برای ققنوس.
بیا ای ابتهاج، بیا و قدم بگذار در این خاکسترها. در این خاکهایی که حال، تنهی قطع شدهی درختان را سفت در آغوش کشیدهاند. بیا و ببین چگونه آسمان آبی را به دستِ دودها سپردهاند، بیا و ببین چگونه گرد و غُبار روی اسمِ قبور سایه افکنده است. ایابتهاج، ببین که چه ارغوانهایی کشتهاند. اینجا بوی رویا میدهد، بوی رویاهای نمدارِ مردهای که حتی جنازهشان را به سردخانه نرساندهاند.
ارغوانها کشتهاند ای ابتهاج، ارغوانها کشتهاند.
چون زمستان که به دامانِ بهار نمیافتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر میشود، چون شب که از روز باز میکاند، چون ماهی که در میانهی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ میافتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش میدود و با غروب، ناچار از او جدا میماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
نفسهای آخرش هم حتیٰ، شیشههای زندگی را غبارآلود میکرد. گویی که سرنوشتش از نخست، تار دیدن بود. دمو بازدمهای پَس و پیشش، باعث میشد نتواند لحظات واپسینِ احتضار را به چَشم ببیند.
احتضارِ واژهها را.
به تماشای نفس دادنِ واژهها نشست، زانوانش را در آغوش کشید و نفسهایش بخار میشدند و در تمنّای دیده شدن، نگاهها را تار میساختند. نفس میکشید و شیشه تار میشد؛ انگار جهان حتی تحملِ شاهد بودنِ احتضار واژه را هم نداشت. واژهها یکییکی مُردند و شیشهی غمِ حائلشده، به تماشای نفسهای تندِ آدمزاده و واژههایی که تک به تک گردنشان به دار آویخته میشد، نشست.
برای نجات واژهها غم باید میشکست و امّا شیشههایش بسیار تیز بودند. دستانت را به رنگِ اشکو دردِ انار میکشاندند و درد را به چشمانت میرساندند. و این غم بود که بوی او را میداد، پس به تماشای احتضارِ واژهها نشست. با خود میگفت دلتنگی، گاهی تنها راهیست که یک غایب برای حضور پیدا میکند. دلت میخواست بمانی، مگر نه؟
ا ح ت ض ا ر.
کلمه تمام شد؛ لیک احتضار ادامه داشت. احتضارِ او، او، او.
و او، واژههایش را به خاک سپرد؛ بیآنکه سنگی بر گورشان بگذارد. بَل میترسید روزی کسی نامشان را بخواند و دوباره زنده شوند.
و سپس، آخرین واژه که مُرد، سکوت به سخن درآمد؛ و چه بیرحم بود زبانِ سکوت پس از مرگها.
پایان رسید؛ اما هیچچیز تمام نشد. انگار مرگ هم نمیدانست با آنهمه ناتمامی و تکّههای پریشان چه کند.
آهوها باز میگَردند.
نفسهای آخرش هم حتیٰ، شیشههای زندگی را غبارآلود میکرد. گویی که سرنوشتش از نخست، تار دیدن بود. دمو
او رفت و من ماندم؛ من، من، من من من من. ضمیری که از فرطِ تنهایی، جمع نمیشد. خرد شده بود و تکههای شکستهاش نیز «ما» نمیشد و جمعشدنی و شمردنی نبود. کلمهای به نامِ او نمانده بود؛ فقط مکثی بود میانِ دو نفس، که هر بار طولانیتر میشد. و من، تنهاترین ضمیر بودم.
آهوها باز میگَردند.
نصیبِ اندک و دریغِ بسیار.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.