eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
341 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
زندگی برای فرد زنده بود. آخِر مرا چه به زنده بودن؟ اصلاً زنده بودن را در چه چیز معنی می‌کنی؟ از کودکی چنین بپرس و خواهد گفت هنوز دمی داری‌و بازدمی، پس زنده‌ای. آخر چه زندگانی‌ای؟ آری، نان خشک هم زنده‌است. طفلک از همان آرد و خمیر درست شده، در تنور خفته، نرم شده و سپس نون شده. امّا خشک شده. زنده‌است؟ گلی که پژمرد چی؟ واقعاً می‌توان گفت زنده‌است؟ رهایم کنید. من چنین زنده بودنی را نخواسته‌ام. من نمی‌خواهم مدام بدوم و زمین بخورم و اسمش را زندگی بگذارم. مرده‌ی در گور خفته، زنده‌تر از من است قربان...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
قرمز. یک قرمزِ خیلی تند. قرمز، آدم را به‌هم می‌ریزد. زیرا قرمز تشنه‌ی دیده شدن است؛ دوست دارد روی خرابی‌ها و پارچه‌های سفیدِ بیمارستان در چَشم بزند. اصولاً قرمز رنگی نیست که بتوان به‌راحتی انکارش کرد، مگر این‌که سفیدی‌ها را خود بیافرینی که قرمزی پس از آن را، انکار کنی. آن‌روز که رژ قرمزم را زدم، می‌خواستم بگویم من جانم را ارزانی تو کرده‌ام. هرچه خون قرمزِ روشن در رگ‌هایم است، مال تو. تو عاشق رنگ قرمز بودی، امّا قرمزِ تازه! برای همین چاقویت را صاف در قلبم فرو کردی. اما وقتی قرمزی خونم روی دستانت مانده، تیره شد و قهوه‌ای شد، انزجار ورزیدی. امّا خب... هیچ‌وقت نتوانستی آن‌ها را از دستانت پاک کنی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی؟ گفت بال پرواز می‌خواهد. شگرف شدم، گفتم مگر نداری؟ پریشان شد، کمرش را نشانم داد و گفت نمی‌بینی؟ کجاست این بالی که می‌گویی؟ من امّا گوش‌هایش را نشان دادم، گفتم آن‌جاست. دستانم را نشان دادم و گفتم این‌جاست. به نوازش تارها برآمدم و برایش خواندم، نوازش عشق است موسیقی، ترانه‌ی بال زدن پرنده است موسیقی، پرواز نداشته‌ی آدمی‌ست موسیقی، جریان زندگی‌ست موسیقی. فریاد آزادی‌ست، قدم بر ابرها گذشتن و لمس نور است. شفافیتِ آب‌ها و وسعت دریا، لطافت خداوند و کلماتِ ناگفته است موسیقی. شنید و پرواز کرد. بر قلّه‌ی کوه‌ها رسید، بال‌ها کمرش را شکافتند و به ستاره‌ها قد گرفتند. پرواز بود موسیقی، همان‌طور که او بود. برایش از خودش خواندم و نفهمید، گفت کیست این؟ خوشا به‌حالش! نفهمید و من بال‌هایم بُرید.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کاشی‌ها را با قدم‌هایمان متر کردیم، دقیق در خاطر دارم. حال که پاهای یخ‌زده‌ام را روی سرمای سرامیکی‌شان می‌گذارم، مواظبم پاهایم از خطوط بیرون نزند. روی این‌ها نقاشی کشیدیم، امّا با ماژیک. هنگامی که رفتی، پوست کف پایت روی صورتکِ من کشیده شد، رنگ پخش شد و در رنگِ آبیِ آسمان گُم‌. من گُم شدم. گمم کردی، تارم کردی. قدم‌هایت را کشیدی و از روی من گذشتی. حالا ببین چگونه کاشی‌ها را متر می‌کنم بی‌آنکه لگد روی صورتت بزنم، ببین چطور با اشکانم مترش می‌کنم. نه، من تو را لگد نکردم. هیچ درختی خاکی که در آن برخاست را لگد نمی‌کند، مگر که قطع‌اش کنند. پس کاشی‌ها خیس شدند، از اشکان من. و تو محکم زمین خوردی، لیز خوردی و صورتت زخم شد. اشک‌هایم کاشی‌ها را خیس کردند و صورتت، با سایش رخسارِ خودت، پاک شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ته‌مانده‌ی سیگارت چه طفلی بود! به این می‌اندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین می‌نشیند، چقدر افسوسی می‌خورد که هیچ‌گاه به لب‌هایت نمی‌رسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لبِ سرخ برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من نیز ته‌مانده‌ی سیگارت بودم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آن‌جا جای گل‌هایی رنگی‌ست نه غمی خاکستری چون تو. گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمی‌شوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوش‌حیال بودم که گمان می‌کردم، خاکسترِ به‌جا مانده از ققنوسِ من، لایق آن دو دیدهٔ نوربوسیده‌ی توست. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتاب‌گردان ضربه‌ای نخورد. بیا بنویس. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خط‌خطی کردم...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برنده‌ای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانه‌هایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همین‌جا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از باده‌ی غمت بر لب‌هایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
متین بود؛ آن‌قدر که هیچ‌کس نفهمید چند بار در خودش فرو ریخته است. یادم است هرگاه به بالینش می‌رفتم، تمام خستگی‌اش را احساس می‌کردم. او آرام بود، متین و ملایم؛ آهسته سخن می‌گفت و ملایم گل‌ها را لمس می‌کرد. امّا من می‌دانستم که گر چهره‌اش متین بود، قلبش، کشوری بود که هر شب در آن جنگی تازه اتفاق می‌افتاد. همه او را آرام و استوار می‌دیدند؛ هیچ‌کس ندید که آرام ماندنش، آخرین شکلِ خستگی‌اش بود. او متین، استپار، محکم، آرام بود؛ لیک نه از آن آرام‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، از آن‌هایی که خیلی چیزها را از دست داده‌اند و هنوز ایستاده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی. ببخشید آقا اجازه؟ من می‌خواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدم‌ها بسیار پررو هستیم. می‌گوییم کتاب را خواندم،‌ موسیقی را گوش دادم، گل‌ها را لمس کردم! خنده‌دار نیست؟ وای! آخر می‌دانید، کتاب‌ها ما را می‌خوانند، گل‌ها روحمان را لمس می‌کنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقی‌ست که ما را می‌شنود! ما موسیقی را نمی‌شنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما می‌شنود که خودمان از آن بی‌خبریم. صدایی از ما را سر می‌دهد که نمی‌دانیم وجود دارد. پس، آقا، من می‌گویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در می‌برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جایی‌ست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی می‌کنی؟ الان من چه کار کنم که تکه‌تکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟» «به‌جاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزه‌ای، زیر سؤال می‌بردم بزرگ شدنت رو.» «دلم برای خونه‌ها تنگ میشه.» آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آن‌جا که نبودنت نیز احساس شود. نمی‌دانستم بعد این حرف، می‌روی. می‌روی و می‌فهمم خانه‌ی من بودی، یا من خانه‌ی تو بودم، که چنین نبودنت احساس می‌شود؟ گمانم خانه، جایی‌ست که خاطره‌ها قبل از ما آنجا زندگی کرده‌اند. آه، ببین چه بی‌خانمان شده‌ام.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مَهَج. آن‌روز که این کلمه را از کلام تو شنیدم، چنان پریشان گشتم که تا تَه خیابان رسیدم. از روستا تا شهر را دویدم که بگویم نه، راه میان رفتن و رسیدن نیست.من گیز نمی‌کنم. می‌رسم. نیمه‌های شب، به همسایه زنگ زدم که دنبالم بیاید. چون تمام روز به میانه‌ی راه هم نرسیده بودم، امّا به تو زنگ نزدم چون غرورم خدشه بر می‌داشت. برگشتم و نبودی. فهمیدم که از قصد چنین کردی با من، چون حالا میان رفتن و رسیدنِ به تو گیر افتاده‌ام. از خودم به تو و از تو، به خودم فرار می‌کنم. مهج. مهج منم، و این جاده، که تمام نمی‌شود. مَهَج، راهی‌ست که آدم در آن، آهسته‌آهسته از خویش رد می‌شود که به تو برسد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
سرما. من در این خیابان، بر این سنگ‌فرش‌ها، قدم می‌زنم‌و آفتابِ ظهر می‌شویدم و امّا_اما من یخ می‌زنم، یخ می‌زنم و کلامم قندیل می‌بندد؛ آدم‌‌ها سردند. نگاه‌ها سردند. فاصله‌ی بین دست‌ها و دستکش‌های حائل شده، سردند. هوای آغوش‌ها و ترانه‌ی صداها سرد است. نگاه‌ها می‌بُرند، چون خونی که روی یخ نقش بندد. راه می‌روم و یخ می‌زنم، قندیل می‌بندم، چون هوا خیلی سرد_سرد است. سرما به رگ‌هایمان می‌دود تا کلاممان می‌رسد، آخ عزیز من! سرما... خیلی زیاد است! هوا خیلی خیلی سرد است، باور کن!