eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
340 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ته‌مانده‌ی سیگارت چه طفلی بود! به این می‌اندیشیدم که هر گیلاسی از سیگارت که خاکستر شده و روی زمین می‌نشیند، چه افسوسی می‌خورد که هیچ‌گاه به لب‌هایت نمی‌رسد؟ انتهای سیگار هربار از غمت بوسه گرفت، اما آنان که سوختند تا به آن دو لب برسند، خاکستر شدند. احتمالاً من ته‌مانده‌ی سیگارت بودم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم اقلاً مرا در حاشیهٔ دفترت جای کن. خندید و گفت حیف است، آن‌جا جای گل‌هایی رنگی‌ست نه غمی خاکستری چون تو.گفتم چشمانت_چشمانت چی؟ در حاشیه نگاهت هم جا نمی‌شوم؟ چقدر پررو بودم! چقدر خوش‌حیال بودم که کمان می‌کردم، چشمان نوربوسیده‌ی تو، لایق کمی از خاکسترِ به‌جا مانده از ققنوسِ من است. خدا از سر گناهم بگذرد! چون تو نفهمیدی، گفتی خب حالا گر شب شود، به آفتاب‌گردان ضربه‌ای نخورد. نفهمیدی و من حاشیه چشمانت را خط‌خطی کردم...
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تنهایی نه دندانِ تیزی داشت و نه خنجرِ برنده‌ای. اتفاقاً بسیار آرام بود، جامهٔ شب بر تن داشت و بادهٔ غم در دست، چشمانش افتاده بودند پایین و شانه‌هایش خمیده بود. دلم سوخت. دستش را کشیدم، گفتم همین‌جا بخواب. پس، هرشب کنارم خوابید. کمی از باده‌ی غمت بر لب‌هایم ریخت و من مست شدم. خوابیدم و در رویا، نگاه تو را دیدم در دو چشمِ آن تنهاییِ مغموم.
عزیزکِ _ هورزاد، لطف بی‌کران داری. قابل‌دار نیستند و تنها زاده شده از ذهنی مشوشن. اسم خونه‌ت امیدوارکننده‌ست، شاید آن‌طرف آسمان غمی نباشه، نه؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
فرسوده‌ایم. یادم است باری لاستیک ماشین بی‌جهت سوراخ شد. به پدرم گفتم، آخ. طفلی لاستیکِ ماشین! آقای تعمیرکار می‌گفت لاستیک بسیار فرسوده شده، فرسایش یافته. از توانش خارج بوده. گفتم از توانش خارج بوده زخمِ آسفالت؟ جنازه‌ی گربه و پرنده‌ی مُرده؟ میخ‌های خفته و دردهای ناپیدا؟ پدر گفت بس کن، آن فقط یک لاستیک بود. کوتاه بیا. امّا من در بافت‌های آن، خودمان را دیدم و آسفالت، غممان شد و خاک، ایرانِ ما‌. فرسوده‌ایم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آسمون شب تخته سیاهی بود که ماه وسطش می‌درخشید. هیچکس نپرسید چرا آفتاب، حاضره قایم بشه، تا مهتاب بدرخشه؟ مهتاب بر خودش غرّه شد. فکر کرد کسیه، گفت ببین عجب روشنم و غم‌خوارم من! آفتاب سر به تأسف تکون داد و قدم پیش گذاشت، گفت مطمئنی همه‌ی نور خودتی؟ ماه گفت بله! شک داری تو؟! این‌طوری شد که خسوف شد. آفتاب دست زمین رو گرفت و کشید وسط نپر خودش‌و مهتاب. مهتاب شرمنده شد، صورتش لکه‌لکه شد، و بیش از پیش غم‌خوارِ بشر شد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آن‌روز گفتم در رسمِ هدیه دادن، تنها هدیه‌دهنده مهم است. مطمئنم در آن‌لحظه مجنون به سخره‌ام گرفت که هاه! که این‌طور؟ حالا لازم نبود انقدر هم مجنون ازم دلخور شود. من مطمئنم روح او در تو دمید که چنین قلبم را بشکنی، چون ظرف‌هایی که لیلی شکست، و این‌طور به من هدیه دهی. مطمئنم روح او در تو دمیده. راست شمن هم کمی مجنونم. شاید او در من هم دمیده که چنین، به ستایش زخم قلبم درآمده‌ام!
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
متین بود؛ آن‌قدر که هیچ‌کس نفهمید چند بار در خودش فرو ریخته است. یادم است هرگاه به بالینش می‌رفتم، تمام خستگی‌اش را احساس می‌کردم. او آرام بود، متین و ملایم؛ آهسته سخن می‌گفت و ملایم گل‌ها را لمس می‌کرد. امّا من می‌دانستم که گر چهره‌اش متین بود، قلبش، کشوری بود که هر شب در آن جنگی تازه اتفاق می‌افتاد. همه او را آرام و استوار می‌دیدند؛ هیچ‌کس ندید که آرام ماندنش، آخرین شکلِ خستگی‌اش بود. او متین، استپار، محکم، آرام بود؛ لیک نه از آن آرام‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، از آن‌هایی که خیلی چیزها را از دست داده‌اند و هنوز ایستاده‌اند.
من‌و کلماتم نیز عاشق شماییم 💘
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی. ببخشید آقا اجازه؟ من می‌خواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدم‌ها بسیار پررو هستیم. می‌گوییم کتاب را خواندم،‌ موسیقی را گوش دادم، گل‌ها را لمس کردم! خنده‌دار نیست؟ وای! آخر می‌دانید، کتاب‌ها ما را می‌خوانند، گل‌ها روحمان را لمس می‌کنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقی‌ست که ما را می‌شنود! ما موسیقی را نمی‌شنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما می‌شنود که خودمان از آن بی‌خبریم. صدایی از ما را سر می‌دهد که نمی‌دانیم وجود دارد. پس، آقا، من می‌گویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در می‌برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نمی‌دونستم که میشه آدم‌ها فقط تو خاطره‌ها زنده باشن، راه برن، حرف بزنن. نمی‌دونستم یک‌روز آدم، جونش رو میده که برگرده تو دیروزهاش. اون‌بار نوشتی زمان همه‌چیز را با خود می‌برد، جز چیزهایی که یک‌بار بیش از اندازه دوستشان داشته‌ای. اما زمان تو رو نبرد، خودت، خودت رو بردی. و من بهت گفتم به عقب نگاه نکن، چون من همیشه عقب تو بودم و جا می‌موندم تو دیروزها.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جایی‌ست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی می‌کنی؟ الان من چه کار کنم که تکه‌تکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟» «به‌جاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزه‌ای، زیر سؤال می‌بردم بزرگ شدنت رو.» «دلم برای خونه‌ها تنگ میشه.» آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آن‌جا که نبودنت نیز احساس شود. نمی‌دانستم بعد این حرف، می‌روی. می‌روی و می‌فهمم خانه‌ی من بودی، یا من خانه‌ی تو بودم، که چنین نبودنت احساس می‌شود؟ گمانم خانه، جایی‌ست که خاطره‌ها قبل از ما آنجا زندگی کرده‌اند. آه، ببین چه بی‌خانمان شده‌ام.