آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آسمون شب تخته سیاهی بود که ماه وسطش میدرخشید. هیچکس نپرسید چرا آفتاب، حاضره قایم بشه، تا مهتاب بدرخشه؟ مهتاب بر خودش غرّه شد. فکر کرد کسیه، گفت ببین عجب روشنم و غمخوارم من! آفتاب سر به تأسف تکون داد و قدم پیش گذاشت، گفت مطمئنی همهی نور خودتی؟ ماه گفت بله! شک داری تو؟! اینطوری شد که خسوف شد. آفتاب دست زمین رو گرفت و کشید وسط نپر خودشو مهتاب. مهتاب شرمنده شد، صورتش لکهلکه شد، و بیش از پیش غمخوارِ بشر شد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آنروز گفتم در رسمِ هدیه دادن، تنها هدیهدهنده مهم است. مطمئنم در آنلحظه مجنون به سخرهام گرفت که هاه! که اینطور؟ حالا لازم نبود انقدر هم مجنون ازم دلخور شود. من مطمئنم روح او در تو دمید که چنین قلبم را بشکنی، چون ظرفهایی که لیلی شکست، و اینطور به من هدیه دهی. مطمئنم روح او در تو دمیده. راست شمن هم کمی مجنونم. شاید او در من هم دمیده که چنین، به ستایش زخم قلبم درآمدهام!
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
متین بود؛ آنقدر که هیچکس نفهمید چند بار در خودش فرو ریخته است. یادم است هرگاه به بالینش میرفتم، تمام خستگیاش را احساس میکردم. او آرام بود، متین و ملایم؛ آهسته سخن میگفت و ملایم گلها را لمس میکرد. امّا من میدانستم که گر چهرهاش متین بود، قلبش، کشوری بود که هر شب در آن جنگی تازه اتفاق میافتاد. همه او را آرام و استوار میدیدند؛ هیچکس ندید که آرام ماندنش، آخرین شکلِ خستگیاش بود. او متین، استپار، محکم، آرام بود؛ لیک نه از آن آرامهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، از آنهایی که خیلی چیزها را از دست دادهاند و هنوز ایستادهاند.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی.
ببخشید آقا اجازه؟ من میخواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدمها بسیار پررو هستیم. میگوییم کتاب را خواندم، موسیقی را گوش دادم، گلها را لمس کردم! خندهدار نیست؟ وای! آخر میدانید، کتابها ما را میخوانند، گلها روحمان را لمس میکنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقیست که ما را میشنود! ما موسیقی را نمیشنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما میشنود که خودمان از آن بیخبریم. صدایی از ما را سر میدهد که نمیدانیم وجود دارد. پس، آقا، من میگویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در میبرد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
نمیدونستم که میشه آدمها فقط تو خاطرهها زنده باشن، راه برن، حرف بزنن. نمیدونستم یکروز آدم، جونش رو میده که برگرده تو دیروزهاش. اونبار نوشتی زمان همهچیز را با خود میبرد، جز چیزهایی که یکبار بیش از اندازه دوستشان داشتهای. اما زمان تو رو نبرد، خودت، خودت رو بردی. و من بهت گفتم به عقب نگاه نکن، چون من همیشه عقب تو بودم و جا میموندم تو دیروزها.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جاییست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی میکنی؟ الان من چه کار کنم که تکهتکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟»
«بهجاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزهای، زیر سؤال میبردم بزرگ شدنت رو.»
«دلم برای خونهها تنگ میشه.»
آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آنجا که نبودنت نیز احساس شود. نمیدانستم بعد این حرف، میروی. میروی و میفهمم خانهی من بودی، یا من خانهی تو بودم، که چنین نبودنت احساس میشود؟ گمانم خانه، جاییست که خاطرهها قبل از ما آنجا زندگی کردهاند. آه، ببین چه بیخانمان شدهام.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
پریزاد، زادهی افسانه و همخونِ خیال. نامیدم تو را پریزاد، چون مال خیال بودی. مال رویا. رویا چیزیست که دستنیافتنیست، دور است و مال ما زمینیهای بیچاره نیست. و آری، پریزاد، افسانهایست که شکلِ آدم گرفته. پس تو را پریزاد مینامم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مَهَج. آنروز که این کلمه را از کلام تو شنیدم، چنان پریشان گشتم که تا تَه خیابان رسیدم. از روستا تا شهر را دویدم که بگویم نه، راه میان رفتن و رسیدن نیست.من گیز نمیکنم. میرسم. نیمههای شب، به همسایه زنگ زدم که دنبالم بیاید. چون تمام روز به میانهی راه هم نرسیده بودم، امّا به تو زنگ نزدم چون غرورم خدشه بر میداشت.
برگشتم و نبودی. فهمیدم که از قصد چنین کردی با من، چون حالا میان رفتن و رسیدنِ به تو گیر افتادهام. از خودم به تو و از تو، به خودم فرار میکنم. مهج. مهج منم، و این جاده، که تمام نمیشود. مَهَج، راهیست که آدم در آن، آهستهآهسته از خویش رد میشود که به تو برسد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مسئله این بود که نمیتوانستم تو را در قصّهها بیابم، نه اینجا بودی و نه در رویاها. مسئله تین بود مه تو غریبه شدی، اما در قصّههای من بودی. آنقدری بودی که ز من نیز، پررنگتر بودی. با پاککن به جان خودم میافتادم که نکند تو، در قصّهی من، کمرنگ شوی ای غریبهی قصهی من.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
عشق چیزی نبود که مادام تازه بماند. گاه باید آن را بر میداشتی از روی طاقچه و جثهی شیشهایاش را دستمال میکشیدی. عشق، نباید روزمره میشد، نباید عادی میشد. چَشمانش نباید عادی میدند و کلام از عشق و مَحبت، بین ما، نباید رنگمیباخت. عشق باید تازه میماند. عشق را باید تازه نگهداشت.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
سرما. من در این خیابان، بر این سنگفرشها، قدم میزنمو آفتابِ ظهر میشویدم و امّا_اما من یخ میزنم، یخ میزنم و کلامم قندیل میبندد؛ آدمها سردند. نگاهها سردند. فاصلهی بین دستها و دستکشهای حائل شده، سردند. هوای آغوشها و ترانهی صداها سرد است. نگاهها میبُرند، چون خونی که روی یخ نقش بندد. راه میروم و یخ میزنم، قندیل میبندم، چون هوا خیلی سرد_سرد است. سرما به رگهایمان میدود تا کلاممان میرسد، آخ عزیز من! سرما... خیلی زیاد است! هوا خیلی خیلی سرد است، باور کن!