#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت55
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نفسمو کلافه بیرون دادم ، حتما باز اتفاقی افتاده.
از اتاق خارج شدم دیدم داخل آلاچیق نشسته.
سلام خان .
خان : خدمتکار جدیدت کجاست؟
احتمالا همین دورو اطراف داره کار میکنه چطور؟ چیزی شده مگه؟
خان : یادت باشه به مننمیتونی دروغ بگی زود درش کن بره حس خوبی نسبت بهش ندارم .
پوزخندی روی لبمنشست .
شما خان این روستا هستید درست ولی منم ارباب زاده اینجا هستم طبق خواسته شما ازدواج کردم .
ولی از اینجا به بعد همه چی اونجور که من میخوام باید پیش بره نه بیشتر نه کمتر.
خان : زیادی دور برداشتی هنوز من نمردم.
سعی کردم خودمو کنترل کنم.
فکرنمیکنم همیشه باید حرف شما باشه!
منم ارباب این روستام دلیلیم نمیبینم خدمرو بخوام عوض کنم ، الانم فعلا کار دارم
بعدم بدون توجه به قیافه بهت زده خان به سمت عمارت رفتم.
شهرام : ارباب چیزی شده؟
زودتر این مراسم مسخره رو تمومش کنید.
شهرام : چشم آقا.
زودتر
پوزخندی روی لبم نشست زندگیو براش جهنم میکنم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت56
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
انگار بدنم بی حس شده بود نمیتونستم خوب تکون بخورم.
همیشه بعد از مرگ مامانم ترسم از همین بود کا بابامم از دست بدم ، احساس میکردم بی پشت و پناه شدم .
ناخودآگاه اشکام روی گونه هام ریخت دیگه باید تا ابد اینجا میموندم دیگه هیچ امیدی نداشتم ،
با خودم میگفتم پولو هرجور که شده جور میکنم و برمیگرده ولی الان...
صدای گریه و هق هق هام فضای اتاقو پر کرده بود یه دفعه با صدای در اتاق به خودم اومدم.
مریم بانو : الهی بمیرم چرا انقدر گریه میکنی؟ میخواستم زودتر بیام پیشت خان نذاشت.
لبخند تلخی روی لبمنشست ،
سرمو انداختم پایین ببخشید کارای منم شما مجبورید انجام بدید.
بعد از چند ثانیه مریم بانو کنارم نشست و سرمو تو آغوشش گرفت.
مریم بانو : دیگه این حرفو نزن عزیزدلم میدونم غم سختیو داری تحمل میکنی هرچی باشه پدرته ،
ولی میدونی مادر هیچ کار خدا بی حکمت نیست پدر وجودش نعمته ولی توکل کن به خدا انشالله خودش صبرتو بیشترکنه
دیگ تنها شدم هیچ کسو ندارم.
مریم بانو : تو هیچوقت تنها نیستی تو خدارو داری پس ناامید نباش بعدشم خودم نکارتم .
الانم بلند شو دست و صوتتو بشور بریم عمارت.
خیلی آروم تر شده بودم.
و اینو مدیون حرفای مریم بانو بودم نمیدونم چرا انقدر دوسش داشتم انگار چندساله میشناسمش.
مریم بانو : پاشو مادر فقط سعی کن زیاد دورو بر ارباب و خانمش نباشی.
پوزخندی روی لبم نشست از امشب باید این دختره رو هم تحمل میکردم.
آروم چشمی گفتم و ازجام بلند شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت57
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
عصبی دستامو مشت کردم.
پسره عوضی مراسم و تموم کرد ، حس بدی داشتم ، بازی بدی رو شروع کرده بودم.
آرشاویر : چیزی که تو ذهنته درسته ، بازی بدی رو شروع کردی.
اونوقت شما ذهن منو میخونی؟
آرشاویر : شما مشکلی داری؟
پوزخندی روی لبم نشست . هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
آرشاویر : پوزخند بزن ، ولی تو هنوز منو نشناختی با دم شیر بازی کردی.
با حرفش لرز بدی تو تنمنشست ، عصبی میشد هیچ کس جلودارش نبود.
آرشاویر : حالام برو حاضرشو برمیگردیم عمارت.
*مریم بانو*
دخترا آماده باشید برمیگردیم عمارت.
سارگل : اون دخترم میاد؟
یواش دختر یکی بشنوه برات شر میشه.
مهتاب : آخه مریم بانو این دختره رو چجوری میشه تحمل کرد.
دیگه هرجور شده باید تحملش کنیم ، الانم زودتر آماده بشید
سارگل : هی ، چشم.
نگران بودم ، اگر خان می فهمید برای سارگل بد میشد ،
سعی کردم آروم باشم باید هرجور شده خودم بهش میگفتم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت58
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دستمو بیشتر دور فرمون مشت کردم همه چی بهم ریخته بود ، مامان این دختره مرده بود ولی این وسط یه چیزی درست نبود ،
چرا خان باید میگفت دختررو از عمارت بیرون کنم ،
رفتارای عجیب مریم بانو خیلی هوای اون دختره رو داشت ، یاد چشماش افتادم سبز بود گیرایی خاصی داشت که هرکسی رو مجذوب خودش میکرد.
با اینکه لباسای ساده ای تنش بود ولی نگاه خیره مردا روش بود ، زیبایی خاصی داشت با صدای در ماشین دست از این افکارم برداشتم.
مینو : زیاد میری تو فکر!
فضولیش به تو نیومده.
مطمئن بودم نقشه ای داره که تن به این ازدواج داده تو ظاهر با عشق و علاقه بود ولی اینجوری نیست هرجور شده سردرمیارم.
اون موقع میدونم باهاش چیکارکنم . با سرعت بیشتری به سمت عمارت رفتم ، رسیدیم ، بدون توجه به قیافه بهت زده مینو پیاده شدم .
پوزخندی روی لبم نشست فکرکرده الان درم براش باز میکنم.
*مینو*
رفتاراش برام غیرقابل هضم بود.
پوزخندی روی لبم نشست ، تازه اولشه حتما بدتر از اینم باهام میکنه از ماشین پیاده شدم ، عمارت قشنگی داشت با یاد حرف خان دوباره استرس وجودمو گرفت.
خان وارث میخواست اگه حقیقت رو میفهمیدن معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد ، وارد عمارت شدم که دیدم روی مبل نشسته و اخم غلیظی روی صورتش بود.
آرشاویر : اتاقت طبقه پایینه و حق اینکه بیای طبقه بالا رو نداری.
عصبی دستامو مشت کردم افتاده بود روی دنده لج
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت59
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
صبح زودتر از همیشه بیدارشدم تا صبحانرو آماده کنم . میزو چیدم باصدای آشنایی به عقب برگشتم.
مینو : تو اینا رو آماده کردی؟
بله
مینو : صدای بله خانم رو نشنیدم ، از امروز خانم این عمارت منم بهتر حرف زدنتو درست کنی.
آرشاویر : یادم نمیاد گفته باشم خانم این عمارت باشی ،
بهتره دور برنداری اینو آویز گوشت کن یه ازدواج اجباریه ، هیچ عشق و علاقه ای در کار نیست . فقط به اجبار باید تحملت کنم البته خیلیم دووم نمیاره .
اونی که باید طرز حرف زدنو یاد بگیره تویی نه سارگل.
مینو : به چه حقی این حرفا رو میزنی
آرشاویر : صداتو بیار پایین ، باهرکس هرجور که دلم میخواد حرف میزنم پس حواستو جمع کن.
پوزخندی روی لبم نشست.
خوب جوابشو داده بود . دختره هوا برش داشته.
آرشاویر : یه فنجون قهوه بیار سریع تر.
چشم ارباب .
مینو : یه لیوان چایی بیار.
آرشاویر : بلند شو خودت بریز.
لبخند پیروز مندانه ای زدم.
مینو : تاوان همه این حرفاتو پس میدی!
آرشاویر : صداتو ببر ، نمیخوام صداتو بشنوم.
قهوه تون ارباب .
برگشتم دیدم مینو بااخم غلیظی نگام میکنه پوزخندی زدم و سرمو اونور کردم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت60
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
اعصابم خورد بود ازجام بلند شدم و وارد اتاقم شدم درو محکم بستم .
داشت لج میکرد دروغه بگم حسودیم نمیشد دختره بدون آرایش بود ولی خوشگلی خاصی داشت اون چشمای سبزش نگاه هر کسیو به خودش جذب میکرد .
نمیدونم چرا حس خوبی نسبت بهش نداشتم همش حس میکردم قراره جای منو بگیره ،
فکرنمیکردم باهاش ازدواج کنم این کارا رو بخواد بکنه . بد بازیو شروع کرده بودم.
اگر حقیقت رو میفهمید نمیزاشت یک ثانیه اینجا بمونم . نباید میفهمید اونجوری همه چی بهم میرخت.
* آرشاویر*
آماده شدم و به سمت شهر حرکت کردم.
خیلی وقت بود به شرکت سرنزده بودم . با سرعت زیادی خرکت میکردم ،
حوصله مینو رو نداشتم باید از کاراش سردر میاوردم . با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم تماسو وصل کردم .
سام : آرشاویر مژده بده از مینو آتو گرفتم .
لبخندی از روی رضایت رو لبم نشست ، ایول پسر چیکارکردی؟
سام : پشت تلفن نمیشه سریع تر بیا شرکت.
حله . تو راهم تا چند ساعت دیگه میرسم.
سام : مراقب خودت باش پس.
اینو گفت و قطع کرد.
باید زودتر از شرش خلاص میشدم .
با یادآوری سارگل کلافه سرمو تکون دادم باباش مرده بود .
نمیدونستم باید باهاش چیکارکنم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01