#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت64
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دختره احمق بهش گفته بودم حق نداری بدون اینکه بگی پاتو از عمارت بیرون بزاری ، رسیدم به عمارت سریع پیاده شدم .
مهتاب : سلام ارباب.
اون دختره احمق کجاست؟
مهتاب : چیزی شده ارباب کی رو میگید؟
جواب منو بده سارگل کجاست؟
مهتاب : مینو خانم گفتن...!
خواست ادامه حرفشو بزنه که مینو اجازه نداد.
مینو : مگه نمیبینی ارباب خستن برو میزو آماده کن.
مهتاب : چشم.
مینو : اعصاب خودتو خورد نکن عزیزم میاد حالا هرجا که باشه...
دختره بهش گفته بودم حق نداری جایی بری. دستامو مشت کردم لیوانی که روی میز بودو شکوندم .
به خونی که از دستم ریخت توجهی نکردم فکراینکه بخواد فرار کرده باشه دیوونم میکرد
مینو :آروم باش فداتشم چرا با خودت اینجوری میکنی به خاطر یه دختره.
تو یکی الان دهنتو ببند.
یک ساعت گذشت ولی خبری ازش نبود.
کلافه طول و عرض خونه رو طی میکردم برمی گشت میدونستم چه بلایی سرش بیارم کاری میکردم از کارش پشیمون بشه.
با صدای در عصبی چرخیدم . با دیدنش عصبی دستامو مشت کردم یه دفعه داد زدم همه بیرون.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت65
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
دستام میلرزید لرزشش دست خودم نبود دلشوره داشتم دلیلشو الان میفهمیدم . انگار زبونم قفل شده بود نمیتونستم حرفی بزنم.
ارباب : حالا واسه من میری بیرون بدون اینکه بگی.
نمیتونستم حرفی بزنم شکه شده بودم ، خیلی می ترسیدم ازش ، بهم گفته بود حق ندارم از عمارت بیرون برم ولی الان دقیقا همون کارو کردم .
یه دفعه با صدای دادش به خودم اومدم.
ارباب : دِ حرف بزن چرا لال شدی؟
ارباب من .... خواستم ادامه حرفمو بزنم که با سیلی که زد حرفم نصفه موند صورتم برگشت از شدت درد ذوق ذوق میکرد.
ارباب : بهت گفته بودم حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری ، ولی الان حالیت میکنم.
باترس چند قدم به عقب رفتم ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم از اون چیزی که در انتظارم بود می ترسیدم .
اشکام روی گونه هام می ریخت تو دلم فقط دعا میکردم ، یه دفعه دستمو کشید
ارباب : صداتو ببر.
برد سمت انباری همیشه از اینجا می ترسیدم خیلی تاریک بود اگر تو یه جای تاریک برای مدتی می موندم نفس تنگی میگرفتم .
ارباب : اینجا می مونی تا بفهمی بدون اجازه حق نداری پاتو از این عمارت بیرون بزاری.
اینو گفت و درو قفل کرد ، با ترس تو خودم مچاله شدم ،
زبونم بند اومده بود با یاد مینوی عوضی پوزخندی روی لبم نشست همش تقصیر خودش بود ،
سرم گیج میرفت عرق سردی روی صورتم نشسته بود دستامو فشار میدادم ، نفش تنگی دوباره سراغم اومد هرچی میگذشت
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت66
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بدتر میشدم ، یه لحظه نفسمگرفت و دیگه چیزی نفهمیدم سیاهی مطلق.
*آرشاویر*
دختره بهش گفته بودم حق نداره بره ولی دقیقا همون کارو کرده بود.
مینو : خوبی عزیزم؟
سرمو تکون دادم.
مینو : بیا این لیوان آب و بخور آروم تر میشی ، حیف نیست بخاطر یه دختر اینجوری اعصاب خودتو خوردکنی.
لیوان آبو ازش گرفتم و چیزی نگفتم ، با اینکه انداخته بودم تو انباری ولی حس خوبی نداشتم.
*مریمبانو*
وارد عمارت شدم ، نگران سارگل بودم خواستم صداش کنم که با دیدن ارباب چیزینگفتم.
سلام ارباب.
ارباب : سلام
وارد آشپزخونه شدم ، دیدم مهتاب سراسیمه اومد سمتم.
مهتاب : سارگل مریم بانو...
همه موضوعو تعریف کرد ، حالم بد شد روی صندلی نشستم.
الان کجاست؟
مهتاب : ارباب بردتش انباری.
ارباب : خوب گوش کنید ببینید چی میگم کسی حق نداره نزدیک اون انباری بشه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت67
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ولی ارباب...
ارباب : حرف نباشه همین که گفتم.
*مینو*
وارد اتاقم شدم لبخندی روی لبمنشست . روی تخت درازکشیدم ، تازه اولشه حس خوبی نسبت به این دختره نداشتم . تلفنم زنگ میخورد . تماسو وصل کردم ،
آیدا بود رفیق چند سالم باهاش حرف زدم و جریان امروزو براش تعریف کردم دوتایی زدیم زیر خنده . یه کاری میکردم آرشاویر عاشقم بشه.
گوشیمو روی میز گذاشتم.
متوجه اطرافمنشدم و خوابم برد ، چشمام روی هم افتاد.
*مهتاب*
مطمئن بودم کاره خودشه دختره ، اون سارگل و فرستاده بودم با چیزایی که شنیدم شکم به یقین تبدیل شد .
سراسیمه سمت مریم بانو رفتم نگران سارگل بودم میترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه.
مریمبانو : مطمئنی مهتاب.
آره مطمئنم ، توروخدا یه کاری بکنید تا دیرنشده ، میترسم اتفاقی برای سارگل بیفته.
مریم بانو : ارباب رفته نمیدونم چیکارکنیم . کلید انباری رو فقط خودش داره.
سکوت کردم و چیزی نگفتم باید تا شب که ارباب بیاد صبوری میکردیم چاره ای دیگه نداشتیم . کلافه طول و عرض خونرو طیمیکردم .
ساعت 8 بود دیگه باید الانا برمیگشت با صدای در به خودم اومدم
ارباب : مریم بانو وسایل شامو آماده کن.
ارباب خواهش میکنم در انباری رو بازکنید ، سارگل بخاطر همسرتون،
رفت مینو خانم فرستادتش روستای بالایی.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت68
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : هه چرا فکرکردی باید این مزخرفاتو باورکنم.
چاره ای نداشتم باید میگفتم که از لای در که باز بود حرفاشو شنیدم .
مینو خانم با یه خانمی به اسم آیدا صحبت میکردن تمام اتفاقات و کاری که کردن و داشتن بهش میگفتن.
مینو : چی میگی واسه خودت این موضوع چه ربطی به من داره؟
ارباب : مینو گوشیتو بیار.
مینو : چرا ، نکنه حرفای این دختره رو باور کردی؟
ارباب : دِ بهت میگم گوشیتو بیار.
رفت داخل اتاقش و بعد از چند ثانیه بیرون اومدم.
*آرشاویر*
وارد لیست تماساش شدم ، دختره راس میگفت نزدیک به یک ساعت با آیدا حرف زده .
خوب گوش کن ببین چی میگم اگر کار تو بوده خیلی بهتره خودت بگی!
مینو : هه ، چرا حرف اینو باور میکنی من چرا باید همچین کاریو میکردم؟
یه دفعه دادزدم : دِ بهت میگم راستشو بگو ، به خداوندی خدا اگه بفهمم زندگی تو سیاه میکنم .
رنگش پرید ،
کف دستاش عرق کرده بود عصبی دستامو مشت کردم چرا همچین کاریو کرده؟!
مینو : من فقط فرستادمش چیزی برام بگیره!
تو خیلی غلط کردی وقتی خودت فرستادیش زنگمیزنی اونجوری میگی.
مینو : خوب کردم تا سری بعد حد خودشو بدونه.
وای به حالت مینو اگر اتفاقی براش افتاده باشه.
مینو : بهتر ، نباشه راحت ترم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت69
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مریمبانو : ارباب خواهش میکنم اون درو بازکنید.
کلیدو درآوردم و در انباری رو باز کردم ، با چیزی که دیدم یه لحظه عذاب وجدان گرفتم.
باورم نمیشد بخاطر کار احمقانه خودم همچین بلایی سرش بیاد.
مهتاب : وای سارگل
مریمبانو جیغ میزدو خودش میزد ،شکه شدم بودم یه دفعه با صدای جیغ مهتاب به خودم اومدم ، سریع رفتم سمت سارگل...
*مینو*
عصبی وارد اتاق شدم و درو محکم کوبیدم ، فکرشو نمیکردم اینجوری بشه قشنگ همه چی خراب شد ، اگر اون دختره عوضی حرفامو نمی شنید هیچ کدوم از این اتفاق نمیفتاد ،
کلافه روی تختم نشستم و سرمو تکون دادم . آرشاویر عصبی بود ، قطعا یه بلایی سرمو می آوردم ، اشتباه محضی بود کاری که کردم به عواقبش فکرنکردم ، انگشتامو فشار میدادم استرس و ترس بدی داشتم.
ولی دیگه کار از کار گذشته بود یه دفعه با صدای جیغ مریم بانو سریع از اتاقم بیرون رفتم.
مریم بانو : همش تقصیر شماست اگر این کارو باهاش نمیکردید اینجوری نمیشد.
ارباب : خیلی خب بسه.
چیشده؟
مهتاب : نمیبینی ، مطمئن باش تاوان کارتو پس میدی.
ارباب : گوشی منو بردار بیار.
با صدای دادش لرز بدی تو تنمنشست ، گوشیشو دستش دادم باورم نمیشد اینجوری بشه برای یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت70
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
* آرشاویر*
سریع شماره دکتر خانوادگیمونو گرفتم گفتم تا 10 دقیقه دیگه خودشو برسونه ، رفتم طرف سارگل دستاش یخ بود کلافه چنگی به موهام زدم باورم نمیشد اینجوری بشه.
مریم بانو : بدنش یخه توورخدا یه کاری بکنید ارباب.
زنگ زدم به دکتر دیگه الانا میرسید.
دکتر : سلام ارباب شبتون بخیر.
سرمو تکون دادم حس بدی داشتم . شروع کرد به معاینه کردنش امیدوار بودم چیز خاصی نباشه.
دکتر : باید ببریدشون درمانگاه روستا.
عصبی برگشتم سمتش ، گفتم بیا اینجا یعنی نباید بره درمانگاه هرکاری میخوای بکنی همینجا زودتر بکن.
دکتر : چرا متوجه نیستید ارباب من اینجا وسیله ای ندارم ، این دختر جونش در خطره نبضش خیلی تند میزنه.
کلافه سرمو تکون دادم . چاره ای نداشتم با کمک مریم بانو و مهتاب داخل ماشین گذاشتیمش سریع سوار شدم و به طرف درمانگاه رفتم .
سریم دکتر و پرستارو صدازدم ، روی برانکارد گذاشتنش و سریع بردن داخل ،
2 ساعت گذاشت ولی کسی بیرون نیومد خبر بده بگه چطوره حالش؟!
مریم بانو : خدایا بچمو از خودت خواستم.
تعجب کردم، مریم بانو کسیو اینجوری صدا نمیزد ولی این دختر انگار یه چیزی تو وجودش داشت که همرو جذب خودش میکرد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
@Ketabatun شاهزاده بیرحم جلد اول.pdf
حجم:
13.5M
📚کتاب:#شاهزاده_بی_رحم
🤍جلد:اول
👤نویسنده:جید اشلی
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
به پادشاهی اونها خوش اومدین...
هرگزفکرنمیکردم دوباره پامو اینجا بذارم.
ولی۴سال بعد من اینجام، برگشتم تاسال آخر دبیرستانو توی رویال هارت بگذرونم.
و مجبور به روبرو شدن با جیک کاوینگتون هستم.
اولین دوستم، اولین عشقم، اولین بوسَم.
فقط اون،همون پسری نیست که قلبمو بهش دادم.
این جیک جدید به همون اندازه که جذابه، بی رحم هم هست.
و مصممه زندگیمو به جهنم تبدیل کنه.
به همراه خانواده و رفقای ظالمش.
اگه جیک کاوینگتون میخواد که من برم... باید بیشتر تلاش کنه. و همین دیگه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
942_6316305170290.pdf
حجم:
38.6M
📚کتاب:#دختری_که_ماه_را_نوشید
👤نویسنده:کلی بارن هیل
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
نگم بهتره نه؟ یا بگیم؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
تفکرات تنهایی @PDFbo0ok.pdf
حجم:
12.3M
📚کتاب:#تفکرات_تنهایی
👤نویسنده:ژان ژاک روسو
. . . . . . . .
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
کلی پی دی اف هست که باید یکی یکی شروع کنی به خوندن😍💗🤌🏻
پس بزن رو پیوستن قشنگم😭👇🏿
علاوه بر اونا
کلی حرف دل و رمان های قشنگ مونده که بخونی 😊