#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت99
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بغض بدی داشتم . ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد ،
خسته بودم از همه چی دلم میخواست فقط بخوابم تا بلکه به هیچی فکرنکنم ولی نمیشد.
ارباب : چندروز استراحت کن! کارارو انجام میدن.
ته دلم حس خوبی داشتم لااقل میتونستم راحتتر فکرکنم ، سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
*آرشاویر*
از اتاقش بیرون اومدم ، عصبی دستمو مشت کردم حتما بخاطر حرفای دیشب اینجوری شده کلافه سرمو تکون دادم چرا این دختر باید همه چیش برام مهم باشه ،
نباید اون اتفاق بیفته امروز باید به کارای روستا رسیدگی میکردم . به درمانگاه سرزدم چک کشیدم که بتونن وسایل مورد نیاز بیمارستانو تهیه کنن ،
نزدیک ظهر بود به سمت عمارت حرکت کردم تا رسیدم با مینو مواجه شدم ،
دندونامو فشار دادم اصلا حوصلشو نداشتم ، باهربار دیدنش آتیش انتقام درونم بیشتر میشد.
مینو : علیک سلام.
مریم بانو ناهارو منو زودتر آماده کنید عجله دارم.
*مینو*
پسره بیشعور دیگه حتی جواب سلام منم نمیده.
دعا دعا میکردم اون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق نیفته .
این سکوت آرشاویر بیشتر اذیتم میکرد انگار آرامش قبل از طوفان بود و این اصلا چیزه خوبی نبود.
حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، انگار قراره اون جای منو بگیره.
در صورتی که یه خدمتکار سادست ولی غافل از اینکه...
رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ، تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت100
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*3 روز بعد*
سه روز تمام از اتاقم بیرون نرفتم مریم بانو و مهتاب نگرانم بودن ولی نیاز داشتم که تنها باشم.
تصمیمو گرفتم ،
دیونگی محض بود ولی اینجوری دیگه بعد از یک سال راحت میشدم مهمنبود بخوام تحمل کنم .
لباسامو عوض کردم صبحانشو آماده کردم غرق فکرو خیال بودم؛
که یه دفعه با صدایی به خودم اومدم از ترس چند قدم عقب رفتم.
ارباب : بهترشدی مگه؟
آروم سرمو تکون دادم ، بله.
ارباب : خب خوبه.
نمیدونستم چجوری بهش بگم کلافه سرمو تکون دادم ،
تصمیم درستی نبود ولی چاره ای نداشتم ، اینجوری میتونستم برای همیشه از اینجا برم.
ارباب : فکراتو کردی؟
به خودم اومدم ، سرمو انداختم پایین ، آره فقط برای یک سال نه بیشتر باید تعهد بدید که میزارید بعدش برم.
ارباب : تصمیم درستی گرفتی ، یک سال بیشتر نمیشه تعهد بهت میدم امضاشم میکنم
*آرشاویر*
لبخند ریزی زدم . همه چی داشت اونجور که من میخواستم پیش میرفت ،
خوب بود باید به بابا میگفتم میخواستم مراسم خوبی بگیرم . یه جورایی فقط برای اینکه بخوام مینو رو اذیت کنم.
سارگل : قهوه میخورید؟
نه ، باید برم عجله دارم ، حسابی کاردارم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب
تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
The Enduring Word
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
از اینجا به بعد قشنگ میشه
سلام صبحتون بخیر قشنگام🙂❤️🩹
نمازه روزتون قبول🙂
برا منم دعا کنید براتون دعا میکنم🙂❤️🩹
_بلادونا (1).pdf
حجم:
33.8M
بلا🩷دونا 👩🏻🦱🖤
یه داستان رازآلود و کمی ترسناکه درباره دختری با توانایی عجیب، توی یه جای پر رمز و راز...
@TheEnduringWord
خیلی هاتون اینو درخواست کرده بودید .
بفرمایید اینم از درخواستتون
روزگاریکقلبشکسته_بوک بری.pdf
حجم:
46.2M
اسم کتاب هم هست
روزی روزگاری دلی شکسته 💕🐋
یه رمان عاشقانه و احساسیه درباره دلشکستگی، امید و شروع دوباره.
داستانش حالوهوای لطیف و رمانتیکی داره و از اون قصههاست که آروم میره جلو، امت یهو میبینی دلت گیره و ....
@TheEnduringWord