لف ندین
چرا لف میدین؟
ما که فعالیتمون رو داریم
درخواستی هم داریم
طبق بعضی درخواستی ها گفتن پیام های ناشناس توی گروه هم ارسال شه
چشم حتما
از روز های آینده این هم اجرا میشه
پس لطف کنید بمونید
۲۰ جمله یا حرف بیاد موندنی
مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده
خستهام، خستهتر از آنکه بگویم چه شده . .
آمدی
جانمبهقربانت ولی حالا چرا ؟
بیوفا
حالا که من افتادهام از پا چرا ؟
حالا چرااا
یا چشمبپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
شده حیران سحر باشی و هی شبباشد
تن تو خواب ولی روح ِتو در تب باشد ؟
یادم نمیکنی ز یادم نمیروی
که یادت بخیر یار فراموشکار من
این قلب ترک خوردهی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او، عاشق او بود :) !
بغلم کن که دلم بی تو بسی غم دارد . .
ولی تنهاییات را با کسی قسمت نکن هرگز
که من یکبار قسمت کردم و چندین برابر شد !
- از همه ارث جهان یک تو برایم کافیست :] !
- سلاماً على لون الحزنِ فى عينيكِ.
سلام بر رنگِ غمی که در چشمانت موج میزند .
چه عظیماند دردها و چه حقیرند کلمات .
شاید این قصه مرا بعد تو دیوانه کند
که قرار است کسی موی تورا شانه کند💔 . .
باور کن ،
من آنقدر برایت
اشک ریختهام
که حالا دیگر ،
چشم دیدنت را هم ندارم...!
دوستت دارم ولی این ماھِ دی را صبر کن
کافھ گردی ها بماند بعدِ فصل امتحان ؛
هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت . . .
نگرانم که به تو هدیه کنم شعرم را
و تو آنرا به کسی ... وای ولش کن اصلا :) !
بیمحابا دائما در بین موهایت خوش است ؛
خوش به حال زندگی ِدستههای عینکت ..
برای منی که سالهاست مَحبوس چشماتم ، از آزادی دم میزنی؟ : ))
لعنتی . چشمانِ زیبایت فقط مالِ من است . . .
کور باد آن کس که چشمش سویِ اموال من است !
همه شب با دل دیوانهی خود در حرفم ،
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا :) !
تعریف من از عشق همان بود که گفتم ،
در بند کسی باش که در بند تو باشد . 🤍 .
@TheEnduringWord
سلاااااامممم قشنگام اماده ایددد برای پارت گذاری ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب 🎀
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت90 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با غرور خاصی گفتم نه. سارگل : خب خوبه حال
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت91
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دوباره سردردهای همشگیم سراغم اومده بود ، دردش غیرقابل تحمل بود ، حتما باید دکتر میرفتم .
با صدای در اتاق به خودم اومدم به چشمای سبرش نگاه کردم نمیدونم چی تو نگاهش داشت که آرومم میکرد ،
دیدم همینجوری دارم بهش نگاه میکنم سرشو انداخت پایین
سارگل : اینو بخورید برای سردردتون خوبه.
بزارش روی میز.
سارگل : خوردید بعدش حتما استراحت کنید.
ممنونی گفتم ، تعجب کردم هیچ وقت تشکرنمیکردم از کسی سارگلم تعجب کرده بود ولی سعی میکرد چیزی نگه.
سارگل : کارم تموم شد ، مرتب کردم براتون روی میز گذاشتم.
*مینو *
وارد عمارت خان شدم.
ترس بدی وجودمو گرفته بود حدس میزدم که بخاطر چی گفته بیام ، امیدوارم اتفاق بدی نیفته.
خان : حالا دیگه سرمن میخوای کلاه بزاری انگار هنوز نفهمیدی با کی درافتادی؟
باورکنید من...
خان : ببر صداتو ، حالیت میکنم تا سری بعد دیگه به سرت نزنه از این غلطا بکنی
دستام میلرزید عرق سردی روی صورتم نشسته بود از چیزی که میترسیدم سرم اومده بود.
خان : با آرشاویر حرف میزنم باید طلاقت بده برای بعدتم یه فکری به حالت میکنم
💞
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت92
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدارشدم صبحانه رو آماده کردم که ارباب بعداز چند دقیقه واردشد ،
تعجب کردم هیجوقت این موقع از خواب بیدارنمیشد.
بهترشدید؟
ارباب : آره جوشوندت خوب بود.
نوش جان
ارباب : شب دیروقت برمیگردم شامو همون شرکت یه چیزی میخورم
سرموتکون دادم و آروم باشه ای گفتم.
ارباب : بازم از اون جوشونده ها درست کن.
اینو گفت و بدون توجه به قیافه بهت زدع من خارج شد.
*آرشاویر*
لبخندی زدم وقتی تعجب میکردم قیافش بامزه میشد.
فکرم رفت پیش نقشه ای که داشتم ، نمیدونستم فکرخوبی هست یا نه فقط میخواستم انتقاممو از مینو بگیرم ، بد بازیو شروع کرده بود.
یه جورایی داشت زندگیمو دستی دستی به گند می کشیدم.
بابا گفته بود باید طلاقش بدی.
اگر این کارو میکردم از شرش راحت میشدم ولی با فکر انتقامی که داشتم نمیخواستم عجولانه تصمیم بگیرم.
سعی کردم فکرمو روی جلسه ای که امشب داشتم متمرکز کنم ،
خیلی مهم بود نباید از دستش میدادم با سرعت به سمت زیادی حرکت کردم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت93
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مریم بانو*
سارگل : مامانی ادامشو برام میگید؟
آره عزیزم.
یه ذره گذشت علی فهمید پدرت رفیق چندسالشو پیداکرده پدریت خوشحال بود ولی غافل از اینکه اون برای یه چیز دیگه خوشحال بوده.
پدرت به مشکل میخوره رفیقش رو حساب اینکه پدرت قمارو میبره میگه سر خونش شرط ببنده ،
پدرت میبره ولی تمام اون خونه رو بالا میکشه رفیقش بعدها میفهمه ،
بدتر از همه اونا این بود که اون خیلی خاطر مادرتو میخواست اما نمی دونست با اون ازدواج کرده کینه ازپدرت میگیره ،
رفیق پدرت همون پدر ارباب این اتفاق که افتاد من و علی رو پیداکرد مجبورمون کرد براش کارکنیم چاره ای نداشتم.
سارگل : مامانی شوخی میکنید مگه میشه؟
میدونم عزیزم این همه اتفاق برات قابل باورنیست ولی همش حقیقته سارگل نباید پدر ارباب بفهمه تو کی هستی وگرنه خیلی برات بد میشه.
سارگل : چرا آخه؟
اگر بفهمن زندگیتو جهنم میکنن پدر ارباب بد کینه به دل گرفته.
اون انتقامشو ذره ذره میخواد بگیره اگر بفهمه تو دختر رفیقشی خیلب برات بد میشه حتی به مهتابم تا میتونی چیزی نگو.
سارگل : هرچی شما میگین!
باید یه فکری برای این قضیه بکنم ، نگرانم برات
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت94
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
زودتر جلسه رو تموم کردم باید برمیگشتم روستا، تصمیمی رو که داشتم عملیش میکردم ،
شماره عمارتو گرفتم که صدای خودش تو تلفن پیچید!
سارگل : بله؟
چندساعت دیگه میرسم ، آماده باش رسیدم باید باهم بریم جایی
سارگل : ارباب اون موقع شب دیروقته که.
خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه . بدون توجه به صداش گوشیو قطع کردم باید همین امشب باهاش حرف میزدم ،
اگر راضی نمیشد باید از راه دیگه وارد میشدم ، تنها چیزی که فقط الان میخواستم بهش برسم.
انتقام گرفتن از مینو بود نمیذاشتم راحت زندگیشو بکنه باید زجر میکشید کاری که با من کرد کسی جرئتشو نداشت.
*سارگل*
تعجب کرده بودم به مریم بانو گفتم نگران شد ولی آرومش کردم هنوز برام سخت بود مامانی صداش کنم ولی باید عادت میکردم . ذهنم درگیر بود .
این موقع شب چیکارداشت ، کلافه سرمو تکون دادم با صدای ماشینش به خودم اومدم سریع آماده شدم و بعدازخداحافظی با مریم بانو بیرون اومدم . سوار شدم زیرلب سلامی گفتم.
ارباب کجا میریم؟
ارباب : حرف نزن میفهمی خودت
سعی کردم سکوت کنم و چیزی نگم ، معلوم بود حوصله نداره و عصبیش میکردم قطعا دعوامون میشد . بعد از حدود 20 دقیقه ماشینو نگه داشت ،
اشاره کرد پیاده بشم به اطرافم نگاه کردم پر درخت بود جلوترکه رفتم صدای آب شنیدم انگار همه چی یادم رفت
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت95
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : همیشه میام اینجا آروم میشم ، جای قشنگیه.
سرموتکون دادم و آره ای گفتم ، واقعا جای قشنگی بود.
ارباب : بشین حرفام طول میکشه.
چیزی نگفتم و روی تخت سنگی که بود نشستم، خیلی مشتاق بودم ببینم چی میخواد بگه که این موقع شب اومدیم اینجا.
ارباب : شاید از حرفام بد برداشت کنی ناراحت و عصبی بشی ولی بعدش خوب خودت فکراتو بکن چون ، به نفع جفتمونه .
مینو بچه دار نمیشه پدرمنم وارث میخواد ، مینو از اولم با نقشه بهمون نزدیک شد ولی فکرنمیکرد دستش رو بشه؛
ازش خوشم نمیومد ، تورو بخاطر طلب بابات آوردم و الان که نیست پولمو بده باید تا آخرعمرت پیش من بمونی . من میخوام از مینو انتقام بگیرم ،
برای یک سال اگر قبول کنی زن من بشی بدهی پدرتو میبخشم و میزارم برای همیشه بری.
یعنی چی معلوم هست چی میگید؟
ارباب : صداتو بیار پایین ، میدونم چی میگی روش فکرکردم عاقل باش این به نفع هردومونه ، بعدش میتونی راحت بری زندگیتو بکنی.
برای کسی کار نمیکنی فقط یک سال ، مینو از تو خوشش نمیاد میخوام از همین راه ازش انتقام بگیرم
برگشتم برم که مچ دستم اسیر دستاش شد
ارباب : این وقت شب سرتو ننداز پایین برو ، با خودم اومدی با خودمم برمیگردی ، تا سه روز بهت فرصت میدم خوب فکراتو بکن.
دستمو با شتاب بیرون کشیدم ، و عقب ماشین نشستم سرمو به شیشه تکیه دادم که بعد از چند دقیقه سوارشد .
بغض داشتم اما نمیخوایتم گریه کنم چرا باید همه این اتفاقا برای من بیفته باهاش ازدواج کنم بعد بچشو بگیره ،
خیلی راحت میگه برو دنبال زندگیت، ازش متنفرم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01