آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتم از ترس، میترسم. گفت اینکه آدم بودن است! گفتم از غم، میترسم. گفت نه، چیزی بگو که خاص باشد. چیزی را بگو که قلبت را از تپش وا میدارد، چشمانت را گُشاد میکند، ارغوانت را میکُشد، دستانت را سرد میکند. گفتم از رفتنِ تو میترسم. چمیدانستم نباید ضعفت را به عزیزترین کَست نیز بگویی؟ زیرا که ضعف را زخم میکند و بر پوست رنجورت میکوبد.
میترسم، از اینکه این زخم دیگر خوب نشود.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
و تو، و غم تو، برای من رشد بود. چنین میاندیشم. سحابی را که بنگری، میبینی در میانِ غبار نور میدرخشد. سحابی، جاییست که تاریکی، بذرِ ستاره میکارد. تو برای من، در شبها، ستاره میکاری. غمت نور ستارگان را دارد و قلبت ترانهی نسیم بهاری را. من از تو آشوب شدم، آشوب در من پیچید، و فکرِ تو؛ سحابیست، آشوبیست که از دلش نظمِ ستارگان متولد میشود... خدای مهربان و لطیف من، خدای مبارزِ آهوها. سحابی، جاییست که جهان از غبار، نور میسازد. تو سحابی. تو خدایی.
تموم شد. اگه جا موندین، من رو ببخشین و واقعاً شرمندهام، لطفاً لطف کنینو لینکتون رو دوباره بدین. بابت حضور روشنتون ممنونم نور چشمها، نمیدونید که چه نجاتدهندهای بودین برای امشب که یقیناً توش جا میموندم. ممنونم. امیدوارم دوستشون داشته باشین، متأسفم که اونقدر که باید، خوب و لایق حضور شما نبودند. 🤍