eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
345 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
متین بود؛ آن‌قدر که هیچ‌کس نفهمید چند بار در خودش فرو ریخته است. یادم است هرگاه به بالینش می‌رفتم، تمام خستگی‌اش را احساس می‌کردم. او آرام بود، متین و ملایم؛ آهسته سخن می‌گفت و ملایم گل‌ها را لمس می‌کرد. امّا من می‌دانستم که گر چهره‌اش متین بود، قلبش، کشوری بود که هر شب در آن جنگی تازه اتفاق می‌افتاد. همه او را آرام و استوار می‌دیدند؛ هیچ‌کس ندید که آرام ماندنش، آخرین شکلِ خستگی‌اش بود. او متین، استپار، محکم، آرام بود؛ لیک نه از آن آرام‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، از آن‌هایی که خیلی چیزها را از دست داده‌اند و هنوز ایستاده‌اند.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
موسیقی. ببخشید آقا اجازه؟ من می‌خواهم از موسیقی و کتاب بگویم. حقیقتاً ما آدم‌ها بسیار پررو هستیم. می‌گوییم کتاب را خواندم،‌ موسیقی را گوش دادم، گل‌ها را لمس کردم! خنده‌دار نیست؟ وای! آخر می‌دانید، کتاب‌ها ما را می‌خوانند، گل‌ها روحمان را لمس می‌کنند و موسیقی... آه خدای من! موسیقی! موسیقی‌ست که ما را می‌شنود! ما موسیقی را نمی‌شنویم؛ گاهی موسیقی چیزی را در ما می‌شنود که خودمان از آن بی‌خبریم. صدایی از ما را سر می‌دهد که نمی‌دانیم وجود دارد. پس، آقا، من می‌گویم کلمات برای گفتن آفریده شدند، موسیقی برای آنچه از گفتن جان سالم به در می‌برد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
تکیه دادی به ابرها و گفتی خونه جایی‌ست که دیوارهایش شاهد قد کشیدنت باشند. خندیدم و سر تکان دادم، «ببینم، شوخی می‌کنی؟ الان من چه کار کنم که تکه‌تکه قد کشیدنم، بین دیوارها مختلف بوده؟» «به‌جاش کلی شاهد داشتی. وگرنه من الان چون خیلی ریزه‌ای، زیر سؤال می‌بردم بزرگ شدنت رو.» «دلم برای خونه‌ها تنگ میشه.» آهی کشیدی و دستت میان موهایت دوید، گفتی خانه کجاست؟ گفتم آن‌جا که نبودنت نیز احساس شود. نمی‌دانستم بعد این حرف، می‌روی. می‌روی و می‌فهمم خانه‌ی من بودی، یا من خانه‌ی تو بودم، که چنین نبودنت احساس می‌شود؟ گمانم خانه، جایی‌ست که خاطره‌ها قبل از ما آنجا زندگی کرده‌اند. آه، ببین چه بی‌خانمان شده‌ام.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
مَهَج. آن‌روز که این کلمه را از کلام تو شنیدم، چنان پریشان گشتم که تا تَه خیابان رسیدم. از روستا تا شهر را دویدم که بگویم نه، راه میان رفتن و رسیدن نیست.من گیز نمی‌کنم. می‌رسم. نیمه‌های شب، به همسایه زنگ زدم که دنبالم بیاید. چون تمام روز به میانه‌ی راه هم نرسیده بودم، امّا به تو زنگ نزدم چون غرورم خدشه بر می‌داشت. برگشتم و نبودی. فهمیدم که از قصد چنین کردی با من، چون حالا میان رفتن و رسیدنِ به تو گیر افتاده‌ام. از خودم به تو و از تو، به خودم فرار می‌کنم. مهج. مهج منم، و این جاده، که تمام نمی‌شود. مَهَج، راهی‌ست که آدم در آن، آهسته‌آهسته از خویش رد می‌شود که به تو برسد.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
سرما. من در این خیابان، بر این سنگ‌فرش‌ها، قدم می‌زنم‌و آفتابِ ظهر می‌شویدم و امّا_اما من یخ می‌زنم، یخ می‌زنم و کلامم قندیل می‌بندد؛ آدم‌‌ها سردند. نگاه‌ها سردند. فاصله‌ی بین دست‌ها و دستکش‌های حائل شده، سردند. هوای آغوش‌ها و ترانه‌ی صداها سرد است. نگاه‌ها می‌بُرند، چون خونی که روی یخ نقش بندد. راه می‌روم و یخ می‌زنم، قندیل می‌بندم، چون هوا خیلی سرد_سرد است. سرما به رگ‌هایمان می‌دود تا کلاممان می‌رسد، آخ عزیز من! سرما... خیلی زیاد است! هوا خیلی خیلی سرد است، باور کن!
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
چای که در فنجان آرام می‌گرفت، دلِ من می‌بارید. غصّه‌اش را چون قند کنار فنجان می‌نشاند و داغ دلش را جاری می‌کرد. چای که پیش می‌آمد، قلب من می‌نشست. آهسته، کنار لیوان، مردد، آرام. می‌نشست و اشکان داغم را راهی بخارِ چای می‌کرد. امّا نمی‌دانم چه حکمتی بود که... که چای تو که در آن‌سر میز بود، سرد می‌شد. غصّه کم داشتی؟ یا که سایه‌ای بیش نبودی؟ یا نکند کلاً نبودی؟ در خانه‌ی تو نیز، چای آن‌طرف میز، که برای من است، سرد می‌شود ؟ بگذار چایِ من این‌بار سرد شود.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
شنیده‌ای که از بال پروانه، طوفان برخاسته و به خانمان کسانی گرفته شده؟ مژگان تو با من چنین می‌کند. تو پلک می‌زنی‌و من، به آن‌سوی اقیانوس شبِ تو می‌افتم. تو پلک می‌زنی و فکرت طوفان می‌شود و من، بی‌آنکه تلاشی برای فرار کنم، در آن می‌چرخم. می‌چرخم و می‌چرخم و خانه‌ام را می‌کَنی. می‌چرخم و آسمانم را می‌دری. امّا، این طوفان، از مژگان تو بوده. از مژگانِ تو.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
خورشید؟ هاه! خواهش می‌کنم بگذار بخندم. تو چه می‌دانستی از درد من؟ تویی که سر به بالین پرهای قو می‌گذاشتی و با طلوع خورشید، چشم بر جهان می‌گشودی و شباهنگ، می‌خوابیدی؟ تو چه می‌دانستی از منی که مهتاب، وعده‌ی صبحم را می‌داد، امّا در خلوتِ خود مرا به زنجیر می‌بست؟ تو چه می‌دانستی از درد نچشیده و خاطرِ طاقت‌فرسا؟ نمی‌دانستی و چنین، از رنگین‌کمان اشک‌های ابر می‌گفتی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
ستاره‌ها را می‌چیدم و در چشمانت می‌گذاشتم، اگر که می‌ماندی. تیزی پرهای ستاره مال من می‌بود و درخشش آن، برای دیدگان تو. دامانم را پر از ستاره می‌کردم و آنها را تک به تک، در آسمان پایین می‌انداختم که قربانی یک به یکِ آرزوهای تو شوند. نماندی و من هنوز ستاره‌ها را قربانی بودنت می‌کنم‌.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
همه از زیباییِ نیلوفر می‌گویند، امّا هیچ‌کس از آن مردابِ غم‌زدهٔ طفلک نمی‌گوید که بر حسب جبر و جغرافیا، چنین تیره و گرفته، دور از گرمای خورشید است. هیچ‌کس از او نمی‌گوید که چنین، از وسعت دریا و زلالی رود جا مانده و جدا شده است. تنها می‌گویند خوشا به حال نیلوفران که پاک می‌مانند! کثیفی مرداب را نمی‌گیرند! آخ، دلتان می‌آید چنین بگویید ؟ طفلک مرداب دور افتاده و جا مانده از اقیانوس... حالا شد کثیفِ لجن‌زار؟ از دست شما آدم‌زاده‌ها!
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
اقیانوس صبح‌ها، خانه‌ی آسمان است، آیینه‌ی چشمان آسمان است و خورشید، پایین می‌آید. امّا شب‌ها... شب‌ها سیاهی تمامش را می‌گیرد. پس کو شوقِ دریاهای به‌هم پیوسته؟ کو نگاه آفتاب و دزخشش ابرها؟ کجاست جنبشِ دلفین‌ها؟ از کِی ما چنین در شب‌های اقیانوس گیر کرده‌ایم ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
امید برای من، ظرفی سفالی، کوچک و فیروزه‌ای بود که اشک‌هایم را در آن می‌ریختم؛ چه می‌دانستم که سفال با اشک نیز، گِل می‌شود؟ چه می‌دانستم ظرف طفلک امیدم، چنین در میان دستانم پایین می‌ریزد ؟