#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت96
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
یه جورایی پشیمون بودم که این پیشنهادو بهش دادم ولی چاره ای نداشتم این به نفع هردومون بود ،
نگاهی تو آیینه انداختم با اخم خیلی غلیظی به بیرون خیره شده بود ، حتما الان ته دلش داشت بهم بدوبیراه میگفت حقم داشت.
بهش گفته بودم بچرو بگیرم ، بره دنبال زندگیش هرکس دیگه ای هم بود ناراحت میشد ؛
نباید انقدر مستقیم و رک بهش میگفتم ، نزدیک عمارت شدم نگاهی بهش انداختم دستاشو مشت کرده بود ،
رسیدیم بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد ، آرسان با دیدنش به طرفش اومد
آرمان : چیشده سارگل کجا بودی ؟ نگرانت شدیم خوبی؟
سارگل : آره خوبم . برم بعد حرف میزنیم.
اینو گفت و رفت آرسان با نگاهش همراهیش کرد .
عصبی دستمو مشت کردم چرا انقدر باهم راحت بودن باید با هردوشون حرف میزدم.
مینو : کجا بودی انقدر دیرکردی؟
پوزخندی رو لبم نشست باید به جنابالی جواب پس بدم؟
مینو : آره باید جواب پس بدی چون من زنتم.
برگشتم سمتش ،
زیادی هوابرت داشته بزار ببین میمونی بعد حرف بزن فقط کسی بودی که با نقشه زندیک شدی .
مطمئن باش جواب کاراتو پس میدی تا سری بعد یادت بمونه با من درنیفتی.
مینو : هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
هه ، زیادی مطمئنی.
مینو : آره مطمئنم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت97
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
درازکشیدم . بغضم ترکید ، کارم به کجا کشیده بود که به خودش اجازه داد همچین حرفیو بزنه ، ای کاش یکیو کنارم داشتم ،
هرچی میخواست مثبت فکرکنم نمیشد یه موقع هایی خیلی کم میارم.
با اینکه میدونستم هیچی دائمی نیست و تک تک لحظه ها رو خدا رو دارم ولی باز ناشکری میکردم..
ولی هرجور فکرمیکردم به نفع خودم بود دیگه از اینجا راحت میشدم برای کسی کار نمیکردم ،
کلافه سرمو تکون دادم ، چشمامو بستم سعی کردم فعلا بخوابم و به چیزی فکرنکنم.
*آرمان*
نمیدونستم چجوری باید بهش بگم.
از وقتی دیده بودمش بهش علاقه داشتم . میخواستم همه چیو جور کنم.
تو یه وقت مناسب بهش بگم فقط امیدوار بودم دیرنشه ، انگار همه زندگیم به اون خلاصه میشد.
مهتاب : آقا آرمان شما سارگلو ندیدید؟
باصدایی به خودم اومدم . سلام دیشب دیدمش زیاد حالش خوب نبود نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده بود بهم چیزی نگفتم.
مهتاب : خودم باهاش حرف میزنم!
پس خبری شد به منم بگید ، فکرکنم اتاقش باشه.
مهتاب : ممنون از کمکتون.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
نگران سارگل بودم حسابی سختی کشیده بود و با اون حالی که دیشب داشت می ترسیدم دوباره اتفاقی براش بیفته.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت98
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با صدای مهتاب که صدام میکرد از خواب بیدارمیشدم .
سرم به شدت دردمیکرد حدس میزدم بخاطر اتفاقات دیشب بود .
مهتاب : خرسم انقدر نمیخوابه که تو انقدر میخوابی!
نمیدونم چرا امروز انقدر خوابیدم.
مهتاب : خوبی سارگل رنگت انگار پریده؟
سرم خیلی دردمیکنه.
مهتاب : باز با خودت چیکارکردی دختر ، بزار برم یه چیزی برات درست کنم بخوری جون بگیری ، خیلی این مدت ضعیف شدی.
ارباب : معلوم هست کجایید؟
مهتاب : بله ارباب ، ببخشید من امروز صبحانه رو آماده میکنم
ارباب : مگه قرار نبود...؟
مهتاب : بله میدونم ، سارگل امروز سرش دردمیکنه من کارارو انجام میدم.
تا اینو گفت ارباب وارد اتاق شد ، مهتاب رفت جوشونده برام آماده کنه.
کلافه سرمو بین دستام گرفتم هیچوقت به این شدت سردرد نمیگیرم همش بخاطر اتفاقات دیشب بود.
ارباب : خیلی حالت بده ، بریم درمانگاه؟
پوزخندی روی لبم نشست ، نه اگر شما بزارید بهتر میشم با حرفاتون عذابم میدید.
ارباب : هه ، حالا که کاریت ندارم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت99
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بغض بدی داشتم . ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد ،
خسته بودم از همه چی دلم میخواست فقط بخوابم تا بلکه به هیچی فکرنکنم ولی نمیشد.
ارباب : چندروز استراحت کن! کارارو انجام میدن.
ته دلم حس خوبی داشتم لااقل میتونستم راحتتر فکرکنم ، سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
*آرشاویر*
از اتاقش بیرون اومدم ، عصبی دستمو مشت کردم حتما بخاطر حرفای دیشب اینجوری شده کلافه سرمو تکون دادم چرا این دختر باید همه چیش برام مهم باشه ،
نباید اون اتفاق بیفته امروز باید به کارای روستا رسیدگی میکردم . به درمانگاه سرزدم چک کشیدم که بتونن وسایل مورد نیاز بیمارستانو تهیه کنن ،
نزدیک ظهر بود به سمت عمارت حرکت کردم تا رسیدم با مینو مواجه شدم ،
دندونامو فشار دادم اصلا حوصلشو نداشتم ، باهربار دیدنش آتیش انتقام درونم بیشتر میشد.
مینو : علیک سلام.
مریم بانو ناهارو منو زودتر آماده کنید عجله دارم.
*مینو*
پسره بیشعور دیگه حتی جواب سلام منم نمیده.
دعا دعا میکردم اون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق نیفته .
این سکوت آرشاویر بیشتر اذیتم میکرد انگار آرامش قبل از طوفان بود و این اصلا چیزه خوبی نبود.
حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، انگار قراره اون جای منو بگیره.
در صورتی که یه خدمتکار سادست ولی غافل از اینکه...
رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ، تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت100
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*3 روز بعد*
سه روز تمام از اتاقم بیرون نرفتم مریم بانو و مهتاب نگرانم بودن ولی نیاز داشتم که تنها باشم.
تصمیمو گرفتم ،
دیونگی محض بود ولی اینجوری دیگه بعد از یک سال راحت میشدم مهمنبود بخوام تحمل کنم .
لباسامو عوض کردم صبحانشو آماده کردم غرق فکرو خیال بودم؛
که یه دفعه با صدایی به خودم اومدم از ترس چند قدم عقب رفتم.
ارباب : بهترشدی مگه؟
آروم سرمو تکون دادم ، بله.
ارباب : خب خوبه.
نمیدونستم چجوری بهش بگم کلافه سرمو تکون دادم ،
تصمیم درستی نبود ولی چاره ای نداشتم ، اینجوری میتونستم برای همیشه از اینجا برم.
ارباب : فکراتو کردی؟
به خودم اومدم ، سرمو انداختم پایین ، آره فقط برای یک سال نه بیشتر باید تعهد بدید که میزارید بعدش برم.
ارباب : تصمیم درستی گرفتی ، یک سال بیشتر نمیشه تعهد بهت میدم امضاشم میکنم
*آرشاویر*
لبخند ریزی زدم . همه چی داشت اونجور که من میخواستم پیش میرفت ،
خوب بود باید به بابا میگفتم میخواستم مراسم خوبی بگیرم . یه جورایی فقط برای اینکه بخوام مینو رو اذیت کنم.
سارگل : قهوه میخورید؟
نه ، باید برم عجله دارم ، حسابی کاردارم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب
تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
The Enduring Word
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
از اینجا به بعد قشنگ میشه
سلام صبحتون بخیر قشنگام🙂❤️🩹
نمازه روزتون قبول🙂
برا منم دعا کنید براتون دعا میکنم🙂❤️🩹