eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
392 دنبال‌کننده
20 عکس
17 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
سحر، نه شب است و نه صبح؛ جایی‌ست میانِ رفتنِ تاریکی و رسیدنِ روشنایی. آن‌روز خندیدی و گفتی ما، نقطهٔ آشتیِ صبح و شبیم. لحظه‌ای که لب‌های کبود شب لب‌های گرم‌و روشنِ صبح را می‌بوسد. حالا هر روز سحر می‌آمد؛ امّا نمی‌دانم صبح بود یا جادویی که هنوز از سرم نپریده بود. چون من در سحرها گیر می‌کردم. چون سحر، سِحرِ هنگام وداع شب و روز بود. شاید هم... سنگینیِ سرِ شب، به وقت بوسیدن روز، و سقوطش به زیر کوه‌ها. هرچه بود، هنگامه‌ی رسیدن نبود. مقدمهٔ رفتن بود. لحظه‌ای بود که یکی می‌رفت و دیگری هنوز خیال می‌کرد می‌رسد.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
آن‌روز گفتم آری، ستاره‌ها دورند؛ امّا مگر هر چیزی که دور است، دست‌نیافتنی‌ست؟ برای بعضی‌ها چیزها، تنها باید در تاریکی منتظر بمانی. بعضی‌روزها، هنگامی که تاریکی تو را در آغوش می‌کشد، متوجه‌ی نورها خواهی شد. سپس در لبه‌ی کوهی خواهی نشست، و سقوط تک‌کتکشان را خواهی دید. روزی تاریکی جامهٔ من خواهد شد و ستارگان سقوط خواهند کرد ؟
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
در دور دست‌ها آفتاب می‌بینم و تاب می‌آورم، تابم را به درخت سیبی آویزان خواهم کرد، تاب خواهم خورد. گفتی تاب بیاور و آری من نیز، تاب را آورده‌ام. می‌خواهم به دور دست‌ها برسم. شاخه‌ی درخت درد می‌گیرد امّا آسْمان ندای پرستوهای درحالِ بازگشت را می‌دهد. تاب خوردم و تابم شکست، زانوهایم بر خاک سایید و شاخه‌ی درخت را نیز شکستم. سیب‌های سرخ خون گریستند و من، زانوی غم در آغوش کشیدم و به دور دست‌ها چَشم دوختم. گفتی حالا واقعاً باید تاب بیاوری. چون دور دست‌ها، دورند از دست‌ها.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
چون زمستان که به دامانِ بهار نمی‌افتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر می‌شود، چون شب که از روز باز می‌کاند، چون ماهی که در میانه‌ی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ می‌افتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش می‌دود و با غروب، ناچار از او جدا می‌ماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
گیتار، سازی‌ست که برای آواز خواندنش باید اول سیم‌هایش را به کشیدگی رساند. شاید بعضی صداها، بدون درد متولد نمی‌شوند. شاید باید کشیده شد، باید درد کشید، باید کشیده شد چون رشته‌های سازی؛ تا توانست صدا شد و نواخت. نواخت و زیبا بود. زیبا بود و روح‌ها را، لمس کرد. و درد بود که ما را به‌هم نزدیک می‌کرد. گویی درد بود که ما را کوک می‌کرد.
آهوها باز می‌گَردند.
آهوها و‌ گوزن‌های شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمه‌ای بگید و من متنی بنویسم مِن‌بابش ؟ این پ
عذر می‌خوام‌ واقعاً از دوازده هم گذشت و من چشم‌هام باز نمیشن، فردا حوالیِ شب باقی رو تقدیم می‌کنم حتماً. اگه ممکنه بذارید کمی بیشتر بمونن پیام‌ها، امّا اگر که نه، به هیچ‌وجه راضی به آزار شما نیستم و پاکشون کنید 🤍