سلاااااامممم قشنگام اماده ایددد برای پارت گذاری ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب؟؟؟؟
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت61
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
مهتاب : واقعا ارباب این حرفارو زد؟
آره ، خودمم تعجب کردم از اون هرکول این کارو این حرفا بعیده.
مهتاب : هرکول لقب جدیدشه.
سرمو تکون دادم دوتایی زدیم زیر خنده.
مینو : چخبره صدای خندتون کل خونه رو برداشته.
پوزخندی زدم و برگشتم سمتش فکرنمیکنم به شما ربطی داشته باشه . طرز خرف زدنتو درست کن فعلا.
مینو : زیاد هوا برت نداره بندازمت بیرون پس خواستو جمع کن.
ببینتو هیج کاره ای اینجایی پس واسه من زیادی حرف نزن . الانم برو بیرون اینجا مزاحمی من کلفت تو نیستم . حالام بیرون.
مینو : درستت میکنم .
بیروووون.
*مینو*
عصبی دستامو مشت کردم دختره بیشعور ببین چطوری حرف میزنه . باید کارشو تلافی میکردم آرشاویر متنفر بود دختره پاشو از عمارت بزاره بیرون .
خبرارو شنیده بودم که سری پیش که سری پیش چیکار کرده ، لبخندی روی لبمنشست باید میگفتم از خونه بیرون بره اون موقع حساب کار دستش میاد .
1ساعت دراز کشیدم و با گوشیم سرگرم شدم .
نزدیکای ظهر بود از اتاق بیرون رفتم و وارد آشپز خونه شدم . کم کم باید آرشاویر میرسید .
سارگل : چیکار داری؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت62
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
یه خرید دارم میشه برام انجامش بدی.
سارگل : نه خودت دست و پا داری برو.
میدونم ولی کمرم دردمیکنه حالم خوب نیست ممنونت میشم.
سارگل : چی میخوای؟
باید بری ده بالایی حدود نیم ساعت راهه یه خانمی هست میخوام ازش داروهای گیاهیمو برام بگیری . آدرس دقیقو بهت میگم.
سارگل : خیلی خب زودباش.
باشه ، از آشپزخونه بیرون اومدم لبخندی روی لبمنشست اخلاق آرشاویرو میدونستم.
*آرشاویر*
حالم خوب بود با خبری که شنیدم میدونستم باهاش چیکارکنم ،
ولی الان زود بود باید به وقتش وارد عمل میشدم . تو راه برگشت به سمت روستا بودم .
با صدای زنگ گوشیم از فکرخارج شدم مینو بود ، حوصلشو نداشتم .
توجهی نکردم دیدم ول نمیکنه گوشیو جواب دادم.
مینو : چرا جواب نمیدی لابد کار مهمی دارم .
کارای مهم تری داشتم چیه حالا چی میخوای؟
مینو : این خدمه جدیدت بدون اینکه به کسی بگه و اجازه بگیره از عمارت بیرون رفته
کجاا رفته؟
مینو : ما از کجا بدونیم!
گوشیمو قطع کردم ، یا سرعت زیادی گاز میدادم عصبی دستامو مشت کردم.
و کوبیدم روی فرمون ، دختره هنوز منو نشناخته آدمش میکنم.
حق اینکه بخواد از عمارت برو رو نداره ولی اون برعکسشو اجرا کرد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت63
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
لبخند پیروزمندانه ای زدم اینم تقاص کسی که بخواد با من اینجوری رفتارکنه.
کسی نمیدونست من اونو فرستادم و تا وقتی که آرشاویر بیاد اون برنمیگشت.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ، تماسو وصل کردم.
بله .
سلام خانم کاری که گفتید رو کی انجام بدم؟
هنوز زوده به وقتش خودم بهتون خبر میدم.
بله چشم خانم ، فعلا خدانگهدار.
فعلا.
تماس و قطع کردم نقشه هام یکی یکی داشت عملی میشد هیچی بهتر از این نیست فکرکرده من میزارم این زندگیو برام جهنم کنه.
*سارگل*
نمیدونم چرا همش دلشوره داشتم.
انگار قراره اتفاق بدی بیفته ، میدونستم بدش میاد بدون اجازش از عمارت خارج بشم ولی چون مینو گفته بود احساس کردم چیزی نمیشه .
از شانس بدم امروز برای ناهار به عمارت برمیگشت ، قدمامو تندتر کردم .
بعد از حدود چهل دقیقه به روستا رسیدم ، جای قشنگی بود.
به آدرسی که داده بود رفتم ولی هرچی پرسیدم هیچ کس همچین زنی رو نمی شناخت ، نمیدونستم باید چیکارکنم.
از همون راهی که اومدم شروع کردم به برگشتن به سمت عمارت ولی غافل از اینکه...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت64
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دختره احمق بهش گفته بودم حق نداری بدون اینکه بگی پاتو از عمارت بیرون بزاری ، رسیدم به عمارت سریع پیاده شدم .
مهتاب : سلام ارباب.
اون دختره احمق کجاست؟
مهتاب : چیزی شده ارباب کی رو میگید؟
جواب منو بده سارگل کجاست؟
مهتاب : مینو خانم گفتن...!
خواست ادامه حرفشو بزنه که مینو اجازه نداد.
مینو : مگه نمیبینی ارباب خستن برو میزو آماده کن.
مهتاب : چشم.
مینو : اعصاب خودتو خورد نکن عزیزم میاد حالا هرجا که باشه...
دختره بهش گفته بودم حق نداری جایی بری. دستامو مشت کردم لیوانی که روی میز بودو شکوندم .
به خونی که از دستم ریخت توجهی نکردم فکراینکه بخواد فرار کرده باشه دیوونم میکرد
مینو :آروم باش فداتشم چرا با خودت اینجوری میکنی به خاطر یه دختره.
تو یکی الان دهنتو ببند.
یک ساعت گذشت ولی خبری ازش نبود.
کلافه طول و عرض خونه رو طی میکردم برمی گشت میدونستم چه بلایی سرش بیارم کاری میکردم از کارش پشیمون بشه.
با صدای در عصبی چرخیدم . با دیدنش عصبی دستامو مشت کردم یه دفعه داد زدم همه بیرون.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت65
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
دستام میلرزید لرزشش دست خودم نبود دلشوره داشتم دلیلشو الان میفهمیدم . انگار زبونم قفل شده بود نمیتونستم حرفی بزنم.
ارباب : حالا واسه من میری بیرون بدون اینکه بگی.
نمیتونستم حرفی بزنم شکه شده بودم ، خیلی می ترسیدم ازش ، بهم گفته بود حق ندارم از عمارت بیرون برم ولی الان دقیقا همون کارو کردم .
یه دفعه با صدای دادش به خودم اومدم.
ارباب : دِ حرف بزن چرا لال شدی؟
ارباب من .... خواستم ادامه حرفمو بزنم که با سیلی که زد حرفم نصفه موند صورتم برگشت از شدت درد ذوق ذوق میکرد.
ارباب : بهت گفته بودم حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری ، ولی الان حالیت میکنم.
باترس چند قدم به عقب رفتم ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم از اون چیزی که در انتظارم بود می ترسیدم .
اشکام روی گونه هام می ریخت تو دلم فقط دعا میکردم ، یه دفعه دستمو کشید
ارباب : صداتو ببر.
برد سمت انباری همیشه از اینجا می ترسیدم خیلی تاریک بود اگر تو یه جای تاریک برای مدتی می موندم نفس تنگی میگرفتم .
ارباب : اینجا می مونی تا بفهمی بدون اجازه حق نداری پاتو از این عمارت بیرون بزاری.
اینو گفت و درو قفل کرد ، با ترس تو خودم مچاله شدم ،
زبونم بند اومده بود با یاد مینوی عوضی پوزخندی روی لبم نشست همش تقصیر خودش بود ،
سرم گیج میرفت عرق سردی روی صورتم نشسته بود دستامو فشار میدادم ، نفش تنگی دوباره سراغم اومد هرچی میگذشت
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت66
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بدتر میشدم ، یه لحظه نفسمگرفت و دیگه چیزی نفهمیدم سیاهی مطلق.
*آرشاویر*
دختره بهش گفته بودم حق نداره بره ولی دقیقا همون کارو کرده بود.
مینو : خوبی عزیزم؟
سرمو تکون دادم.
مینو : بیا این لیوان آب و بخور آروم تر میشی ، حیف نیست بخاطر یه دختر اینجوری اعصاب خودتو خوردکنی.
لیوان آبو ازش گرفتم و چیزی نگفتم ، با اینکه انداخته بودم تو انباری ولی حس خوبی نداشتم.
*مریمبانو*
وارد عمارت شدم ، نگران سارگل بودم خواستم صداش کنم که با دیدن ارباب چیزینگفتم.
سلام ارباب.
ارباب : سلام
وارد آشپزخونه شدم ، دیدم مهتاب سراسیمه اومد سمتم.
مهتاب : سارگل مریم بانو...
همه موضوعو تعریف کرد ، حالم بد شد روی صندلی نشستم.
الان کجاست؟
مهتاب : ارباب بردتش انباری.
ارباب : خوب گوش کنید ببینید چی میگم کسی حق نداره نزدیک اون انباری بشه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت67
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ولی ارباب...
ارباب : حرف نباشه همین که گفتم.
*مینو*
وارد اتاقم شدم لبخندی روی لبمنشست . روی تخت درازکشیدم ، تازه اولشه حس خوبی نسبت به این دختره نداشتم . تلفنم زنگ میخورد . تماسو وصل کردم ،
آیدا بود رفیق چند سالم باهاش حرف زدم و جریان امروزو براش تعریف کردم دوتایی زدیم زیر خنده . یه کاری میکردم آرشاویر عاشقم بشه.
گوشیمو روی میز گذاشتم.
متوجه اطرافمنشدم و خوابم برد ، چشمام روی هم افتاد.
*مهتاب*
مطمئن بودم کاره خودشه دختره ، اون سارگل و فرستاده بودم با چیزایی که شنیدم شکم به یقین تبدیل شد .
سراسیمه سمت مریم بانو رفتم نگران سارگل بودم میترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه.
مریمبانو : مطمئنی مهتاب.
آره مطمئنم ، توروخدا یه کاری بکنید تا دیرنشده ، میترسم اتفاقی برای سارگل بیفته.
مریم بانو : ارباب رفته نمیدونم چیکارکنیم . کلید انباری رو فقط خودش داره.
سکوت کردم و چیزی نگفتم باید تا شب که ارباب بیاد صبوری میکردیم چاره ای دیگه نداشتیم . کلافه طول و عرض خونرو طیمیکردم .
ساعت 8 بود دیگه باید الانا برمیگشت با صدای در به خودم اومدم
ارباب : مریم بانو وسایل شامو آماده کن.
ارباب خواهش میکنم در انباری رو بازکنید ، سارگل بخاطر همسرتون،
رفت مینو خانم فرستادتش روستای بالایی.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01