#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت72
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با سوزشی که تو دستم حس کردم چشمامو باز کردم .
چند دقیقه گذشت تا متوجه اطرافم شدم ، آخرین چیزی که یادم بود این بود که از شدت نفس تنگی بیهوش شدم ،
ولی الان بیمارستان بودم . یه دفعه با صدای در که باز شد نگاهم کشیده شد به در.
مریم بانو : خوبی دخترم؟ تو که مارو نصفه عمر کردیعزیزم.
بغض بدی داشتم . خوبم مریم بانو.
مریم بانو : ارباب فهمید کار اون دختره بوده ، نباید اون کارو براش میکردی
رومو کردم سمت پنجره نمیدونستم قراره اینجوری بشه.
مهتاب : احوال خانم غشی؟
لبخندی روی لبم نشست ، خوبم خالا چرا خانم غشی؟
مهتاب : چون یه سره درحال غش کردنی.
مریمبانو : اینم حرفیه هاا!
نگاهی به دوتاشون کردمو سه تایی زدیم زیر خنده.
مریم بانو : یک ساعت دیگه مرخص میشی . ارباب الانا باید برسه.
پوزخندی روی لبم نشست ، حالم ازش بهم میخورد . با صدای دراتاق نگاهم به اون سمت چرخید.
ارباب : همه بیرون
مریم بانو : چشم ارباب
کف دستم عرق کرد از تنها بودن باهاش می ترسیدم ،
کم بلا سرمنیاورده بود تو خودم مچاله شدم و سر پتو رو بیشتر تو دستم فشاردادم.
ارباب : بهتری؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت73
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
رومو کردم اونور ، آروم بله ای گفتم
ارباب : چرا از محیط بسته می ترسی؟
خاطره خوبی ندارم برای همین سریع نفستنگی میگیرم و حالم بد میشه.
ارباب : باید همون موقع میگفتی کاره اونه!
پوزخندی روی لبمنشست ، شما اصلا مهلت حرف زدنندادید که من بخوام بگم.
ارباب : چون اون لحظه خیلی عصبی بودم.
چیزی نگفتم ، هرکاری دلش میخواست میکرد و تهش میگفت چون عصبی بودم . حتی عذرخواهی نکرد.
*مینو*
دستامو مشت کردم . پسره بیشعور سره اون دختره جه بلایی سرم اورد ، با صدای زنگ گوشیم تماسو وصل کردم
بله
خانم متاسفانه اون دکتر از ایران رفته.
گوشیو پرت کردم اونور . هیچ راهی نداشت بهترین دکتر بود.
ولی الان از ایران رفته بود اگر پدر آرشاویر این موضوعو می فهمید بدبخت می شدم ، نمیدونستم تاکی میتونم این موضوعو مخفی نگه دارم.
فقط نباید میزاشتم آرشاویر از این موضوع چیزی بفهمه چون همش دنبال بهونست و چی از این بهتر؟
با صدایی که از بیرون اومد حدس زدم برگشته باشن
روی تختم درازکشیدم و فقط سعی کردم بخوابم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت74
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*دوماه بعد*
دوماه از اون شب گذشت ، مینو هردفعه سعی میکرد باکاراش و با حرفاش تحقیرم کنه ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم و بهش چیزی نگم.
مهتاب : سارگل چرا انقد دست پاچه ای؟
نمیدونم مهتاب همش دلشوره دارم یه حس بدی دارم انگار قراره اتفاق بدی بیفته.
مهتاب : خودتو سرگرم کن به چیزه دیگه ای هم فکرنکن.
کلافه سرمو تکون دادم و شروع کردم به درست کردن سالاد برای شام شب.
*آرشاویر*
شهرام : پدرتون زنگ زدن ، ارباب گفتن برای شام بیاید اینجا.
سرمو تکون دادن و چیزی نگفتم ، حتما دوباره اتفاق جدیدی افتاده به مینو پیام دادم تا نیم ساعت دیگه حاضر بشه ، برو سمت عمارت
شهرام : چشم آقا
راس ساعت که بهش گفته بودم جلو در منتظر بود ، سوار ماشین شد چیزی نگفتم ، امشب باید همه چیو یه سره میکردم دیگه حوصلشو نداشتم رسید به عمارت پیاده شدم . وارد عمارت شدیم.
سلام
بابا : سلام بشینید
مینو : سلام.
دو ساعت راجب شکست و کارهایی که انجام داده بود حرف زدیم دیگه حوصله نداشتم که رفت سر اصل مطلب.
بابا : شما نمی خواید بچه دار شید؟ 2 ماه از عروسی تون گذشته!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت75
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مینو رنگش پرید سرشو انداخت پایین . پوزخندی روی لبم نشست فکر اینجاشو نکرده بودم .
بابا : آرشاویر نکنه تو نمیخوای؟
دستمو مشت کردم آخرشم باید به من گیر میداد ، نمیدونم چرا انقد خاطر مینو براش عزیز بود ، فکرامو کرده بودم باید این قضیه رو یه سرش میکردم .
تن به این ازدواج داده بودم ولی دیگه وقتشه الانم دیر شده بود . باید زودتر از اینا تمومش میکردم .
سرمو اوردم بالا مینو بچه دار نمیشه .
چند ثانیه خونه تو سکوت کامل بود ، مینو با شتاب سرشو گرفت بالا چند تا حس مختلف تو چشماش بود انگار یه جور تنفر بود.
مینو : چی میگی واسه خودت آرشاویر؟
بابا : چرا میندازی تقصیر مینو ، حرف چرت میزنی!
عصبی شدم بازم طرفشو میگرفت بلند شدم دستامو مشت کردم بسه دیگه بابا هرچقدر طرفشو گرفتید .
جواب آزمایششو خودم دیدم ، خودتو نزن به اون راه که نمیدونی برای چی اصرار به این ازدواج کردی . همین دختر ، ظاهر مظلومی که میبینی برای مال و اموال شما نقشه کشیده ،
چون طبقه رسمی که خود شما تو روستا بنا کردید اگر بچه پسرباشه نصف اموالتونو به اسم عروستون میکنید ،
مینو کاملا با نقشه جلو اومده فقط شما اینو متوجه نشدید میخواید با آوردن بچه یکی دیگه از نقشه هاشو عملی کنه ولی منم احمق نیستم.
مینو : این چرت و پرتا چیه میگی؟ من قصد هیج کاریو نداشتم.
پوزخندی روی لبم نشست و شهرامو صدا کردم.
شهرام : بله ارباب؟
مداروکو بیار . هیچ وقت بدون مدرک جلو نمی رفتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت76
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
شهرام : بفرمایید ارباب
بزارش روی میز خودتم برو.
شهرام : بله چشم
خودتون بردارید مدارکو ببینید ، کف دستاش عرق کرده بود میدونستم نقشه داره ولی دست خودش زودتر رو شد.
مینو : اینا همش الکیه ، دروغه . برای اینکه منو بد جلوه بدی این کارا رو میکنی!
بابا : بسه دیگه صدتو بیار پایین چه الکیه؟ نمیبینی مدارک پزشکیه . تاوان کارتو باید پس بدی.
سرمو گرفتم بالا . بهتون گفتم این ازدواج زیاد دووم نمیاره ،
ما از هم جدا میشیم . همونجوری که میخواستم.
بابا : بیخود ... درمان میکنید اگرم درمان نشد میتونی زن...
پریدم وسط حرفش بسه بابا یک سال نبودید ارباب این روستا من بودم اینجا رو به من بسپرید.
اگرم حرفی می زنید چیزی نمیگم فقط بخاطر احترامی بود که براتون قائل بودم.
خان شمایید ولی ارباب این روستا منم خودتونم خوب می دونید که حرف در اصل باید حرف من باشه
بابا : هوا برت داشته ، ارباب ارباب میکنی!
شما مختاری هرجور که دوست داری فکرکنی ، ممنون از شام خوبتون ، مینو بلند شو ، بدون اینکه اجازه حرف زدن بدم از عمارت خارج شدم.
مینو : خیلی پستی
صداتو ببر ، الان باید بزنم دندوناتو خوردکنم پس پرو بازی درنیار.
بهت گفته بودم بد بازیو شروع کردی هنور مونده تا تاوان این کاراتو با آرشاویر پس بدی
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت77
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
رسیدیم سریع پیاده شدم و وارد عمارت شدم رفتم تو اتاقم درو محکم بهم کوبیدم .
نباید اینجوری میشد چجوری فهمیده بود وقتی انقدر حواسم جمع بود .
کلافه سرمو تکون دادم الان همه چی خراب میشد ، نباید اینجوری بشه.
این همه تلاش کردم اونوقت...
شایدم واقعا من هنوز آرشاویرو نشناختم ، زیادی دسته کم گرفتمش.
*سارگل*
ارباب : یه فنجون قهوه بیار تو اتاقم
چشم .
انگار کیفش کوک بود حتما اتفاق خوبی افتاده . قهوشو آماده کردم ، در زدم بعد از اینکه اجازه داد وارد شدم ،
قهوشو روی میز گذاشتم خواستم از اتاق خارج بشم که با صداش متوقف شدم.
ارباب : چند وقته سرخاک مادرت نرفتی؟
اشک تو چشمام جمع شد تازه یادم افتاد چقدر دلتنگشم ، آخرین بار همون موقع که اونجوری کردید نرفتم.
ارباب : فردا صبح زود آماده باش می برمت سرخاکشون.
از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم ، مرسی ارباب
ارباب : خب دیگه برو میخوام استراحت کنم.
از اتاقش بیرون اومدم ،
از ته دل خوشحال بودم ، خیلی وقت بود نرفته بودم با مامان حرف بزنم خیلی دلم براش تنگ شده
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت78
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم . دوش کوتاهی گرفتم و شلوار جذب مشکی با تی شرت مشکیمو پوشیدم ،
ساعتمو درستم کردم و از اتاق خارج شدم ، دیدم پایین پله ها منتظر ایستاده.
سارگل : سلام ارباب ، صبحتون بخیر.
سلام صبح بخیر ، بریم صبحانه نمیخوام میل ندارم.
سوار ماشین شدم بعد از چند دقیقه نشست با سرعت تقریبا زیادی حرکت کردم . یک ساعت گذشت دل ضعفه گرفته بودم.
سارگل : اینو بخورید ، صبحانه نخوردید ضعف میکنید.
ساندویچ کوچولویی که گرفته بودو ازش گرفتم ، فکر همه جاشو کرده بود.
*سارگل *
بالاخره از مدت زیادی رسیدیم پیاده شدم ، ارباب نیومد چقدر ممنونش بودم نیاز داشتم تنها باشم . سرخاک نشستم کلی باهاش دردودل کردم احساس میکردم سبک تر شدم.
ارباب : خوبه که طعم مادر داشتنو چشیدی! باید حس خوبی باشه که بدونی یکی نگرانته!
اشکامو با دستم پس زدم .
7 سالم بود بخاطره کارای بابام دیگه نتونست تحمل کنه ، وقتی رفت خودم روی پای خودم وایسادم . همیشه بدون اینکه خودتون بدونید یکی نگرانتون هست.
ارباب : پس توام یه جور دیگه سختی تو زندگیت کشیدی!
آره خب ولی تو شرایط سختی که هرکس داره خدارو نباید فراموش کنه ،
زندگی همیشه ، غم و شادیش باهمه ، ولی اگر غمی هست خدا کسیو تنها نمیزاره.
ارباب : عقاید و طرز فکری که داری واقعا برام جالبه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت79
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم ، بلند شدم ، بریم دیگه شماهم به کارتون برسید زیادی معطل شدید.
ارباب : نه معطل نشدم نگران نباش.
به سمت ماشین رفتیم . سوار شدم حس بهتری داشتم سبک شده بودم ،
میخواستم درباره بابام بپرسمولی میدونستم عصبانی میشه ، حتی نمی گفت کجا دفنش کردن و این بیشتر مشکوکم میکرد ولی سکوت کردم و چیزی نگفتم.
بابت امروز ممنون
ارباب : بدون اینکه بگی جایی نرو ولی هروقت دلت تنگ شد بگو وقتم آزاد شد میارمت .
لبخندی زدم و تشکری کردم.
*مریم بانو*
آرمان : مامان بزرگ شما مطمئنید؟
آره پسرم شکی ندارم باید زودتر بهش بگم
آرمان : ولی بازم یک آزمایش هردوتون بدید.
نمیدونم چجوری بهش بگم
آرمان : چی بگم ، میخواید بازم یه مدت صبرکنید
الانشم زیادی دیرشده.
آرمان برگشته بود ، تنها نوه پسریم همین بود ، برام عزیز بود ، قرار بود با ارباب تو شرکت کارکنه.
فکرم رفت پیش اون دختر ، مطمئن بودم ولی نمیدونستم چجوری باید این قضیه رو بهش بگم ، زیادی دیر شده بود دیگه نباید دست دست میکردم .
با صدای ماشین ارباب که وارد عمارت شد از فکرم خارج شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت80
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
تشکرکردم و از ماشین خارج شدم ، به سمت عمارت رفتم که یه دفعه مینو از جلوم دراومد.
مینو : کجا بودی؟
تا خواستم جواب بدم صدای ارباب مانع شد.
ارباب : اونش به تو مربوط نیست ، سرت تو کارخودت باشه.
پوزخندی روی لبم نشست ، دختره عوضی بعد از اون کاری که کرده هنوز انگار طلبشو میخواد . بدون توجه به قیافه بهت زده مینو وارد آشپرخونه شدم . مریم بانو داشت غذا رو آماده میکردم ،
لبخندی روی لبمنشست رفتم از پشت بغلش کردم ، نمیدونم چرا ولی خیلی دوسش داشتم.
مریمبانو : اومدی دخترم؟
احوال مریم بانوی خودم . بله خیلی خوب بود ، خیلی وقت بود سرخاک نرفته بودم.
مریم بانو : تو رودیدم عالی شدم ، الهی شکر پس حالت بهتره
مهتاب : آی آی خوب دوتایی خلوت کردید!
بله دیگه حسود خانم اومد
مهتاب : سااارگل من حسودم؟
با مریم بانو دوتایی زدیم زیر خنده . نه عشقم تو چرا حسود باشی؟
مریم بانو : میزو آماده کنید ، انقدر بحث نکنید.
*آرشاویر*
خسته روی تخت درازکشیدم . چشمامو بستم به اتفاقات امروز فکرمیکردم ،
با اینکه خودشو همیشه شاد نشون میده ولی سختی زیاد کشیده ، هرکاری میکردم بهش فکرنکنم نمیشد ،
اون چشمای سبزش میومو جلوی چشمم کلافه بیشتر چشمامو فشار دادم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01