آهوها باز میگَردند.
از دختران اپستین بگو و کودکان میناب، طفلهای فلسطینی، زنان لبنانی و زندانهای اسرائیلی، که گوشت انسانیت را بهدندان میکشند. از زنان افغانستان، از زنان ایران بگو و درد و از جیندو. بگو، داد بزن. خشمگین باش از این قباحتِ آدم، ایآدم!
چند بار باید کودکی پَرپَر شود تا جهان بفهمد کودک، عدد نیست؟ چند زن باید خاموش شوند تا سکوت را همدستِ ظلم بدانیم؟ چند بار باید خانهای فرو بریزد تا بفهمیم آوار، فقط آجر نیست؟
خشمگین باش از آنچه دیدهای و وانمود کردی ندیدهای. خشمگین باش و برخیز و جامهی سکوت از تن بَرکن. گر شمشیری داری، بر تاریکی فرود آر، و گر شمشیری نداری، زبانت را از نیام برکش. خشمگین باش و بسوز از ظلم، بسوز و گریه کن_گریه کن و سکوت را بشکن. حقِ کلامت را ادا کن، آدم.
من خیلی به مجرمانِ نامرئی فکر میکنم. کسانی که لب روی لب میفشارن و پلک روی پلک، توی گوشهاشون چوبپنبه میذارن که مبادا صدای ظلم، آرامششون رو بههم بزنه. کسانی که در خونهی بغلی ظلمی رو میبینن، امّا پرده رو میکشن و سکوت میکنند. کسانی که سکوت_سکوت میکنند. من فرق چندانی بین اینها با ظالم نمیبینم. من از کسانی که سکوت میکنن و خودشون رو به ندیدن میزنن، خیلی بیشتر از خود ظالم تنفر دارم، چون اگر اینها سکوت نمیکردند، ظالم انقدر قدرت نداشت. ظالم قدرتش از دستِ خاموشیها میرسه؛ از لبهایی که بسته میمونن، چشمهایی که فرو میافتن، و گوشهایی که خودشون رو به نشنیدن میزنن. و اونکسی که ظلم رو دید و چشم بست، چشمِ ظالم شد.
چه بسیار ظلمهایی بوده که با دستِ یک نفر آغاز شد و با سکوتِ هزار نفر دووم آوُرد. سما میگفت ظلم، یه دست داره؛ امّا با هزاران سکوت، دستدراز میشه. سما درست میگفت.