‌پیچم چون دستان من در میان موهایت گیر نمی‌کند جای باد. نخست نمی‌دانستم کمند، طناب نیز هست، چون اسب‌سواری که به شکارِ اسبی بتازد. زین‌پس که می‌دانم، تا ابد کمند زلفت را به‌جان می‌خرم. طناب دارش کن و دور گردنم بیاویز، به خداوندی خدا قسم که گر دهانم به اعتراض باز شد، لال شدن بایدش.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
مفتون؛ لحظه‌ای که در قاب دو دیده گنجانده شدی، مفتون شدم. شیفته شدم، پریشان و بلاتکلیف، دست‌پاچه شدم و قلبم از دستانم لیز خورد و صاف در دامان تو افتاد. مفتون، فتح شدم. فتحم کردی و پرچمت را مستقیماً در مردمکم کاشتی، فتحم کردی و من مستعمره‌ات شدم. من گذاشتم پرچمت در مردمکم فشرده شود وَ اشک‌ها، گونه‌هایم را ببوسند، چون مفتونِ تو بودم؛ آن‌قدر که از دست دادنت را هم زیبا می‌دیدم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم.
زندگی برای فرد زنده بود. آخِر مرا چه به زنده بودن؟ اصلاً زنده بودن را در چه چیز معنی می‌کنی؟ از کودکی چنین بپرس و خواهد گفت هنوز دمی داری‌و بازدمی، پس زنده‌ای. آخر چه زندگانی‌ای؟ آری، نان خشک هم زنده‌است. طفلک از همان آرد و خمیر درست شده، در تنور خفته، نرم شده و سپس نون شده. امّا خشک شده. زنده‌است؟ گلی که پژمرد چی؟ واقعاً می‌توان گفت زنده‌است؟ رهایم کنید. من چنین زنده بودنی را نخواسته‌ام. من نمی‌خواهم مدام بدوم و زمین بخورم و اسمش را زندگی بگذارم. مرده‌ی در گور خفته، زنده‌تر از من است قربان...