آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
در دور دستها آفتاب میبینم و تاب میآورم، تابم را به درخت سیبی آویزان خواهم کرد، تاب خواهم خورد. گفتی تاب بیاور و آری من نیز، تاب را آوردهام. میخواهم به دور دستها برسم. شاخهی درخت درد میگیرد امّا آسْمان ندای پرستوهای درحالِ بازگشت را میدهد.
تاب خوردم و تابم شکست، زانوهایم بر خاک سایید و شاخهی درخت را نیز شکستم. سیبهای سرخ خون گریستند و من، زانوی غم در آغوش کشیدم و به دور دستها چَشم دوختم.
گفتی حالا واقعاً باید تاب بیاوری.
چون دور دستها، دورند از دستها.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
چون زمستان که به دامانِ بهار نمیافتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر میشود، چون شب که از روز باز میکاند، چون ماهی که در میانهی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ میافتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش میدود و با غروب، ناچار از او جدا میماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
تیام، دو چَشم خوابیده در صورتک، دو کُره، دو پنجره برای تماشای روح، دو دوربین برای ثبت تو. تو. تو. تیام؛ همان چیزی که دیدنت را ممکن کرد و ندیدنت را ناممکن. دو حفرهی روشن در دیوارِ چهره، برای عبورِ جهان. برای عبورِ تو و پخش شدنت در بافتِ روح.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
دقیق در خاطر دارم، تو یکبال داشتی و من نیز یکبال. هردو طردشدگانی بودیم از دنیای فرشتگان و درخشش نور، هردو متفاوت بودیم و آه! توان پروازمان نبود. دقیق در خاطر دارم چگونه به تماشای پرندگان مینشستیم و فرشتگان، که با بالهاشن آسمان را نوازش میکردند.
دقیق بهخاطر دارم که بعد از مدتها ناقص بودن و درد کشیدنها، هنگامی که هم را دیدیم، چگونه کامل شدیم،
و چگونه پرواز کردیم.
ظاهراً تو خوب اینها را یادت نبود، چون من تنها بالم را از دست دادم، هنگامی که نیمههای شب آن را چیدی و رفتی.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
گفتم از سیاهیها بگو، از ظلمهای بشر و آسمان به دود آلوده، از بالهای پارهپاره شده بهدستِ آسمانخراشها، از خاکهای به غارت برده شدهٔ سواحلِ هرمز، دریای مالامالِ جنازهی نهنگها و سرزمین پلاستیکها. امّا تو لبخند زدی، انگشتانت را در هوا تکان دادی و خورشید از پشت کوه برخاست، قامت بلند کرد و درخشید.
نشانش دادی، نور را روی انگشتانت لغزاندی و سپس؛ گفتی خورشید هر صبح برمیگردد، انگار هنوز به جهان فرصتِ دیگری برای روشن شدن میدهد. و نور، نه دیوار میشناسد و نه تاریکی، به همه میتابد. گفتی از خورشید بگو. نگاه کن که چگونه هر غروب، خورشید را میکشند؛ و هر طلوع، دوباره از شرق برمیگردد.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
میدانستم، میدانستم اقیانوس گورستانی بزرگ بود برای چیزهایی که روزی شناور بودند. اقیانوس نقطهٔ آشتیِ دریاها بود، جمع میشدند و... جمع میشدند و... و
... ببخشید، خاطراتم جمع میشدند و متحّد میشدند، برای غرق کردنِ قایق کوچک من. غرق کردنِ قایق کوچک من. قایق کوچک من. قایق... کوچک... من.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
یک، دو، هشت، دوازده، پنجاه... قرار نبود نبودنت بهقدری زیاد شود که دنبال دستهایی بگردم برای شمردندش. حالا تقریباً به ۲۶ دست نیاز دارم. انگشتان دستان مادر را که میشمردم، بغض کرده زل زد به چشمانم. گفت چند روز شده؟ گفتم ۱۳۱ روز. نه آنقدر زیاد که فراموشت کنم، نه آنقدر کم که اندکی نبودنت عادی شده باشد. و من هرروز رفتنت را ماندهام.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
به من گفت تبدیلش کن.
شکلش بده، تزیینش کن، کلمهاش کن، نمایش، شعر، داستان، اشک، خشم، خواب. تلاش کردم بجوم آن را، غذا، کلمهاش کنم، داستان بگویم، شعر بسرایم، در قالب اشک جاریاش کنم و خشمگین شوم و یا که در بالینش فرو رفته و بخوابم؛
امٌا غمم درد کشید.
غم کوچک من؛ اشک ریخت، جیغ کشید و آنقدر چنگم زد که هنوز پانسمانهایم خونیست. التماسم کرد، اما من! من بیرحم، بیشتر فشارش دادم و در هرجایی، خواستم آن را بگنجانم. واپسین خشمگین شد، از نفرت انباشته و غولی شد که زیر اقدامش خردم کند.
و عزیزم، چنان هنگام بود که فهمیدم اندوه من، پذیرفتنیست. من آن را میبوسم، موهایش را شانه میزنم و در قلبم برایش جایی میسازم گرم، امن و نرم. زخمهایش را میبندم، آن هیکل غولپیکرش را نوازش میکنم. چون من پشت آن دو چَشم مشکی و خالی، کودکی دیدم، که در تمنای پذیرفته شدن بود، شنیده و دیده شدن.
میدانم غمم کوچک خواهد شد، آرام آرام، تا که جَنین شود و بعد به جهان نیستی بپیوندند، با لبخند، با فهمیدن اینکه بالاخره کسی او را دید، پذیرفت و شنید. قصهی پر غصهی غم من این بود که او تبدیل کردنی نبود. همین.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
یک، دو، سه. سلام. دوستت-دو-دوستت دارم. چه عبارت احمقانهای. مغزم ریشخند میزند و قلبم از خنده، خون میگرید. صبر کن، یک دو سه، من نمیتوانم از تو متنفر شوم.
از این، متنفرم. کلمات در سرم کش میآیند و جیغ میکشند و تار-تار-تار میشوند. تکهتکه میشوند. دستم را در کاسهٔ کلمات فرو میکنم و مشتی بر میدارم، روی صورتت میمالم. کرم سفیدرنگی صورتم را چون گچ نقاشی میکند. بایست، آری، من ضعیفم.
من نمیتوانم از خانهای که در آن خندیدم و با چَشمانم زیبایی دیدم؛ متنفر شوم. تو خانهی من بودی؟ مغزم از قهقهی تمسخر، بیهوش میشود. امّا قلبم خوب بلد است بِگِرید. سرانگشتانم را در خونهایش فرو میکنم، دور چَشمانم میکشم و سپس خطِ لبانم را تا کنار گوشم ادامه میدهم.
من دوستت داشتم. داشتم؟ جیغ میکشم. اشکهایم خونِ دور چَشمانم را آبی میسازد. به آیینه خیره میشوم، دوستت دارم. هیس، هیس. تنفر چه واژهی غریبیست هنگامی که پای تو وسط میآید و من،
چقدر شبیه دلقکها شدهام.
میخندم، میخندم و توپ قرمزی را بر میدارم و بر نوک بینیام فرو میکنم. هاه، نگاهش کن، چه دلقکِ قهاری.
من،
هنوز
دوستت
دارم.
تو فعلهای گذشته را گذاشتی امّا در این جمله، فعل گذشته جایی ندارد.
آیینه را میشکنم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، کافیه. رفتند اینجا. مچکرم از نور نگاهتون، امیدوارم کلماتم لایقِ
پرنده را بپرس از آزادی، پرنده را بپرس از آزادی و او با دو چشم گرد و سیاه خود، خیره خواهد شد به فاصلهی میان میلههای قفس. در قفس را باز و آسمان را ارزانیاش کن، دو قدم میآید و ده قدم عقب میخزد. در آنجا نان رایگان هست؟ نه. در آنجا کرکسها به جانم دندان تیز کردهاند؟ آری. در آنجا... دیوانه! در آنجا آسمان را داری، ابرها را، سرسبزی درخ... پرنده کلام میبُرد و خود، قُفل قفس را میاندازد.
ببخشید، جدیجدی کلماتم تموم شدن. برای دلجویی از کسانی که کلماتم لیاقت نداشتن صرفشون بشن، پیام فوروارد میکنم اینجا ازشون و یه نارنگی هم مهمونشون میکنم زیر درختهای نارنج. ببخشید.