eitaa logo
The Enduring Word
401 دنبال‌کننده
449 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* صبح زودتر از همیشه از خواب بیدارشدم صبحانه رو آماده کردم که ارباب بعداز چند دقیقه واردشد ، تعجب کردم هیجوقت این موقع از خواب بیدارنمیشد. بهترشدید؟ ارباب : آره جوشوندت خوب بود‌. نوش جان ارباب : شب دیروقت برمیگردم شامو همون شرکت یه چیزی میخورم‌ سرموتکون دادم و آروم باشه ای گفتم. ارباب : بازم از اون جوشونده ها درست کن. اینو گفت و بدون توجه به قیافه بهت زدع من خارج شد. *آرشاویر* لبخندی زدم وقتی تعجب میکردم قیافش بامزه میشد. فکرم رفت پیش نقشه ای که داشتم ، نمیدونستم فکرخوبی هست یا نه فقط میخواستم انتقاممو از مینو بگیرم ، بد بازیو شروع کرده بود. یه جورایی داشت زندگیمو دستی دستی به گند می کشیدم. بابا گفته بود باید طلاقش بدی. اگر این کارو میکردم از شرش راحت میشدم ولی با فکر انتقامی که داشتم نمیخواستم عجولانه تصمیم بگیرم. سعی کردم فکرمو روی جلسه ای که امشب داشتم متمرکز کنم ، خیلی مهم بود نباید از دستش میدادم با سرعت به سمت زیادی حرکت کردم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* سارگل : مامانی ادامشو برام میگید؟ آره عزیزم. یه ذره گذشت علی فهمید پدرت رفیق چندسالشو پیداکرده پدریت خوشحال بود ولی غافل از اینکه اون برای یه چیز دیگه خوشحال بوده. پدرت به مشکل میخوره رفیقش رو حساب اینکه پدرت قمارو میبره میگه سر خونش شرط ببنده ، پدرت میبره ولی تمام اون خونه رو بالا میکشه رفیقش بعدها میفهمه ، بدتر از همه اونا این بود که اون خیلی خاطر مادرتو میخواست اما نمی دونست با اون ازدواج کرده کینه ازپدرت میگیره ، رفیق پدرت همون پدر ارباب این اتفاق که افتاد من و علی رو پیداکرد مجبورمون کرد براش کارکنیم چاره ای نداشتم. سارگل : مامانی شوخی میکنید مگه میشه؟ میدونم عزیزم این همه اتفاق برات قابل باورنیست ولی همش حقیقته سارگل نباید پدر ارباب بفهمه تو کی هستی وگرنه خیلی برات بد میشه. سارگل : چرا آخه؟ اگر بفهمن زندگیتو جهنم میکنن پدر ارباب بد کینه به دل گرفته. اون انتقامشو ذره ذره میخواد بگیره اگر بفهمه تو دختر رفیقشی خیلب برات بد میشه حتی به مهتابم تا میتونی چیزی نگو. سارگل : هرچی شما میگین! باید یه فکری برای این قضیه بکنم ، نگرانم برات https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* زودتر جلسه رو تموم کردم باید برمیگشتم روستا، تصمیمی رو که داشتم عملیش میکردم ، شماره عمارتو گرفتم که صدای خودش تو تلفن پیچید! سارگل : بله؟ چندساعت دیگه میرسم ، آماده باش رسیدم باید باهم بریم جایی سارگل : ارباب اون موقع شب دیروقته که. خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه . بدون توجه به صداش گوشیو قطع کردم باید همین امشب باهاش حرف میزدم ، اگر راضی نمیشد باید از راه دیگه وارد میشدم ، تنها چیزی که فقط الان میخواستم بهش برسم. انتقام گرفتن از مینو بود نمیذاشتم راحت زندگیشو بکنه باید زجر میکشید کاری که با من کرد کسی جرئتشو نداشت. *سارگل* تعجب کرده بودم به مریم بانو گفتم نگران شد ولی آرومش کردم هنوز برام سخت بود مامانی صداش کنم ولی باید عادت میکردم . ذهنم درگیر بود . این موقع شب چیکارداشت ، کلافه سرمو تکون دادم با صدای ماشینش به خودم اومدم سریع آماده شدم و بعدازخداحافظی با مریم بانو بیرون اومدم . سوار شدم زیرلب سلامی گفتم. ارباب کجا میریم؟ ارباب : حرف نزن میفهمی خودت سعی کردم سکوت کنم و چیزی نگم ، معلوم بود حوصله نداره و عصبیش میکردم قطعا دعوامون میشد . بعد از حدود 20 دقیقه ماشینو نگه داشت ، اشاره کرد پیاده بشم به اطرافم نگاه کردم  پر درخت بود جلوترکه رفتم صدای آب شنیدم انگار همه چی یادم رفت https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ارباب : همیشه میام اینجا آروم میشم ، جای قشنگیه. سرموتکون دادم و آره ای گفتم ، واقعا جای قشنگی بود. ارباب : بشین حرفام طول میکشه. چیزی نگفتم و روی تخت سنگی که بود نشستم، خیلی مشتاق بودم ببینم چی میخواد بگه که این موقع شب اومدیم اینجا. ارباب : شاید از حرفام بد برداشت کنی ناراحت و عصبی بشی ولی بعدش خوب خودت فکراتو بکن چون ، به نفع جفتمونه . مینو بچه دار نمیشه پدرمنم وارث میخواد ، مینو از اولم با نقشه بهمون نزدیک شد ولی فکرنمیکرد دستش رو بشه؛ ازش خوشم نمیومد ، تورو بخاطر طلب بابات آوردم و الان که نیست پولمو بده باید تا آخرعمرت پیش من بمونی . من میخوام از مینو انتقام بگیرم ، برای یک سال اگر قبول کنی زن من بشی بدهی پدرتو میبخشم و میزارم برای همیشه بری. یعنی چی معلوم هست چی میگید؟ ارباب : صداتو بیار پایین ، میدونم چی میگی روش فکرکردم عاقل باش این به نفع هردومونه ، بعدش میتونی راحت بری زندگیتو بکنی. برای کسی کار نمیکنی فقط یک سال ، مینو از تو خوشش نمیاد میخوام از همین راه ازش انتقام بگیرم برگشتم برم که مچ دستم اسیر دستاش شد ارباب : این وقت شب سرتو ننداز پایین برو ، با خودم اومدی با خودمم برمیگردی ، تا سه روز بهت فرصت میدم خوب فکراتو بکن. دستمو با شتاب بیرون کشیدم ، و عقب ماشین نشستم سرمو به شیشه تکیه دادم که بعد از چند دقیقه سوارشد . بغض داشتم اما نمیخوایتم گریه کنم چرا باید همه این اتفاقا برای من بیفته باهاش ازدواج کنم بعد بچشو بگیره ، خیلی راحت میگه برو دنبال زندگیت، ازش متنفرم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* یه جورایی پشیمون بودم که این پیشنهادو بهش دادم ولی چاره ای نداشتم این به نفع هردومون بود ، نگاهی تو آیینه انداختم با اخم خیلی غلیظی به بیرون خیره شده بود ، حتما الان ته دلش داشت بهم بدوبیراه میگفت حقم داشت. بهش گفته بودم بچرو بگیرم ، بره دنبال زندگیش هرکس دیگه ای هم بود ناراحت میشد ؛ نباید انقدر مستقیم و رک بهش میگفتم ، نزدیک عمارت شدم نگاهی بهش انداختم دستاشو مشت کرده بود ، رسیدیم بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد ، آرسان با دیدنش به طرفش اومد‌ آرمان : چیشده سارگل کجا بودی ؟ نگرانت شدیم خوبی؟ سارگل : آره خوبم . برم بعد حرف میزنیم. اینو گفت و رفت آرسان با نگاهش همراهیش کرد . عصبی دستمو مشت کردم چرا انقدر باهم راحت بودن باید با هردوشون حرف میزدم. مینو : کجا بودی انقدر دیرکردی؟ پوزخندی رو لبم نشست باید به جنابالی جواب پس بدم؟ مینو : آره باید جواب پس بدی چون من زنتم. برگشتم سمتش ، زیادی هوابرت داشته بزار ببین میمونی بعد حرف بزن فقط کسی بودی که با نقشه زندیک شدی . مطمئن باش جواب کاراتو پس میدی تا سری بعد یادت بمونه با من درنیفتی. مینو : هیچ غلطی نمیتونی بکنی! هه ، زیادی مطمئنی. مینو : آره مطمئنم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* درازکشیدم . بغضم ترکید ، کارم به کجا کشیده بود که به خودش اجازه داد همچین حرفیو بزنه ، ای کاش یکیو کنارم داشتم ، هرچی میخواست مثبت فکرکنم نمیشد یه موقع هایی خیلی کم میارم. با اینکه میدونستم هیچی دائمی نیست و تک تک لحظه ها رو خدا رو دارم ولی باز ناشکری میکردم.. ولی هرجور فکرمیکردم به نفع خودم بود دیگه از اینجا راحت میشدم برای کسی کار نمیکردم ، کلافه سرمو تکون دادم ، چشمامو بستم سعی کردم فعلا بخوابم و به چیزی فکرنکنم. *آرمان* نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. از وقتی دیده بودمش بهش علاقه داشتم . میخواستم همه چیو جور کنم. تو یه وقت مناسب بهش بگم فقط امیدوار بودم دیرنشه ، انگار همه زندگیم به اون خلاصه میشد. مهتاب : آقا آرمان شما سارگلو ندیدید؟ باصدایی به خودم اومدم . سلام دیشب دیدمش زیاد حالش خوب نبود نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده بود بهم چیزی نگفتم. مهتاب : خودم باهاش حرف میزنم! پس خبری شد به منم بگید ، فکرکنم اتاقش باشه. مهتاب : ممنون از کمکتون. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. نگران سارگل بودم حسابی سختی کشیده بود و با اون حالی که دیشب داشت می ترسیدم دوباره اتفاقی براش بیفته. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* با صدای مهتاب که صدام میکرد از خواب بیدارمیشدم . سرم به شدت دردمیکرد حدس میزدم بخاطر اتفاقات دیشب بود . مهتاب : خرسم انقدر نمیخوابه که تو انقدر میخوابی! نمیدونم چرا امروز انقدر خوابیدم. مهتاب : خوبی سارگل رنگت انگار پریده؟ سرم خیلی دردمیکنه. مهتاب : باز با خودت چیکارکردی دختر ، بزار برم یه چیزی برات درست کنم بخوری جون بگیری ، خیلی این مدت ضعیف شدی. ارباب : معلوم هست کجایید؟ مهتاب : بله ارباب ، ببخشید من امروز صبحانه رو آماده میکنم‌ ارباب : مگه قرار نبود...؟ مهتاب : بله میدونم ، سارگل امروز سرش دردمیکنه من کارارو انجام میدم. تا اینو گفت ارباب وارد اتاق شد ، مهتاب رفت جوشونده برام آماده کنه. کلافه سرمو بین دستام گرفتم هیچوقت به این شدت سردرد نمیگیرم همش بخاطر اتفاقات دیشب بود. ارباب : خیلی حالت بده ، بریم درمانگاه؟ پوزخندی روی لبم نشست ، نه اگر شما بزارید بهتر میشم با حرفاتون عذابم میدید. ارباب : هه ، حالا که کاریت ندارم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بغض بدی داشتم . ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد ، خسته بودم از همه چی دلم میخواست فقط بخوابم تا بلکه به هیچی فکرنکنم ولی نمیشد. ارباب : چندروز استراحت کن! کارارو انجام میدن. ته دلم حس خوبی داشتم لااقل میتونستم راحتتر فکرکنم ، سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. *آرشاویر* از اتاقش بیرون اومدم ، عصبی دستمو مشت کردم حتما بخاطر حرفای دیشب اینجوری شده کلافه سرمو تکون دادم چرا این دختر باید همه چیش برام مهم باشه ، نباید اون اتفاق بیفته امروز باید به کارای روستا رسیدگی میکردم . به درمانگاه سرزدم چک کشیدم که بتونن وسایل مورد نیاز بیمارستانو تهیه کنن ، نزدیک ظهر بود به سمت عمارت حرکت کردم تا رسیدم با مینو مواجه شدم ، دندونامو فشار دادم اصلا حوصلشو نداشتم ، باهربار دیدنش آتیش انتقام درونم بیشتر میشد. مینو : علیک سلام. مریم بانو ناهارو منو زودتر آماده کنید عجله دارم. *مینو* پسره بیشعور دیگه حتی جواب سلام منم نمیده. دعا دعا میکردم اون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق نیفته . این سکوت آرشاویر بیشتر اذیتم میکرد انگار آرامش قبل از طوفان بود و این اصلا چیزه خوبی نبود. حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، انگار قراره اون جای منو بگیره. در صورتی که یه خدمتکار سادست ولی غافل از اینکه... رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ، تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *3 روز بعد* سه روز تمام از اتاقم بیرون نرفتم مریم بانو و مهتاب نگرانم بودن ولی نیاز داشتم که تنها باشم. تصمیمو گرفتم ، دیونگی محض بود ولی اینجوری دیگه بعد از یک سال راحت میشدم مهم‌نبود بخوام تحمل کنم . لباسامو عوض کردم صبحانشو آماده کردم غرق فکرو خیال بودم؛ که یه دفعه با صدایی به خودم اومدم از ترس چند قدم عقب رفتم. ارباب : بهترشدی مگه؟ آروم سرمو تکون دادم ، بله. ارباب : خب خوبه. نمیدونستم چجوری بهش بگم کلافه سرمو تکون دادم ، تصمیم درستی نبود ولی چاره ای نداشتم ، اینجوری میتونستم برای همیشه از اینجا برم. ارباب : فکراتو کردی؟ به خودم اومدم ، سرمو انداختم پایین ، آره فقط برای یک سال نه بیشتر باید تعهد بدید که میزارید بعدش برم. ارباب : تصمیم درستی گرفتی ،  یک سال بیشتر نمیشه تعهد بهت میدم امضاشم میکنم‌ *آرشاویر* لبخند ریزی زدم . همه چی داشت اونجور که من میخواستم پیش میرفت ، خوب بود باید به بابا میگفتم میخواستم مراسم خوبی بگیرم . یه جورایی فقط برای اینکه بخوام مینو رو اذیت کنم. سارگل : قهوه میخورید؟ نه ، باید برم عجله دارم ، حسابی کاردارم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین