eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
338 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آن‌روز که هدی در استخر سه‌متری افتاد، من تقلا را دیدم. هدی را بیرون کشیدم. امّا سخت، بود خیلی سخت. چون هدی تقلا می‌کرد؛ دست‌و پایش در آب می‌کوفت و همین موجب می‌شد از سرانگشتان عاحز من دور شود. دور شود و غرق شود. آن‌لحظه، لغت تقلا برایم سنگین شد. باعث شد هنگام خواندنش، به قاف که می‌رسم، از اشک به خود بپیچم. نمی‌دانم چند وقت است چنین عاجزانه تقلا می‌کنم و از خشکی دور می‌شوم و در قعرِ آب فرو می‌روم. مادر می‌گفت در شنا، نخیت آرامش نیاز است. حتی هنگامی که بینی‌ات پر از آب شد، نباید بی‌خودی دست‌و پا بزنی. دست‌و پا نزن، آرام باش، دستانت را هم‌زمان تکان بده، فکر کن. فکر کن. تقلا نکن.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
قرمز. یک‌قرمز خیلی تند. قرمز، آدم را به‌هم می‌ریزد.چون قرمز تشنه‌ی دیده شدن است؛ دوست دارد رپی خرابی‌ها و پارچه‌های سفیدِ بیمارتان در چَشم بزند. اصولاً قرمز رنگی نیست که بتوان به‌راحتی انکارش کرد، مگر این‌که سفیدی‌ها را خود بیافرینی که قرمزی پس از آن را، انکار کنی. آن‌روز که رژ قرمزم را زدم، می‌خواستم بگویم من جانم را ارزانی تو کرده‌ام. هرچه خون قرمزِ روشن در رگ‌هایم است، مال تو. تو عاشق رنگ قرمز بودی، امّا قرمزِ تازه! برای همین چاقویت را صاف در قلبم فرو کردی. اما وقتی قرمزی خونم روی دستانت مانده شد، تیره شد و قهوه‌ای شد، انزجار ورزیدی. امّا هیچ‌وقت نتوانستی آن‌ها را از دستانت پاک کنی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی؟ گفت بال پرواز می‌خواهد. شگرف شدم، گفتم مگر نداری؟ پریشان شد، کمرش را نشانم داد و گفت نمی‌بینی؟ کجاست این بالی که می‌گویی؟ من امّا گوش‌هایش را نشان دادم، گفتم آن‌جاست. دستانم را نشان دادم و گفتم این‌جاست. به نوازش تارها برآمدم و برایش خواندم، نوازش عشق است موسیقی، ترانه‌ی بال زدن پرنده است موسیقی، پرواز نداشته‌ی آدمی‌ست موسیقی، جریان زندگی‌ست موسیقی. فریاد آزادی‌ست، قدم بر ابرها گذشتن و لمس نور است. شفافیتِ آب‌ها و وسعت دریا، لطافت خداوند و کلماتِ ناگفته است موسیقی. شنید و پرواز کرد. بر قلّه‌ی کوه‌ها رسید، بال‌ها کمرش را شکافتند و به ستاره‌ها قد گرفتند. پرواز بود موسیقی، همان‌طور که او بود. برایش از خودش خواندم و نفهمید، گفت کیست این؟ خوشا به‌حالش! نفهمید و من بال‌هایم بُرید.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کاشی‌ها را با قدم‌هایمان متر کردیم، دقیق در خاطر دارم. حال که پاهای یخ‌زده‌ام را روی سرمای سرامیکی‌شان می‌گذارم، مواظبم پاهایم از خطوط بیرون نزند. روی این‌ها نقاشی کشیدیم، امّا با ماژیک. هنگامی که رفتی، پوست کف پایت روی صورتکِ من کشیده شد، رنگ پخش شد و در رنگِ آبیِ آسمان گُم‌. من گُم شدم. گمم کردی، تارم کردی. قدم‌هایت را کشیدی و از روی من گذشتی. حالا ببین چگونه کاشی‌ها را متر می‌کنم بی‌آنکه لگد روی صورتت بزنم، ببین چطور با اشکانم مترش می‌کنم. نه، من تو را لگد نکردم. هیچ درختی خاکی که در آن برخاست را لگد نمی‌کند، مگر که قطع‌اش کنند. پس کاشی‌ها خیس شدند، از اشکان من. و تو محکم زمین خوردی، لیز خوردی و صورتت زخم شد. اشک‌هایم کاشی‌ها را خیس کردند و صورتت، با سایش رخسارِ خودت، پاک شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آسمان برای پرواز پرنده بود و امّا ماهی در عطشِ آن. روزی پرنده‌ای او را گفت که ماهی! مکر نیست که تو در دلِ آسْمانی؟ آسمان برای تو، به زمین می‌آید. دریا پهن می‌شود و دومین آسمان روی زمین متولد می‌شود. ماهی خندید، تلخ خندید، آن‌قدری که خنده‌اش به آسمان رسید. گفت ببین چگونه تیره شده آسمان زمین، ببین چطور تار است، ببین چطور آسمان این‌بار به زمین نرسیده، پشتِ ابرهای خاکستری، می‌میرد. ببین که آدم، دست به آسمان زمین می‌رسد امّا به تو نه. پس برو پرنده، برو و به خورشیدت برس. من آنقدر گریه می‌کنم که دریا، تمیز شود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ته‌مانده‌ی سیگارت چه طفلی بود! به این می‌اندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین می‌نشیند، چه افسوسی می‌خورد که هیچ‌گاه به لب‌هایت نمی‌رسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لب برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من ته‌مانده‌ی سیگارت بودم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آن‌جا جای گل‌هایی رنگی‌ست نه غمی خاکستری چون تو.گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمی‌شوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوش‌حیال بودم که کمان می‌کردم، چشمان نوربوسیده‌ی تو، لایق کمی از خاکسترِ به‌جا مانده از ققنوسِ من است. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتاب‌گردان ضربه‌ای نخورد. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خط‌خطی کردم...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برنده‌ای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانه‌هایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همین‌جا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از باده‌ی غمت بر لب‌هایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
عزیزکِ _ هورزاد، لطف بی‌کران داری. قابل‌دار نیستند و تنها زاده شده از ذهنی مشوشن. اسم خونه‌ت امیدوارکننده‌ست، شاید آن‌طرف آسمان غمی نباشه، نه؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
فرسوده‌ایم. یادم است باری لاستیک ماشین بی‌جهت سوراخ شد. به پدرم گفتم، آخ. طفلی لاستیکِ ماشین! آقای تعمیرکار می‌گفت لاستیک بسیار فرسوده شده، فرسایش یافته. از توانش خارج بوده. گفتم از توانش خارج بوده زخمِ آسفالت؟ جنازه‌ی گربه و پرنده‌ی مُرده؟ میخ‌های خفته و دردهای ناپیدا؟ پدر گفت بس کن، آن فقط یک لاستیک بود. کوتاه بیا. امّا من در بافت‌های آن، خودمان را دیدم و آسفالت، غممان شد و خاک، ایرانِ ما‌. فرسوده‌ایم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آسمون شب تخته سیاهی بود که ماه وسطش می‌درخشید. هیچکس نپرسید چرا آفتاب، حاضره قایم بشه، تا مهتاب بدرخشه؟ مهتاب بر خودش غرّه شد. فکر کرد کسیه، گفت ببین عجب روشنم و غم‌خوارم من! آفتاب سر به تأسف تکون داد و قدم پیش گذاشت، گفت مطمئنی همه‌ی نور خودتی؟ ماه گفت بله! شک داری تو؟! این‌طوری شد که خسوف شد. آفتاب دست زمین رو گرفت و کشید وسط نپر خودش‌و مهتاب. مهتاب شرمنده شد، صورتش لکه‌لکه شد، و بیش از پیش غم‌خوارِ بشر شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آن‌روز گفتم در رسمِ هدیه دادن، تنها هدیه‌دهنده مهم است. مطمئنم در آن‌لحظه مجنون به سخره‌ام گرفت که هاه! که این‌طور؟ حالا لازم نبود انقدر هم مجنون ازم دلخور شود. من مطمئنم روح او در تو دمید که چنین قلبم را بشکنی، چون ظرف‌هایی که لیلی شکست، و این‌طور به من هدیه دهی. مطمئنم روح او در تو دمیده. راست شمن هم کمی مجنونم. شاید او در من هم دمیده که چنین، به ستایش زخم قلبم درآمده‌ام!