eitaa logo
The Enduring Word
404 دنبال‌کننده
443 عکس
978 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* باصدای جیغ و داد از پایین روی تخت نشستم ، درو باز کردم رفتم پایین با تعجب داشتم به صحنه رو به روم نگاه میکردم . سام : دِ بهت میگم وایسا ، حالا تو قهوه من نمک میریزی؟ سارگل : خوب کردم تا تو باشی فضولی نکنی‌ سام : چقدر تو پروئی آخه دختر خواستم حرفی بزنم که با اتفاقی که افتاد نتونستم جلوی خودمو بگیرم. سارگل : آخخخخ خیس شدم! بهت گفتم با من در نیفت. اینجا چخبره؟! سام : از این دختره بپرس سارگل چخبره اینجا؟ تعجب کردم اولین بار بود صدای میکردم. سارگل : هیچی زیادی فضولی کرد سوال پرسید سام : بگیرمت خونت پای خودته! بسه تمومش کنید ، سام توام بیا تو اتاقم. رفتم تو اتاقم لبخند میزنم ، کارشون بچگانه بود جفتشون شبیه هم بودن. سام : دختره بیشعور ببین چیکارکرد ، پاشو یکی از لباساتو بیار. خفه ، همین دختر از پس تو برمیاد. سام : آرشاویر ببند تا دندوتاتو خورد نکردم. خب حالا ، چیشده اومدی اینجا؟ 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞   ‹.🧕🇮🇷.› https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : مثلا اومدم دیدن جنابالی تو که کلا بی معرفتی. درگیرم نشد بهت زنگ بزنم. سام : چیشده؟ اتفاقاتی که افتاده بودو براش تعریف کردم. سام : چی میگی مگه میشه آخه؟ یعنی باید با مینو ازدواج کنی. کلافه سرمو تکون دادم. سام : حالا میخوای چیکارکنی؟ فکری که از دیشب تو سرم بودو بهش گفتم سام : آرشاویر به عواقبش فکرکردی. به همه چی فکرکردم که این تصمیمو گرفتم. *سارگل* مهتاب : چه دلی داری تو! انقدر حال داد مهتاب ، طرف خیلی رو مخم بود مهتاب : برعکس سنت خیلی شیطونی! راستی سارگل تو الان باید درست بخونی. لبخند تلخی زدم وقتی مامانم فوت کرد ، درسمو تاآخر راهنمایی ادامه دادم ، الان تقریبا 4 ساله ول کردم. مهتاب : چرا خب ، تو الان باید کنکور بدی! مدرسه خرج داشت منم تنها بودم نمی تونستم ، اون موقعم که میرفتم، میخواستم حرفمو بزنم که با صدای مریم بانو که صدام میکرد ، از آشپزخونه خارج شدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مریم بانو : بیا اینجا عزیزم. جانم ، چیزی شده؟ مریم بانو : بشین عزیزم میخوام باهات حرف بزنم. نشستم کنار مریم بانو ، تعجب کردم حس میکردم اتفاقی افتاده. مریم بانو : سارگل خانواده مادریت کجان‌؟ وقتی مادرتو از دست دادی چرا نرفتی پیششون. راستش مادر چیززیادی بهم نگفت چون اون موقع منم کوچیک بودم. سنم کم بود ولی گفت بخاطر یه سری از اتفاقاتی که با خانوادش داشت وقتی ازدواج کرد انگار خانواده مادریم اونو طرد کردن. مریم بانو : عزیزم.... راستی از مادرت عکس داری ، فکرمیکنم خیلی باید شبیهشون باشی. بله خیلی شبیه مادرم هستم اللن عکسشو میارم ، رفتم تو اتاقم تنها عکسی که از مادرم داشتم به مریم بانو نشون دادم . تا عکسو نشون دادم حال مریم بانو بدشد ، نگران شدم مریم بانو خوبید؟ چیشد یه دفعه‌! مهتاب یه لیوان آب قند بیار. مهتاب : چیشده مریم بانو خوبید! نمیدونم چرا انقد حالشون بد شد . مریم بانو : خوبم فقط تنهام بذارید. خواستم چیزی بگم که بعد پشیمون شدم. کلافه بودم اون سوال اصلا برای چی بود ، سعی کردم به چیزی فکرنکنم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* باورم نمیشد . انقدر شباهت داشت دقیقا خودش بود. چجوری باید بعد این همه سال بهش میگفتم. نباید خان چیزی میفهمید. اگر خان میفهمید برای هممون بد میشد باید سارگلو هرجور شده از اینجا دور میکردم . *آرشاویر* سام : فعلا میرم دیگه ! هرچی شد خبرم کن. برو داداش دمت گرم. باصدای دراتاقم به خودم اومدم....بله. سارگل : ارباب پدرتون گفتن برای فرداشب آماده باشید. عصبی دستمو مشت کردم برو بیرون ، اعصابم خورد بود. ولی چاره ای جز این نداشتم باید طبق اون نقشه ای که داشتم پیش میرفتم. *مینو* همه داشت همونجوری که من میخواستم پیش میرفت ، لبخندی روی لبم‌ نشست ، خانم خان تشریف آوردن. خان : برای فردا آماده باش ، دختر قرارمون یادت نره. چشم خان نگران نباشید. خان : خوبه 💞https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* 2 روز عین برق و باد گذشت. خواستگاری مزخرف تموم شد این وسط فقط مینو خوشحال بود ، به وقتش میدونستم باهاش چیکارکنم ، مطمئنم فقط بخاطر منافع خودش تن به این ازدواج داد. شهرام : آقا مینو خانم براتون لباس سفارش دادن الان رسید . عصبی دستمو مشت کردم غلط کرده بندازش بیرون. *سارگل* مهتاب : چرا انقد همه چی یهویی شد؟! نمیدونم ، اصلا معلوم نیست داره چه اتفاقی میفته! مریم بانو : چیکارمیکنید دخترا؟ بجنبید کلی کار داریم. مریم بانو چیشد یه دفعه ای ، کی اصلا قبول کرده زن این اخمو بشه‌ مریم بانو : نمیدونم مادر همون دختره که اون روز اومده بود عمارت همونه. مهتاب : همون جیغ جیغوئه. ایول اینو خوب اومدی . کی اینو تحمل میکنه. مهتاب : ولی دقیقا اصلا برای چی ازدواج میکنه با همچین دختری؟ آرشاویر : ببخشید اونوقت شما کس بهتریو سراغ دارید. باصداش مهتاب هییین از ترس کشید مهتاب : ببخشید ارباب منظوری نداشتم. آرشاویر : عمارت تا شب تمیز میخوام https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اینو گفت و رفت ، هنگ کرده بودم به معنای واقعی کلمه . پسره عوضی یه روزی انتقام همه اینارو ازش میگیرم. مهتاب : این چرا یه دفعه ای میاد؟! همه جا باید باشه خب مریم بانو : دخترا زودتر کارارو بکنید باید از فردا بریم خونه خان. چرا مریم بانو ؟ مریم بانو : خان دستور داده مراسم عروسی تو عمارت خودش انجام بشه باید بریم اونجا! فقط همینو کم داشتیم. مریم بانو : چی بگم والا ؟! *مینو* خانم لباستون رسید. بذارش تو اتاقم. بله چشم. لبخندی روی لبم نشست ، همه چی داشت همونجوری که من میخواستم پیش میرفت ، وارد اتاقم شدم ، به لباس عروس سفیدم نگاه کردم تو تنم خوشگل بودم. عروس قرار بود آخر هفته باشه ، خان دیگه انگار خیلی عجله داشت. بالاخره میدونستم باید چیکارش کنم  ، آرشاویر مال من بود. با صدای در اتاق به خودم اومدم. خانم این نامه برای شما فرستاده شده ، بفرمایید https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* کلافه طول و عرض اتاقو مترکردم ، قرار بود 3 روزه دیگه مراسممون باشه. چاره ای نداشتم برای کاری که میخواستم بکنم باید طبق نقشه پیش میرفتم وگرنه همه چی خراب میشد ، باصدای دراتاقم‌ از فکر خارج شدم ، بله سارگل : ارباب غذاتون پایین حاضره ، با اجازتون. کجا؟ سارگل : باید بریم خونه خان برای کمک. برو درم ببند. اصلا حس خوبی نداشتم ، فکرمیکردم قراره اتفاق یا خبر بدی برسه ، شایدم فقط تصورات ذهنی من بود. *سارگل* وارد عمارت خان شدیم خیلی بزرگتر از عمارت پسرش بود ، چقدر وضعشون خوب بود ، دلشوره عجیبی داشتم نمیدونم دلیلش چی بود. مهتاب : سارگل خوبی؟ نمیدونم مهتاب ! استرس دارم مهتاب : شاید چون اومدیم خونه خان بخاطره اونه. راست میگی شاید مهتاب : الکی بد به دلت راه نده. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* 3روز انقدر زود گذشت که اصلا متوجه گذرزمان نشده بودم ، نقشه همونجوری که میخواستم داشت پیش میرفت بهتر از این نمیشد. نگاهی به خودم تو آیینه انداختم ، کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید جذب مشکی ، پوزخندی روی لبم نشست بیشتر شبیه مراسم‌ختم بود تا عروسی. بافکر اینکه باید برم دنبال مینو عصبی دستامو مشت کردم حالا خوب بود مسخره بازیای دیگه نبود. شهرام : آقا ماشین حاضره سرمو تکون دادم ، خوبه میتونی بری شهرام : بااجازتون. ازاتاقم خارج شدم ، من آرشاویر بود کسی که به همه زور میگفت ولی کسی دیگه ای حق این کارو نداشت ، همه چی اونجوری که من میخواستم باید پیش میرفت این ازدواج دووم نمیاره. سوار ماشین شدم و به طرف خونه مینو رفتم . راه زیادی نبود توی روستا رسم‌نبود کسی آرایشگاه بخواد بره . رسیدم جلوی در منتظر ایستاده بود. پوزخندی روی لبم‌نشست ، شاید هرکس دیگه ای بود میگفت خیلی خوشگل شده ولی الان از نظر من اصلا اینجوری نبود بدون اینکه ،بخوام از ماشین پیاده بشم خودش بعداز چند دقیقه سوارشد. مینو : سلام عزیزم. علیک مینو : ناراحت نباش ، زندگی خوبیو شروع میکنیم. o https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 عصبی غریدم تو صورتش الان صداتو ببند نمیخوام صداتو بشنوم . خوب تو گوشت فروکن این ازدواج سرمیگیره ولی بعد از اون وارد جهنم‌میشی زندیگو برات جهنم میکنم‌ مینو : صداتو واسه من بالا نبر هیج غلطی نمیتونی بکنی. خطرناک تر از اون چیزی هستم که فکرشو بکنی پس به نفعته زیاد با من درنیفتی خانم کوچولو. *مینو* عصبی دستامو مشت کردم. نمیدونم چرا حس بدی گرفتم واقعا ازش میترسیدم میدونستم وقتی عصبی میشه هیچی جلودارش نیست میترسیدم که یه روزی بخواد ازم انتقام بگیره.باید حواسمو جمع میکردم هرچیزی ممکن بود ، غرورش زبون زد کل فامیل بود ولی الان انگاری خوردش کرده بودم کلافه سرمو تکون دادم. *سارگل* مهتاب : دیگه الان باید برسن ، بدم میاد دختره افاده ای. ریز ریز خندیدم مهتاب : کوفت نخند ، غیراینه؟ حرص میخوری بامزه میشی ، کی تحملش میکنه دختره انگار از دماغ فیل افتاده . مریم بانو : کمتر حرف بزنید دخترا همه چی آمادس؟ آره مریم بانو نگران نباشید مریم بانو : نمیدونم چرا دلشوره عجیبی دارم‌ برید یکم بشینید شاید یکم از خستگی باشه انشاءالله اتفاق بدی نمیفته. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 خودم به مریم بانو میگفتم چیزی نیست ولی استرس بدی داشتم سعی کردم خودمو با کارا مشغول کنم تا به چیزی فکرنکنم. مهتاب : رسیدن! پوزخندی روی لبم نشست کی اینارو میتونست تحمل کنه ، چشمامو ناراحت روی هم گذاشتم اینم زندگی منم این بود چاره ای نداشت باید صبوری میکردم . با مهتاب از در خارج شدیم میتونم بگم واقعا مینو خوشگل شده بود من واقعا در برابرش هیچی نبودم. مهتاب : چقدرم‌ خوشگل شده دختره افریته. مهتاب بسه الان یکی میشنوه شرمیشه. مریم بانو : راس میگه یکی میشنوه بد میشه اونوقت! *آرشاویر* شروع کردن به خوندن خطبه عقد اصلا حوصله این مراسم مسخره رو نداشتم فقط دلم میخواست زودتر تموم بشه. سرموآوردم بالا نگاهمو دوختم به سارگل که گوشه عمارت نشسته بود ، چشماش نگرانی خاصی داشت ، مینو با این همه آرایش بازم قیافش برام قابل تحمل نبود ولی این دختره با همین سادگیش انگار جذابیت خاصی داشت ، نگاه خیلی از پسرای مجلش روش بود پوزخندی روی لبم‌نشست چرا اصلا باید از قیافه این دختر تعریف میکردم. با دست زدن مهمون ها به خودم اومدم عصبی دستامو مشت کردم متنفربودم از کسی که رسما زنم شده بود . خان : مبارک باشه پسر https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت خدمتتون امیدوارم خوشتون بیاد✨❤️