آهوها باز میگَردند.
The fight has just begun. She has no voice.
من پیش از این گفتم و باز میگویم که خدا به تو کلمات بخشید و زبان.
که بهراستی خداوند تو را بیسلاح به جهان نفرستاد. به دستت شمشیر نداد، امّا کلمه داد؛ به بازویت توانِ بسیار نداد، امّا به دهانت صدا بخشید. شمشیر نداری، زورِ بازو نداری، امّا صدا داری؛ چیزی که از بسیاری ستاندهاند.
پس وای بر تو، اگر روزی کلماتت را برای شکستنِ آدمی به کار بردی و روزی که باید در برابرِ ظلم میایستادی، زبانت را در کام نگاه داشتی. وای بر تو؛ اگر زبانت برای تحقیرِ ضعیف، تیز بود و در برابرِ ظلمِ ظالم، خاموش.
اگر خداوند کلمه را به دستت سپرد
و تو آن را بر سرِ بیپناه فرود آوردی، اما در برابرِ ستم، پنهانش کردی، ننگ بر تو باد. که چه بسیار کسانیاند که نه شمشیر دارند، نه سپر؛ فقط صدایی دارند و برخی حتیٰ همین صدا را نیز ندارند.
اگر شمشیر نداری، کلمه را بردار. اگر توانِ جنگیدن نداری، شهادت بده. اگر زورِ بازو نداری، فریاد داشته باش. اگر جنگجو نیستی، خداوند تو را شاهد آفرید؛ نه تماشاگر. اگر توانِ نجاتِ جهان را نداری، دستکم نگذار جهان در برابرِ چَشمانت، بینام و بیشاهد ظلم کند. که یقیناً کلامِ ما نیز نجاتدهندهی دنیا از دستان ظالم خواهد بود...
جدای از همهچی، یکی مهمترین چیزها اینهکه چرا، چرا چرا زنی که چنین اتفاقی براش میوفته، تنها سلاحش که زبان و صداشه هم کنار بگذاره فقط برای چیزی به اسم "آبرو". چرا متجاوز نگرانِ آبروش نیست؟ مگه نه اینکه اونکسی که چون حیوان رفتار کرد و به حریم کسی تجاوز کرد، باید احساس شرم کنه و خجالت بکشه؟ چرا همیشه وقتی این اتفاق میافته، اون زنه که پر از شرم میشه و نگاهها قضاوتش میکنن؟ چه معاملهی غریبیه این آبرو، گناه رو از دستِ گناهکار میگیرن و روی پیشونیِ قربانی مینویسن. زن میمونه با چیزهایی که از او دزدیدن و چیزی که به زور بر دوشش گذاشتهان: صدایی خاموش و شرمی که مالِ اون نیست. شرم شرم شرم.
و این مسئله واقعاً غمانگیزه. بعضی درها رو با قفل نمیبندن؛ با یک «نه» میبندن. بعضی مرزها رو با «نه» میکشن و تو موظفی سرت رو بندازی پایین و بپذیری. عجیبه که بعضی آدمها وقتی در رو بسته میبینن؛ دیوار رو خراب میکنن. بعد وقتی خونه رو ویران و خراب کردن، مردم از صاحبخونه میپرسن چرا در رو محکمتر نبستی؟ چرا پشت در نایستادی و در رو نگهنداشتی؟
پرستوها رفتهاند، با بالهایی شکسته و ریهای پر از دود. اسبها پاهای شکستهشان را پشت خود کشیده و رفتهاند، آهوها با چَشمانی کور رفتهاند. ببین چقدر خالیست اینجا، دلفینها از دریا میترسند و گرگها ماه را هنگامهی زوزه کشیدن، دزدیدهاند. ما رفتهایم؟ ما گیر کردهایم. چون لاکپشتی که خانهاش، به پوست و جانش چسبیده باشد. مّا بلند خواهیم شد، گر توانمان نبود، خواهیم خزید. خزیدهام و از گلبرگهای پرپر و عطر لطیفِ رزهای سرخ، تنها خار عایدم شده. اما ذرّهذرّه خواهیم رفت سوی وسعت اقیانوس و نور خورشید. گر به دریا نرسیدیم، به برکهای فیروزهای خواهیم رَسید. گر به خورشید نرسیدیم، به نور فانوسها و شمعها خواهیم رسید.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
وای پس تو .... هم بودی که تو دوران اغتشاشات دفاع کردی، میگم از آدم ..... برنمیاد اینطوری .... باشه. همتون ادایید فقط.
`
الآن. جدی. هستید؟
کی انقدر بیمهر شدیم نسبت بههم؟ چی انقدر خاطر قلبت رو از من کدر کرده که چنین، کلماتت رو دردناک و بدشکل میچینی؟ دردم گرفت. از زخم کسی استفاده نکن که زخم خودت، میسوزه، میسوزه و خون میاد، خون میاد و درد میگیره. من ببخشمت، از خدا بخواه ببخشتت که از قدرت کلماتت چنین استفادهای میکنی. بس کن.
متأسفانه این بهترینشه، چندتا دیگه هم هست. نمیدونم، چهکار کردم که مستحقِ این حرفها باشم؟ اون هم اینطوری. اینشکلی. خیلی دلخورم، دردم گرفت.