eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
487 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* زودتر جلسه رو تموم کردم باید برمیگشتم روستا، تصمیمی رو که داشتم عملیش میکردم ، شماره عمارتو گرفتم که صدای خودش تو تلفن پیچید! سارگل : بله؟ چندساعت دیگه میرسم ، آماده باش رسیدم باید باهم بریم جایی سارگل : ارباب اون موقع شب دیروقته که. خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه . بدون توجه به صداش گوشیو قطع کردم باید همین امشب باهاش حرف میزدم ، اگر راضی نمیشد باید از راه دیگه وارد میشدم ، تنها چیزی که فقط الان میخواستم بهش برسم. انتقام گرفتن از مینو بود نمیذاشتم راحت زندگیشو بکنه باید زجر میکشید کاری که با من کرد کسی جرئتشو نداشت. *سارگل* تعجب کرده بودم به مریم بانو گفتم نگران شد ولی آرومش کردم هنوز برام سخت بود مامانی صداش کنم ولی باید عادت میکردم . ذهنم درگیر بود . این موقع شب چیکارداشت ، کلافه سرمو تکون دادم با صدای ماشینش به خودم اومدم سریع آماده شدم و بعدازخداحافظی با مریم بانو بیرون اومدم . سوار شدم زیرلب سلامی گفتم. ارباب کجا میریم؟ ارباب : حرف نزن میفهمی خودت سعی کردم سکوت کنم و چیزی نگم ، معلوم بود حوصله نداره و عصبیش میکردم قطعا دعوامون میشد . بعد از حدود 20 دقیقه ماشینو نگه داشت ، اشاره کرد پیاده بشم به اطرافم نگاه کردم  پر درخت بود جلوترکه رفتم صدای آب شنیدم انگار همه چی یادم رفت https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ارباب : همیشه میام اینجا آروم میشم ، جای قشنگیه. سرموتکون دادم و آره ای گفتم ، واقعا جای قشنگی بود. ارباب : بشین حرفام طول میکشه. چیزی نگفتم و روی تخت سنگی که بود نشستم، خیلی مشتاق بودم ببینم چی میخواد بگه که این موقع شب اومدیم اینجا. ارباب : شاید از حرفام بد برداشت کنی ناراحت و عصبی بشی ولی بعدش خوب خودت فکراتو بکن چون ، به نفع جفتمونه . مینو بچه دار نمیشه پدرمنم وارث میخواد ، مینو از اولم با نقشه بهمون نزدیک شد ولی فکرنمیکرد دستش رو بشه؛ ازش خوشم نمیومد ، تورو بخاطر طلب بابات آوردم و الان که نیست پولمو بده باید تا آخرعمرت پیش من بمونی . من میخوام از مینو انتقام بگیرم ، برای یک سال اگر قبول کنی زن من بشی بدهی پدرتو میبخشم و میزارم برای همیشه بری. یعنی چی معلوم هست چی میگید؟ ارباب : صداتو بیار پایین ، میدونم چی میگی روش فکرکردم عاقل باش این به نفع هردومونه ، بعدش میتونی راحت بری زندگیتو بکنی. برای کسی کار نمیکنی فقط یک سال ، مینو از تو خوشش نمیاد میخوام از همین راه ازش انتقام بگیرم برگشتم برم که مچ دستم اسیر دستاش شد ارباب : این وقت شب سرتو ننداز پایین برو ، با خودم اومدی با خودمم برمیگردی ، تا سه روز بهت فرصت میدم خوب فکراتو بکن. دستمو با شتاب بیرون کشیدم ، و عقب ماشین نشستم سرمو به شیشه تکیه دادم که بعد از چند دقیقه سوارشد . بغض داشتم اما نمیخوایتم گریه کنم چرا باید همه این اتفاقا برای من بیفته باهاش ازدواج کنم بعد بچشو بگیره ، خیلی راحت میگه برو دنبال زندگیت، ازش متنفرم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* یه جورایی پشیمون بودم که این پیشنهادو بهش دادم ولی چاره ای نداشتم این به نفع هردومون بود ، نگاهی تو آیینه انداختم با اخم خیلی غلیظی به بیرون خیره شده بود ، حتما الان ته دلش داشت بهم بدوبیراه میگفت حقم داشت. بهش گفته بودم بچرو بگیرم ، بره دنبال زندگیش هرکس دیگه ای هم بود ناراحت میشد ؛ نباید انقدر مستقیم و رک بهش میگفتم ، نزدیک عمارت شدم نگاهی بهش انداختم دستاشو مشت کرده بود ، رسیدیم بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد ، آرسان با دیدنش به طرفش اومد‌ آرمان : چیشده سارگل کجا بودی ؟ نگرانت شدیم خوبی؟ سارگل : آره خوبم . برم بعد حرف میزنیم. اینو گفت و رفت آرسان با نگاهش همراهیش کرد . عصبی دستمو مشت کردم چرا انقدر باهم راحت بودن باید با هردوشون حرف میزدم. مینو : کجا بودی انقدر دیرکردی؟ پوزخندی رو لبم نشست باید به جنابالی جواب پس بدم؟ مینو : آره باید جواب پس بدی چون من زنتم. برگشتم سمتش ، زیادی هوابرت داشته بزار ببین میمونی بعد حرف بزن فقط کسی بودی که با نقشه زندیک شدی . مطمئن باش جواب کاراتو پس میدی تا سری بعد یادت بمونه با من درنیفتی. مینو : هیچ غلطی نمیتونی بکنی! هه ، زیادی مطمئنی. مینو : آره مطمئنم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* درازکشیدم . بغضم ترکید ، کارم به کجا کشیده بود که به خودش اجازه داد همچین حرفیو بزنه ، ای کاش یکیو کنارم داشتم ، هرچی میخواست مثبت فکرکنم نمیشد یه موقع هایی خیلی کم میارم. با اینکه میدونستم هیچی دائمی نیست و تک تک لحظه ها رو خدا رو دارم ولی باز ناشکری میکردم.. ولی هرجور فکرمیکردم به نفع خودم بود دیگه از اینجا راحت میشدم برای کسی کار نمیکردم ، کلافه سرمو تکون دادم ، چشمامو بستم سعی کردم فعلا بخوابم و به چیزی فکرنکنم. *آرمان* نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. از وقتی دیده بودمش بهش علاقه داشتم . میخواستم همه چیو جور کنم. تو یه وقت مناسب بهش بگم فقط امیدوار بودم دیرنشه ، انگار همه زندگیم به اون خلاصه میشد. مهتاب : آقا آرمان شما سارگلو ندیدید؟ باصدایی به خودم اومدم . سلام دیشب دیدمش زیاد حالش خوب نبود نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده بود بهم چیزی نگفتم. مهتاب : خودم باهاش حرف میزنم! پس خبری شد به منم بگید ، فکرکنم اتاقش باشه. مهتاب : ممنون از کمکتون. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. نگران سارگل بودم حسابی سختی کشیده بود و با اون حالی که دیشب داشت می ترسیدم دوباره اتفاقی براش بیفته. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* با صدای مهتاب که صدام میکرد از خواب بیدارمیشدم . سرم به شدت دردمیکرد حدس میزدم بخاطر اتفاقات دیشب بود . مهتاب : خرسم انقدر نمیخوابه که تو انقدر میخوابی! نمیدونم چرا امروز انقدر خوابیدم. مهتاب : خوبی سارگل رنگت انگار پریده؟ سرم خیلی دردمیکنه. مهتاب : باز با خودت چیکارکردی دختر ، بزار برم یه چیزی برات درست کنم بخوری جون بگیری ، خیلی این مدت ضعیف شدی. ارباب : معلوم هست کجایید؟ مهتاب : بله ارباب ، ببخشید من امروز صبحانه رو آماده میکنم‌ ارباب : مگه قرار نبود...؟ مهتاب : بله میدونم ، سارگل امروز سرش دردمیکنه من کارارو انجام میدم. تا اینو گفت ارباب وارد اتاق شد ، مهتاب رفت جوشونده برام آماده کنه. کلافه سرمو بین دستام گرفتم هیچوقت به این شدت سردرد نمیگیرم همش بخاطر اتفاقات دیشب بود. ارباب : خیلی حالت بده ، بریم درمانگاه؟ پوزخندی روی لبم نشست ، نه اگر شما بزارید بهتر میشم با حرفاتون عذابم میدید. ارباب : هه ، حالا که کاریت ندارم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بغض بدی داشتم . ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد ، خسته بودم از همه چی دلم میخواست فقط بخوابم تا بلکه به هیچی فکرنکنم ولی نمیشد. ارباب : چندروز استراحت کن! کارارو انجام میدن. ته دلم حس خوبی داشتم لااقل میتونستم راحتتر فکرکنم ، سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. *آرشاویر* از اتاقش بیرون اومدم ، عصبی دستمو مشت کردم حتما بخاطر حرفای دیشب اینجوری شده کلافه سرمو تکون دادم چرا این دختر باید همه چیش برام مهم باشه ، نباید اون اتفاق بیفته امروز باید به کارای روستا رسیدگی میکردم . به درمانگاه سرزدم چک کشیدم که بتونن وسایل مورد نیاز بیمارستانو تهیه کنن ، نزدیک ظهر بود به سمت عمارت حرکت کردم تا رسیدم با مینو مواجه شدم ، دندونامو فشار دادم اصلا حوصلشو نداشتم ، باهربار دیدنش آتیش انتقام درونم بیشتر میشد. مینو : علیک سلام. مریم بانو ناهارو منو زودتر آماده کنید عجله دارم. *مینو* پسره بیشعور دیگه حتی جواب سلام منم نمیده. دعا دعا میکردم اون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق نیفته . این سکوت آرشاویر بیشتر اذیتم میکرد انگار آرامش قبل از طوفان بود و این اصلا چیزه خوبی نبود. حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، انگار قراره اون جای منو بگیره. در صورتی که یه خدمتکار سادست ولی غافل از اینکه... رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ، تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *3 روز بعد* سه روز تمام از اتاقم بیرون نرفتم مریم بانو و مهتاب نگرانم بودن ولی نیاز داشتم که تنها باشم. تصمیمو گرفتم ، دیونگی محض بود ولی اینجوری دیگه بعد از یک سال راحت میشدم مهم‌نبود بخوام تحمل کنم . لباسامو عوض کردم صبحانشو آماده کردم غرق فکرو خیال بودم؛ که یه دفعه با صدایی به خودم اومدم از ترس چند قدم عقب رفتم. ارباب : بهترشدی مگه؟ آروم سرمو تکون دادم ، بله. ارباب : خب خوبه. نمیدونستم چجوری بهش بگم کلافه سرمو تکون دادم ، تصمیم درستی نبود ولی چاره ای نداشتم ، اینجوری میتونستم برای همیشه از اینجا برم. ارباب : فکراتو کردی؟ به خودم اومدم ، سرمو انداختم پایین ، آره فقط برای یک سال نه بیشتر باید تعهد بدید که میزارید بعدش برم. ارباب : تصمیم درستی گرفتی ،  یک سال بیشتر نمیشه تعهد بهت میدم امضاشم میکنم‌ *آرشاویر* لبخند ریزی زدم . همه چی داشت اونجور که من میخواستم پیش میرفت ، خوب بود باید به بابا میگفتم میخواستم مراسم خوبی بگیرم . یه جورایی فقط برای اینکه بخوام مینو رو اذیت کنم. سارگل : قهوه میخورید؟ نه ، باید برم عجله دارم ، حسابی کاردارم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
سلام صبحتون بخیر قشنگام🙂❤️‍🩹 نمازه روزتون قبول🙂 برا منم دعا کنید براتون دعا میکنم🙂❤️‍🩹