eitaa logo
The Enduring Word
406 دنبال‌کننده
453 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نفسمو کلافه بیرون دادم ، حتما باز اتفاقی افتاده. از اتاق خارج شدم دیدم داخل آلاچیق نشسته. سلام خان . خان : خدمتکار جدیدت کجاست؟ احتمالا همین دورو اطراف داره کار میکنه چطور؟ چیزی شده مگه؟ خان : یادت باشه به من‌نمیتونی دروغ بگی زود درش کن بره حس خوبی نسبت بهش ندارم . پوزخندی روی لبم‌نشست . شما خان این روستا هستید درست ولی منم ارباب زاده اینجا هستم طبق خواسته شما ازدواج کردم . ولی از اینجا به بعد همه چی اونجور که من میخوام باید پیش بره نه بیشتر نه کمتر. خان : زیادی دور برداشتی هنوز من‌ نمردم‌. سعی کردم خودمو کنترل کنم. فکرنمیکنم همیشه باید حرف شما باشه! منم ارباب این روستام دلیلیم نمیبینم خدمرو بخوام عوض کنم ، الانم فعلا کار دارم‌ بعدم بدون توجه به قیافه بهت زده خان به سمت عمارت رفتم‌. شهرام : ارباب چیزی شده؟ زودتر این مراسم مسخره رو تمومش کنید. شهرام : چشم آقا. زودتر پوزخندی روی لبم نشست زندگیو براش جهنم میکنم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* انگار بدنم بی حس شده بود نمیتونستم خوب تکون بخورم. همیشه بعد از مرگ مامانم ترسم از همین بود کا بابامم از دست بدم ، احساس میکردم بی پشت و پناه شدم . ناخودآگاه اشکام روی گونه هام ریخت دیگه باید تا ابد اینجا میموندم دیگه هیچ امیدی نداشتم ، با خودم میگفتم پولو هرجور که شده جور میکنم و برمیگرده ولی الان... صدای گریه و هق هق هام فضای اتاقو پر کرده بود یه دفعه با صدای در اتاق به خودم اومدم. مریم بانو : الهی بمیرم چرا انقدر گریه میکنی؟ میخواستم زودتر بیام پیشت خان نذاشت. لبخند تلخی روی لبم‌نشست ، سرمو انداختم پایین ببخشید کارای منم شما مجبورید انجام بدید. بعد از چند ثانیه مریم بانو کنارم نشست و سرمو تو آغوشش گرفت. مریم بانو : دیگه این حرفو نزن عزیزدلم میدونم غم سختیو داری تحمل میکنی هرچی باشه پدرته ، ولی میدونی مادر هیچ کار خدا بی حکمت نیست پدر وجودش نعمته ولی توکل کن به خدا انشالله خودش صبرتو بیشترکنه دیگ تنها شدم هیچ کسو ندارم. مریم بانو : تو هیچوقت تنها نیستی تو خدارو داری پس ناامید نباش بعدشم خودم نکارتم . الانم بلند شو دست و صوتتو بشور بریم عمارت. خیلی آروم تر شده بودم. و اینو مدیون حرفای مریم بانو بودم نمیدونم چرا انقدر دوسش داشتم انگار چندساله میشناسمش. مریم بانو : پاشو مادر فقط سعی کن زیاد دورو بر ارباب و خانمش نباشی. پوزخندی روی لبم نشست از امشب باید این دختره رو هم تحمل میکردم. آروم چشمی گفتم و ازجام بلند شدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مینو* عصبی دستامو مشت کردم. پسره عوضی مراسم و تموم کرد ، حس بدی داشتم ، بازی بدی رو شروع کرده بودم. آرشاویر : چیزی که تو ذهنته درسته ، بازی بدی رو شروع کردی. اونوقت شما ذهن منو میخونی؟ آرشاویر : شما مشکلی داری؟ پوزخندی روی لبم نشست . هیچ غلطی نمیتونی بکنی! آرشاویر : پوزخند بزن ، ولی تو هنوز منو نشناختی با دم شیر بازی کردی. با حرفش لرز بدی تو تنم‌نشست‌‌ ، عصبی میشد هیچ کس جلودارش نبود. آرشاویر : حالام‌ برو حاضرشو برمیگردیم عمارت. *مریم بانو* دخترا آماده باشید برمیگردیم عمارت. سارگل : اون دخترم میاد؟ یواش دختر یکی بشنوه برات شر میشه. مهتاب : آخه مریم بانو این دختره رو چجوری میشه تحمل کرد. دیگه هرجور شده باید تحملش کنیم ، الانم زودتر آماده بشید‌ سارگل : هی ، چشم. نگران بودم ، اگر خان می فهمید برای سارگل بد میشد ، سعی کردم آروم باشم باید هرجور شده خودم بهش میگفتم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* دستمو بیشتر دور فرمون مشت کردم همه چی بهم ریخته بود ، مامان این دختره مرده بود ولی این وسط یه چیزی درست نبود ، چرا خان باید میگفت دختررو از عمارت بیرون کنم ، رفتارای عجیب مریم بانو خیلی هوای اون دختره رو داشت ، یاد چشماش افتادم سبز بود گیرایی خاصی داشت که هرکسی رو مجذوب خودش میکرد. با اینکه لباسای ساده ای تنش بود ولی نگاه خیره مردا روش بود ، زیبایی خاصی داشت با صدای در ماشین دست از این افکارم برداشتم. مینو : زیاد میری تو فکر! فضولیش به تو نیومده. مطمئن بودم نقشه ای داره که تن به این ازدواج داده تو ظاهر با عشق و علاقه بود ولی اینجوری نیست هرجور شده سردرمیارم. اون موقع میدونم باهاش چیکارکنم . با سرعت بیشتری به سمت عمارت رفتم ، رسیدیم ، بدون توجه به قیافه بهت زده مینو پیاده شدم . پوزخندی روی لبم نشست فکرکرده الان درم براش باز میکنم. *مینو* رفتاراش برام غیرقابل هضم بود. پوزخندی روی لبم نشست ، تازه اولشه حتما بدتر از اینم باهام میکنه از ماشین پیاده شدم ، عمارت قشنگی داشت با یاد حرف خان دوباره استرس وجودمو گرفت. خان وارث میخواست اگه حقیقت رو میفهمیدن معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد ، وارد عمارت شدم که دیدم روی مبل نشسته و اخم غلیظی روی صورتش بود. آرشاویر : اتاقت طبقه پایینه و حق اینکه بیای طبقه بالا رو نداری. عصبی دستامو مشت کردم افتاده بود روی دنده لج https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* صبح زودتر از همیشه بیدارشدم تا صبحانرو آماده کنم . میزو چیدم باصدای آشنایی به عقب برگشتم. مینو : تو اینا رو آماده کردی؟ بله مینو : صدای بله خانم رو نشنیدم  ، از امروز خانم این عمارت منم بهتر حرف زدنتو درست کنی. آرشاویر : یادم نمیاد گفته باشم خانم این عمارت باشی ، بهتره دور برنداری اینو آویز گوشت کن یه ازدواج اجباریه ، هیچ عشق و علاقه ای در کار نیست . فقط به اجبار باید تحملت کنم البته خیلیم دووم نمیاره . اونی که باید طرز حرف زدنو یاد بگیره تویی نه سارگل. مینو : به چه حقی این حرفا رو میزنی آرشاویر : صداتو بیار پایین ، باهرکس هرجور که دلم میخواد حرف میزنم پس حواستو جمع کن. پوزخندی روی لبم نشست. خوب جوابشو داده بود  . دختره هوا برش داشته. آرشاویر : یه فنجون قهوه بیار سریع تر. چشم ارباب . مینو : یه لیوان چایی بیار. آرشاویر : بلند شو خودت بریز. لبخند پیروز مندانه ای زدم. مینو : تاوان همه این حرفاتو پس میدی! آرشاویر : صداتو ببر ، نمیخوام صداتو بشنوم. قهوه تون ارباب ‌. برگشتم دیدم مینو بااخم غلیظی نگام میکنه پوزخندی زدم و سرمو اونور کردم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مینو* اعصابم خورد بود ازجام بلند شدم و وارد اتاقم شدم درو محکم بستم ‌. داشت لج میکرد دروغه بگم حسودیم نمیشد دختره بدون آرایش بود ولی خوشگلی خاصی داشت اون چشمای سبزش نگاه هر کسیو به خودش جذب میکرد . نمیدونم چرا حس خوبی نسبت بهش نداشتم همش حس میکردم قراره جای منو بگیره ، فکرنمیکردم باهاش ازدواج کنم این کارا رو بخواد بکنه ‌. بد بازیو شروع کرده بودم. اگر حقیقت رو میفهمید نمیزاشت یک ثانیه اینجا بمونم ‌. نباید میفهمید اونجوری همه چی بهم میرخت. * آرشاویر* آماده شدم و به سمت شهر حرکت کردم. خیلی وقت بود به شرکت سرنزده بودم . با سرعت زیادی خرکت میکردم ، حوصله مینو رو نداشتم باید از کاراش سردر میاوردم ‌. با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم تماسو وصل کردم . سام : آرشاویر مژده بده از مینو آتو گرفتم . لبخندی از روی رضایت رو لبم نشست ، ایول پسر چیکارکردی؟ سام : پشت تلفن نمیشه سریع تر بیا شرکت. حله ‌. تو راهم تا چند ساعت دیگه میرسم. سام : مراقب خودت باش پس. اینو گفت و قطع کرد. باید زودتر از شرش خلاص میشدم . با یادآوری سارگل کلافه سرمو تکون دادم باباش مرده بود . نمیدونستم باید باهاش چیکارکنم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت خدمتتون امیدوارم خوشتون اومده باشه✨❤️
بچه ها قرار رمان دیگه رو هم شروع کنیم نظرتون چیه؟ بهم بگین