آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
اقیانوس صبحها، خانهی آسمان است، آیینهی چشمان آسمان است و خورشید، پایین میآید. امّا شبها... شبها سیاهی تمامش را میگیرد. پس کو شوقِ دریاهای بههم پیوسته؟ کو نگاه آفتاب و دزخشش ابرها؟ کجاست جنبشِ دلفینها؟ از کِی ما چنین در شبهای اقیانوس گیر کردهایم ؟
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
امید برای من، ظرفی سفالی، کوچک و فیروزهای بود که اشکهایم را در آن میریختم؛ چه میدانستم که سفال با اشک نیز، گِل میشود؟ چه میدانستم ظرف طفلک امیدم، چنین در میان دستانم پایین میریزد ؟
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
و تو، و غم تو، برای من رشد بود. چنین میاندیشم. سحابی را که بنگری، میبینی در میانِ غبار نور میدرخشد. سحابی، جاییست که تاریکی، بذرِ ستاره میکارد. تو برای من، در شبها، ستاره میکاری. غمت نور ستارگان را دارد و قلبت ترانهی نسیم بهاری را. من از تو آشوب شدم، آشوب در من پیچید، و فکرِ تو؛ سحابیست، آشوبیست که از دلش نظمِ ستارگان متولد میشود... خدای مهربان و لطیف من، خدای مبارزِ آهوها. سحابی، جاییست که جهان از غبار، نور میسازد. تو سحابی. تو خدایی.
تموم شد. اگه جا موندین، من رو ببخشین و واقعاً شرمندهام، لطفاً لطف کنینو لینکتون رو دوباره بدین. بابت حضور روشنتون ممنونم نور چشمها، نمیدونید که چه نجاتدهندهای بودین برای امشب که یقیناً توش جا میموندم. ممنونم. امیدوارم دوستشون داشته باشین، متأسفم که اونقدر که باید، خوب و لایق حضور شما نبودند. 🤍