eitaa logo
The Enduring Word
402 دنبال‌کننده
443 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااااامممم قشنگام اماده ایددد برای پارت گذاری ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب؟؟؟؟
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* مهتاب : واقعا ارباب این حرفارو زد؟ آره ، خودمم تعجب کردم از اون هرکول این کارو این حرفا بعیده. مهتاب : هرکول لقب جدیدشه. سرمو تکون دادم دوتایی زدیم زیر خنده. مینو : چخبره صدای خندتون کل خونه رو برداشته. پوزخندی زدم و برگشتم سمتش فکرنمیکنم به شما ربطی داشته باشه . طرز خرف زدنتو درست کن فعلا. مینو : زیاد هوا برت نداره بندازمت بیرون پس خواستو جمع کن. ببین‌تو هیج کاره ای اینجایی پس واسه من زیادی حرف نزن . الانم برو بیرون اینجا مزاحمی من کلفت تو نیستم  . حالام بیرون. مینو : درستت میکنم . بیروووون. *مینو* عصبی دستامو مشت کردم دختره بیشعور ببین چطوری حرف میزنه ‌. باید کارشو تلافی میکردم آرشاویر متنفر بود دختره پاشو از عمارت بزاره بیرون . خبرارو شنیده بودم که سری پیش که سری پیش چیکار کرده ، لبخندی روی لبم‌نشست باید میگفتم از خونه بیرون بره اون موقع حساب کار دستش میاد . 1ساعت دراز کشیدم و با گوشیم سرگرم شدم . نزدیکای ظهر بود از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپز خونه شدم ‌. کم کم باید آرشاویر میرسید . سارگل : چیکار داری؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 یه خرید دارم میشه برام انجامش بدی. سارگل : نه خودت دست و پا داری برو. میدونم ولی کمرم دردمیکنه حالم خوب نیست ممنونت میشم. سارگل : چی میخوای؟ باید بری ده بالایی حدود نیم ساعت راهه یه خانمی هست میخوام ازش داروهای گیاهیمو برام بگیری . آدرس دقیقو بهت میگم. سارگل : خیلی خب زودباش. باشه ، از آشپزخونه بیرون اومدم لبخندی روی لبم‌نشست اخلاق آرشاویرو میدونستم. *آرشاویر* حالم خوب بود با خبری که شنیدم میدونستم باهاش چیکارکنم ، ولی الان زود بود باید به وقتش وارد عمل میشدم . تو راه برگشت به سمت روستا بودم . با صدای زنگ گوشیم از فکرخارج شدم مینو بود ، حوصلشو نداشتم . توجهی نکردم دیدم ول نمیکنه گوشیو جواب دادم. مینو : چرا جواب نمیدی لابد کار مهمی دارم . کارای مهم تری داشتم چیه حالا چی میخوای؟ مینو : این خدمه جدیدت بدون اینکه به کسی بگه و اجازه بگیره از عمارت بیرون رفته ‌ کجاا رفته؟ مینو : ما از کجا بدونیم! گوشیمو قطع کردم ، یا سرعت زیادی گاز میدادم عصبی دستامو مشت کردم. و کوبیدم روی فرمون  ، دختره هنوز منو نشناخته آدمش میکنم. حق اینکه بخواد از عمارت برو رو نداره ولی اون برعکسشو اجرا کرد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مینو* لبخند پیروزمندانه ای زدم اینم تقاص کسی که بخواد با من اینجوری رفتارکنه. کسی نمیدونست من اونو فرستادم و تا وقتی که آرشاویر بیاد اون برنمیگشت. با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ، تماسو وصل کردم. بله . سلام خانم کاری که گفتید رو کی انجام بدم؟ هنوز زوده به وقتش خودم بهتون خبر میدم. بله چشم خانم ، فعلا خدانگهدار. فعلا. تماس و قطع کردم نقشه هام یکی یکی داشت عملی میشد هیچی بهتر از این نیست فکرکرده من میزارم این زندگیو برام جهنم کنه‌. *سارگل* نمیدونم چرا همش دلشوره داشتم. انگار قراره اتفاق بدی بیفته ، میدونستم بدش میاد بدون اجازش از عمارت خارج بشم ولی چون مینو گفته بود احساس کردم چیزی نمیشه . از شانس بدم امروز برای ناهار به عمارت برمیگشت ، قدمامو تندتر کردم . بعد از حدود چهل دقیقه به روستا رسیدم ، جای قشنگی بود. به آدرسی که داده بود رفتم ولی هرچی پرسیدم هیچ کس همچین زنی رو نمی شناخت ، نمیدونستم باید چیکارکنم. از همون راهی که اومدم شروع کردم به برگشتن به سمت عمارت ولی غافل از اینکه... https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* دختره احمق بهش گفته بودم حق نداری بدون اینکه بگی پاتو از عمارت بیرون بزاری ، رسیدم به عمارت سریع پیاده شدم . مهتاب  : سلام ارباب. اون دختره احمق کجاست؟ مهتاب : چیزی شده ارباب کی رو میگید؟ جواب منو بده سارگل کجاست؟ مهتاب : مینو خانم گفتن...! خواست ادامه حرفشو بزنه که مینو اجازه نداد. مینو : مگه نمیبینی ارباب خستن برو میزو آماده کن. مهتاب : چشم. مینو : اعصاب خودتو خورد نکن عزیزم میاد حالا هرجا که باشه... دختره بهش گفته بودم حق نداری جایی بری. دستامو مشت کردم لیوانی که روی میز بودو شکوندم . به خونی که از دستم ریخت توجهی نکردم فکراینکه بخواد فرار کرده باشه دیوونم میکرد  مینو :آروم باش فداتشم چرا با خودت اینجوری میکنی به خاطر یه دختره. تو یکی الان دهنتو ببند. یک ساعت گذشت ولی خبری ازش نبود. کلافه طول و عرض خونه رو طی میکردم برمی گشت میدونستم چه بلایی سرش بیارم کاری میکردم از کارش پشیمون بشه. با صدای در عصبی چرخیدم . با دیدنش عصبی دستامو مشت کردم یه دفعه داد زدم همه بیرون. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* دستام میلرزید لرزشش دست خودم نبود دلشوره داشتم دلیلشو الان میفهمیدم ‌. انگار زبونم قفل شده بود نمیتونستم حرفی بزنم. ارباب : حالا واسه من میری بیرون بدون اینکه بگی. نمیتونستم حرفی بزنم شکه شده بودم ، خیلی می ترسیدم ازش ، بهم گفته بود حق ندارم از عمارت بیرون برم ولی الان دقیقا همون کارو کردم . یه دفعه با صدای دادش به خودم اومدم. ارباب : دِ حرف بزن چرا لال شدی؟ ارباب من .... خواستم ادامه حرفمو بزنم که با سیلی که زد حرفم نصفه موند صورتم برگشت از شدت درد ذوق ذوق میکرد. ارباب : بهت گفته بودم حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری ، ولی الان حالیت میکنم. باترس چند قدم به عقب رفتم ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم از اون چیزی که در انتظارم بود می ترسیدم . اشکام روی گونه هام می ریخت تو دلم فقط دعا میکردم ، یه دفعه دستمو کشید ارباب : صداتو ببر. برد سمت انباری همیشه از اینجا می ترسیدم خیلی تاریک بود اگر تو یه جای تاریک برای مدتی می موندم نفس تنگی میگرفتم . ارباب : اینجا می مونی تا بفهمی بدون اجازه حق نداری پاتو از این عمارت بیرون بزاری. اینو گفت و درو قفل کرد ، با ترس تو خودم مچاله شدم ، زبونم بند اومده بود با یاد مینوی عوضی پوزخندی روی لبم نشست همش تقصیر خودش بود  ، سرم گیج میرفت عرق سردی روی صورتم نشسته بود دستامو فشار میدادم ، نفش تنگی دوباره سراغم اومد هرچی میگذشت https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بدتر میشدم ، یه لحظه نفسم‌گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم سیاهی مطلق. *آرشاویر* دختره بهش گفته بودم حق نداره بره ولی دقیقا همون کارو کرده بود. مینو : خوبی عزیزم؟ سرمو تکون دادم. مینو : بیا این لیوان آب و بخور آروم تر میشی ، حیف نیست بخاطر یه دختر اینجوری اعصاب خودتو خوردکنی. لیوان آبو ازش گرفتم و چیزی نگفتم ، با اینکه انداخته بودم تو انباری ولی حس خوبی نداشتم. *مریم‌بانو* وارد عمارت شدم ، نگران سارگل بودم خواستم صداش کنم که با دیدن ارباب چیزی‌نگفتم. سلام ارباب. ارباب : سلام وارد آشپزخونه شدم ، دیدم مهتاب سراسیمه اومد سمتم. مهتاب : سارگل مریم بانو... همه موضوعو تعریف کرد ، حالم بد شد روی صندلی نشستم. الان کجاست؟ مهتاب : ارباب بردتش انباری. ارباب : خوب گوش کنید ببینید چی میگم کسی حق نداره نزدیک اون انباری بشه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01