eitaa logo
The Enduring Word
405 دنبال‌کننده
449 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااااامممم اماده ایددد برای پارت گذاری ادامه رمان؟
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ممنون خان. کلافه سرمو تکون دادم ، حرفی که زد یادم نمی رفت اینکه هیچوقت حق ندارم بابا صداش کنم فقط و فقط همون خان ، همه چی انگار به هم ریخته بود مهم نبود باید خودم طبق اون نقشه ای که داشتم پیش میرفتم. شهرام : آقا یه نفر اومده میگه کار مهمی باهاتون داره. کجاست؟ شهرام : بیرون عمارت منتظرتونه. حس خوبی نداشتم دلیلشو نمیدونستم . از عمارت خارج شدم به نگاهای مینو توجهی نکردم یه مرد سیاه پوشی منتظر بود ، تا رسیدم جلوی در برگشت سمتم منتظر بهش چشم دوختم . منتظرم! مرد : اونی که این همه وقت دنبالش بودی کشته شد. کی رو میگی قشنگ حرف بزن ببینم منظورت چیه! مرد : بابای همون دختری که الان تو عمارتت کار میکنه، فقط فکرنمیکنم اگر بفهمه کی همچین کاری رو کرده اینجا بمونه. یه لحظه احساس کردم خون به مغزم‌نمیرسه بابای اون دختره مرده ، عصبی نگاهمو دوختم بهش ببین در حدی نیستی که بخوای منو تهدید کنی پس به نفعته بری تا بیشتر از این قاطی نکردم. مرد : میرم ولی خیلی حواست باشه چیزی‌نفهمه عواقب خوبی برات نداره. اینو گفت و خیلی سریع سوار ماشین شد و رفت. شهرام : آقا حالا میخواید چیکارکنید؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نمیدونم الان فقط برو.. اگر حواستونو جمع کرده بودید این اتفاق نمیفتاد. شهرام : آقا باورکنید... گفتم گمشو... عصبی دستامو مشت کردم پولامو بالا کشیده بود الان همه چی خراب میشد محکم دستامو کوبیدم به دیوار... *سارگل* از عمارت خارج شدم وارد حیاط شدم دیدم یکی محکم دستشو کوبید . به دیوار بعد از چند دقیقه خون اومد نزدیک تر شدم دیدم اربابه می ترسیدم بهش نزدیک بشم ، ولی نمیدونم چیشد رفتم سمتش. ارباب دستتون خون... تا خواستم ادامه حرفمو بزنم صدای فریادش کل تنمو لرزوند. ارباب : صداتو ببر دختره احمق ، به تو هیچ ربطی نداره. دستام شروع به لرزیدن کرد ، چشماش قرمز شده بود رگ‌گردنش زده بود بیرون دستاشو مشت کرده بود ، دلم گواهی بدی میداد. ارباب چیزی شده؟! ارباب : آره تو احمق‌ گند زدی تو زندگی من . با حرفش ترس بدی وجودمو گرفت. احساس میکردم اتفاق بدی افتاده ، با ترس چند قدمی عقب رفتم ، خیلی میترسیدم نمیدونستم چیکارکنم. لااقل بگید چیکارکردم. ارباب : بیچارت میکنم ، میخوای بدونی؟! توروخدا آروم باشید ، یه دفعه با دادی که زد چشمامو ازترس روی هم فشار دادم ولی با حرف بعدیش دنیا رو سرم‌ خراب شد باورم نمیشد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بابات مرد میدونی یعنی چی؟پولای منو بالا کشید تو رو گرو آوردم الان مرده‌ ، گند زدی تو زندگیم‌ زندگیتو جهنم میکنم. یه دفعه دیدم با شتاب روی زمین افتاد. لبخندی روی لبم‌ نشست چرا باید ناراحت باشه وقتی پدرش همچین کاری رو باهاش کرده ، نشستم روی زمین دستشو گرفتم خیلی سرد بود انگار بدنش یخ کرده بود . سریع بلندشم کردم و به سمت اتاقی که تو عمارت بود بردمش. شهرام : چیشده آقا؟ بدون اینکه کسی بفهمه سریه دکترو خبر کن و مریم بانورم بگو بیاد اینجا شهرام : چشم آقا *مینو* کلافه روی صندلی نشسته بودم. معلوم نیست یه دفعه کجا غیبش زد . پوزخندز روی لبم‌نشست انگار واقعا میخواست زندگیمو برام جهنم کنه. از کاری که دست به انجامش زده میترسیدم و هیچ چاره ای جز ادامه دادنش نداشتم. آرشاویر : زیادی تو فکری! به زندگی جدیدت خوش اومدی این بازی تازه شروع شده... مواظب حرف زدنت باش آرشاویر : هه ، اینو تو تعیین نمیکنی پس حواست به خودت باشه. حرفشو زد و دوباره رفت میترسیدم واقعیتو بفهمه ، اگر می فهمید حتما یه بلایی سرم میاورد اون موقع طلاقم میداد ولافه نفسمو بیرون دادم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* به سمت اتاق ته عمارت رفتم‌ انگار نباید خبرو اینجوری بهش میدادم . وارد اتاق شدم دیدم سرم بهش وصل کرده‌ حاش چطوره؟ دکتر : بهتره ارباب ولی استرس و نگرانی براش خوب نیست. اگر بازهم بهش شک وارد بشه فکرنمیکنم اتفاق خوبی در انتظارش باشه. مرخصید. دکتر : بااجارتون ارباب. روی صندلی که بود نشستم چرا باید از اینکه پدرش اینجوری شده تنگ بشه یا انقدر ناراحت بشه وقتی این همه بلا سرش آورده ، بعد از حدود 1 ساعت دستاشو تکون داد و کم کم چشماشو باز کرد. چشمش که به من افتاد بیشتر تو خودش مچاله شد انگار می ترسید شاید حقم داشت ، روشو کرد اونور دلم میخواست اون سوالی که ذهنمو درگیر کرده ازش بپرسم. سارگل : میدونم چی ذهنتونو درگیر کرده مادر همیشه میگفت مادر پدر دور ازجون حتی اگر کافرم باشن باید احترامشونو نگه داشت ، شاید پدرم باهام خوب نبود ولی همین که میدونستم هست دلمو قرص میکرد. الان حس کسیو دارم که انگار واقعا دیگه بی کس شده ، حتی برای آخرین بار ندیدمش. باحرفاش خیلی تو فکررفتم شخصیت عجیبی داشت برای غیرقابل درک بود . شهرام : ارباب ، خان دنبال شما میگردن‌ برو خودم میام. شهرام : بله چشم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نفسمو کلافه بیرون دادم ، حتما باز اتفاقی افتاده. از اتاق خارج شدم دیدم داخل آلاچیق نشسته. سلام خان . خان : خدمتکار جدیدت کجاست؟ احتمالا همین دورو اطراف داره کار میکنه چطور؟ چیزی شده مگه؟ خان : یادت باشه به من‌نمیتونی دروغ بگی زود درش کن بره حس خوبی نسبت بهش ندارم . پوزخندی روی لبم‌نشست . شما خان این روستا هستید درست ولی منم ارباب زاده اینجا هستم طبق خواسته شما ازدواج کردم . ولی از اینجا به بعد همه چی اونجور که من میخوام باید پیش بره نه بیشتر نه کمتر. خان : زیادی دور برداشتی هنوز من‌ نمردم‌. سعی کردم خودمو کنترل کنم. فکرنمیکنم همیشه باید حرف شما باشه! منم ارباب این روستام دلیلیم نمیبینم خدمرو بخوام عوض کنم ، الانم فعلا کار دارم‌ بعدم بدون توجه به قیافه بهت زده خان به سمت عمارت رفتم‌. شهرام : ارباب چیزی شده؟ زودتر این مراسم مسخره رو تمومش کنید. شهرام : چشم آقا. زودتر پوزخندی روی لبم نشست زندگیو براش جهنم میکنم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* انگار بدنم بی حس شده بود نمیتونستم خوب تکون بخورم. همیشه بعد از مرگ مامانم ترسم از همین بود کا بابامم از دست بدم ، احساس میکردم بی پشت و پناه شدم . ناخودآگاه اشکام روی گونه هام ریخت دیگه باید تا ابد اینجا میموندم دیگه هیچ امیدی نداشتم ، با خودم میگفتم پولو هرجور که شده جور میکنم و برمیگرده ولی الان... صدای گریه و هق هق هام فضای اتاقو پر کرده بود یه دفعه با صدای در اتاق به خودم اومدم. مریم بانو : الهی بمیرم چرا انقدر گریه میکنی؟ میخواستم زودتر بیام پیشت خان نذاشت. لبخند تلخی روی لبم‌نشست ، سرمو انداختم پایین ببخشید کارای منم شما مجبورید انجام بدید. بعد از چند ثانیه مریم بانو کنارم نشست و سرمو تو آغوشش گرفت. مریم بانو : دیگه این حرفو نزن عزیزدلم میدونم غم سختیو داری تحمل میکنی هرچی باشه پدرته ، ولی میدونی مادر هیچ کار خدا بی حکمت نیست پدر وجودش نعمته ولی توکل کن به خدا انشالله خودش صبرتو بیشترکنه دیگ تنها شدم هیچ کسو ندارم. مریم بانو : تو هیچوقت تنها نیستی تو خدارو داری پس ناامید نباش بعدشم خودم نکارتم . الانم بلند شو دست و صوتتو بشور بریم عمارت. خیلی آروم تر شده بودم. و اینو مدیون حرفای مریم بانو بودم نمیدونم چرا انقدر دوسش داشتم انگار چندساله میشناسمش. مریم بانو : پاشو مادر فقط سعی کن زیاد دورو بر ارباب و خانمش نباشی. پوزخندی روی لبم نشست از امشب باید این دختره رو هم تحمل میکردم. آروم چشمی گفتم و ازجام بلند شدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مینو* عصبی دستامو مشت کردم. پسره عوضی مراسم و تموم کرد ، حس بدی داشتم ، بازی بدی رو شروع کرده بودم. آرشاویر : چیزی که تو ذهنته درسته ، بازی بدی رو شروع کردی. اونوقت شما ذهن منو میخونی؟ آرشاویر : شما مشکلی داری؟ پوزخندی روی لبم نشست . هیچ غلطی نمیتونی بکنی! آرشاویر : پوزخند بزن ، ولی تو هنوز منو نشناختی با دم شیر بازی کردی. با حرفش لرز بدی تو تنم‌نشست‌‌ ، عصبی میشد هیچ کس جلودارش نبود. آرشاویر : حالام‌ برو حاضرشو برمیگردیم عمارت. *مریم بانو* دخترا آماده باشید برمیگردیم عمارت. سارگل : اون دخترم میاد؟ یواش دختر یکی بشنوه برات شر میشه. مهتاب : آخه مریم بانو این دختره رو چجوری میشه تحمل کرد. دیگه هرجور شده باید تحملش کنیم ، الانم زودتر آماده بشید‌ سارگل : هی ، چشم. نگران بودم ، اگر خان می فهمید برای سارگل بد میشد ، سعی کردم آروم باشم باید هرجور شده خودم بهش میگفتم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* دستمو بیشتر دور فرمون مشت کردم همه چی بهم ریخته بود ، مامان این دختره مرده بود ولی این وسط یه چیزی درست نبود ، چرا خان باید میگفت دختررو از عمارت بیرون کنم ، رفتارای عجیب مریم بانو خیلی هوای اون دختره رو داشت ، یاد چشماش افتادم سبز بود گیرایی خاصی داشت که هرکسی رو مجذوب خودش میکرد. با اینکه لباسای ساده ای تنش بود ولی نگاه خیره مردا روش بود ، زیبایی خاصی داشت با صدای در ماشین دست از این افکارم برداشتم. مینو : زیاد میری تو فکر! فضولیش به تو نیومده. مطمئن بودم نقشه ای داره که تن به این ازدواج داده تو ظاهر با عشق و علاقه بود ولی اینجوری نیست هرجور شده سردرمیارم. اون موقع میدونم باهاش چیکارکنم . با سرعت بیشتری به سمت عمارت رفتم ، رسیدیم ، بدون توجه به قیافه بهت زده مینو پیاده شدم . پوزخندی روی لبم نشست فکرکرده الان درم براش باز میکنم. *مینو* رفتاراش برام غیرقابل هضم بود. پوزخندی روی لبم نشست ، تازه اولشه حتما بدتر از اینم باهام میکنه از ماشین پیاده شدم ، عمارت قشنگی داشت با یاد حرف خان دوباره استرس وجودمو گرفت. خان وارث میخواست اگه حقیقت رو میفهمیدن معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد ، وارد عمارت شدم که دیدم روی مبل نشسته و اخم غلیظی روی صورتش بود. آرشاویر : اتاقت طبقه پایینه و حق اینکه بیای طبقه بالا رو نداری. عصبی دستامو مشت کردم افتاده بود روی دنده لج https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* صبح زودتر از همیشه بیدارشدم تا صبحانرو آماده کنم . میزو چیدم باصدای آشنایی به عقب برگشتم. مینو : تو اینا رو آماده کردی؟ بله مینو : صدای بله خانم رو نشنیدم  ، از امروز خانم این عمارت منم بهتر حرف زدنتو درست کنی. آرشاویر : یادم نمیاد گفته باشم خانم این عمارت باشی ، بهتره دور برنداری اینو آویز گوشت کن یه ازدواج اجباریه ، هیچ عشق و علاقه ای در کار نیست . فقط به اجبار باید تحملت کنم البته خیلیم دووم نمیاره . اونی که باید طرز حرف زدنو یاد بگیره تویی نه سارگل. مینو : به چه حقی این حرفا رو میزنی آرشاویر : صداتو بیار پایین ، باهرکس هرجور که دلم میخواد حرف میزنم پس حواستو جمع کن. پوزخندی روی لبم نشست. خوب جوابشو داده بود  . دختره هوا برش داشته. آرشاویر : یه فنجون قهوه بیار سریع تر. چشم ارباب . مینو : یه لیوان چایی بیار. آرشاویر : بلند شو خودت بریز. لبخند پیروز مندانه ای زدم. مینو : تاوان همه این حرفاتو پس میدی! آرشاویر : صداتو ببر ، نمیخوام صداتو بشنوم. قهوه تون ارباب ‌. برگشتم دیدم مینو بااخم غلیظی نگام میکنه پوزخندی زدم و سرمو اونور کردم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01