آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
در دور دستها آفتاب میبینم و تاب میآورم، تابم را به درخت سیبی آویزان خواهم کرد، تاب خواهم خورد. گفتی تاب بیاور و آری من نیز، تاب را آوردهام. میخواهم به دور دستها برسم. شاخهی درخت درد میگیرد امّا آسْمان ندای پرستوهای درحالِ بازگشت را میدهد.
تاب خوردم و تابم شکست، زانوهایم بر خاک سایید و شاخهی درخت را نیز شکستم. سیبهای سرخ خون گریستند و من، زانوی غم در آغوش کشیدم و به دور دستها چَشم دوختم.
گفتی حالا واقعاً باید تاب بیاوری.
چون دور دستها، دورند از دستها.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
چون زمستان که به دامانِ بهار نمیافتد، چون ریشه که هرچه در خاک فروتر رود، از آسمان دورتر میشود، چون شب که از روز باز میکاند، چون ماهی که در میانهی راهِ رسیدن به ماه، در تنگ میافتد، چون سایه که تمامِ روز در پیِ صاحبش میدود و با غروب، ناچار از او جدا میماند؛ مّا جدا ماندیم، ما نیز نرسیدیم. ما برای رسیدن، زیادی دور بودیم.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
گیتار، سازیست که برای آواز خواندنش باید اول سیمهایش را به کشیدگی رساند. شاید بعضی صداها، بدون درد متولد نمیشوند. شاید باید کشیده شد، باید درد کشید، باید کشیده شد چون رشتههای سازی؛ تا توانست صدا شد و نواخت. نواخت و زیبا بود. زیبا بود و روحها را، لمس کرد.
و درد بود که ما را بههم نزدیک میکرد.
گویی درد بود که ما را کوک میکرد.
آهوها باز میگَردند.
آهوها و گوزنهای شباهنگِ زندگانی، دوباره هستید تا که کلمهای بگید و من متنی بنویسم مِنبابش ؟ این پ
عذر میخوام واقعاً از دوازده هم گذشت و من چشمهام باز نمیشن، فردا حوالیِ شب باقی رو تقدیم میکنم حتماً. اگه ممکنه بذارید کمی بیشتر بمونن پیامها، امّا اگر که نه، به هیچوجه راضی به آزار شما نیستم و پاکشون کنید 🤍