(@Blue_library)دختر بخت.pdf
حجم:
6.8M
📚کتاب:#دختر_بخت
👤نویسنده:ایزابل آلنده
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
کتاب دختر بخت، رمانی نوشته ی ایزابل آلنده است که نخستین بار در سال 1998 منتشر شد. الیزا سامرس که از بدو تولد، کودکی بی سرپرست بود، توسط زنی خوش قلب به نام خانم رز و برادر سختگیرش، جرمی، در یکی از مستعمرات بریتانیا، شهر والپاراسیو در شیلی بزرگ می شود.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
کتاب آبی (@Blue_library) .pdf
حجم:
2.1M
📚کتاب:#کتاب_آبی
👤نویسنده:لودویگ ویتگنشتاین
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
مطالب این کتاب مشتمل بر موضوعاتی چون حیطهی فلسفهی زبان و روان شناسی فلسفی است. وینگنشتاین همچنین دربارهی معنای واژه نیز صحبت کرده و تأکید میکند که هر واژهای معنایی مستقل از کاربرد آن توسط ما ندارد و اشاره میکند که «فردی که در سردرگمی فلسفی است قانون را به شیوهای میبیند که واژه به کار میرود». فلسفه آن گونه که ما این واژه را به کار میبریم، نبردی است علیه سحری که شکلهای بیان بر ما اعمال میکنند.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
سلاااااامممم قشنگام اماده ایددد برای پارت گذاری ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب ✨✨
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت71
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
با اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم.
چیشد؟ حالش چطوره؟
دکتر : خداروشکر خطر به خیر گذشت ولی باید تا فردا اینجا بمونن . به محیط های بسته و تاریک فکرمیکنم یه جورایی میترسن چون نفس تنگی داشتن ،
مرخص شد باید تا چند روز استراحت کنه . تا یک ساعت دیگه به هوش میاد.
مریم بانو : ممنونم الهی خیر ببینید.
چیزی نگفتم و روی صندلی نشستم سرمو بین دستام گرفتم ،
این دختر از محیط تاریک میترسید اونوقت من چند ساعت انداختمش تو اون انباری. اگر مینو این کارو نمیکرد این اتفاق براش نمیفتاد ،
بلند شدم باید میرفتم عمارت دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد .
مریم بانو میرم عمارت برمیگردم دوباره.
مریم بانو : باشه ارباب مراقب خودتون باشید.
با سرعت زیاد به سمت عمارت حرکت کردم ، میدونستم باهاش چیکارکنم ،
رسیدم ماشینو پارک کردم با شتاب درعمارتو باز کردم ، مینو هینی از ترس کشید.
به چه جرئتی همچین کاریو کردی؟ اون دختر حالش بده تو باعث و بانیشی!
مینو : آرشاویر بخدامن...
صداتو ببر ، با شتاب رفتم سمتش سیلی به گوشش زدم . اینو زدم تا بفهمی تا دیگه از این غلطا نکنی ،
سیلی دومو با شدت بیشتری زدم اینو زدم تا یادت بمونه دیگه دروغ نگی.
برگشتم سمتم صورتش خون میومد از شدت سیلی که بهش زدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت72
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با سوزشی که تو دستم حس کردم چشمامو باز کردم .
چند دقیقه گذشت تا متوجه اطرافم شدم ، آخرین چیزی که یادم بود این بود که از شدت نفس تنگی بیهوش شدم ،
ولی الان بیمارستان بودم . یه دفعه با صدای در که باز شد نگاهم کشیده شد به در.
مریم بانو : خوبی دخترم؟ تو که مارو نصفه عمر کردیعزیزم.
بغض بدی داشتم . خوبم مریم بانو.
مریم بانو : ارباب فهمید کار اون دختره بوده ، نباید اون کارو براش میکردی
رومو کردم سمت پنجره نمیدونستم قراره اینجوری بشه.
مهتاب : احوال خانم غشی؟
لبخندی روی لبم نشست ، خوبم خالا چرا خانم غشی؟
مهتاب : چون یه سره درحال غش کردنی.
مریمبانو : اینم حرفیه هاا!
نگاهی به دوتاشون کردمو سه تایی زدیم زیر خنده.
مریم بانو : یک ساعت دیگه مرخص میشی . ارباب الانا باید برسه.
پوزخندی روی لبم نشست ، حالم ازش بهم میخورد . با صدای دراتاق نگاهم به اون سمت چرخید.
ارباب : همه بیرون
مریم بانو : چشم ارباب
کف دستم عرق کرد از تنها بودن باهاش می ترسیدم ،
کم بلا سرمنیاورده بود تو خودم مچاله شدم و سر پتو رو بیشتر تو دستم فشاردادم.
ارباب : بهتری؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت73
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
رومو کردم اونور ، آروم بله ای گفتم
ارباب : چرا از محیط بسته می ترسی؟
خاطره خوبی ندارم برای همین سریع نفستنگی میگیرم و حالم بد میشه.
ارباب : باید همون موقع میگفتی کاره اونه!
پوزخندی روی لبمنشست ، شما اصلا مهلت حرف زدنندادید که من بخوام بگم.
ارباب : چون اون لحظه خیلی عصبی بودم.
چیزی نگفتم ، هرکاری دلش میخواست میکرد و تهش میگفت چون عصبی بودم . حتی عذرخواهی نکرد.
*مینو*
دستامو مشت کردم . پسره بیشعور سره اون دختره جه بلایی سرم اورد ، با صدای زنگ گوشیم تماسو وصل کردم
بله
خانم متاسفانه اون دکتر از ایران رفته.
گوشیو پرت کردم اونور . هیچ راهی نداشت بهترین دکتر بود.
ولی الان از ایران رفته بود اگر پدر آرشاویر این موضوعو می فهمید بدبخت می شدم ، نمیدونستم تاکی میتونم این موضوعو مخفی نگه دارم.
فقط نباید میزاشتم آرشاویر از این موضوع چیزی بفهمه چون همش دنبال بهونست و چی از این بهتر؟
با صدایی که از بیرون اومد حدس زدم برگشته باشن
روی تختم درازکشیدم و فقط سعی کردم بخوابم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت74
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*دوماه بعد*
دوماه از اون شب گذشت ، مینو هردفعه سعی میکرد باکاراش و با حرفاش تحقیرم کنه ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم و بهش چیزی نگم.
مهتاب : سارگل چرا انقد دست پاچه ای؟
نمیدونم مهتاب همش دلشوره دارم یه حس بدی دارم انگار قراره اتفاق بدی بیفته.
مهتاب : خودتو سرگرم کن به چیزه دیگه ای هم فکرنکن.
کلافه سرمو تکون دادم و شروع کردم به درست کردن سالاد برای شام شب.
*آرشاویر*
شهرام : پدرتون زنگ زدن ، ارباب گفتن برای شام بیاید اینجا.
سرمو تکون دادن و چیزی نگفتم ، حتما دوباره اتفاق جدیدی افتاده به مینو پیام دادم تا نیم ساعت دیگه حاضر بشه ، برو سمت عمارت
شهرام : چشم آقا
راس ساعت که بهش گفته بودم جلو در منتظر بود ، سوار ماشین شد چیزی نگفتم ، امشب باید همه چیو یه سره میکردم دیگه حوصلشو نداشتم رسید به عمارت پیاده شدم . وارد عمارت شدیم.
سلام
بابا : سلام بشینید
مینو : سلام.
دو ساعت راجب شکست و کارهایی که انجام داده بود حرف زدیم دیگه حوصله نداشتم که رفت سر اصل مطلب.
بابا : شما نمی خواید بچه دار شید؟ 2 ماه از عروسی تون گذشته!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01