آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
برای تو هم که شده، قلمم رو دوباره و صدباره زنده میکنم گر مُرد. خون خودم رو جوهرش میکنم، اشک خودم رو. همین من رو کافیه که تو بخونیشون.
دست من بهت نمیرسه نیکخوی هورزاد، امّا با صمیم قلبم دست بلند کردم سمت خدام و خواستم که همیشه مواظب تو و قلب ملیحت باشه. دوستت دارم، عطر گلهای لاله رو پیرهنت کن و سپس، برو روی تاج ابرها بهدور از خشم طوفان و سرانگشتان خاکستری آدمها.
ازت ممنونم.
خیلی خیلی خیلی حالم رو ملایمو ملیح کردی، از غمو اندوه نیز زدودی. بارانبوسهای و قاصدک فرستادم بالای اتاقت.
امیدوارم که تمام قاصدکهای تو، آرزوهات رو بهخدا برسونن و پس از اون، به دستان مهربونت. 🤍