eitaa logo
The Enduring Word
401 دنبال‌کننده
449 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بغض بدی داشتم . ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد ، خسته بودم از همه چی دلم میخواست فقط بخوابم تا بلکه به هیچی فکرنکنم ولی نمیشد. ارباب : چندروز استراحت کن! کارارو انجام میدن. ته دلم حس خوبی داشتم لااقل میتونستم راحتتر فکرکنم ، سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. *آرشاویر* از اتاقش بیرون اومدم ، عصبی دستمو مشت کردم حتما بخاطر حرفای دیشب اینجوری شده کلافه سرمو تکون دادم چرا این دختر باید همه چیش برام مهم باشه ، نباید اون اتفاق بیفته امروز باید به کارای روستا رسیدگی میکردم . به درمانگاه سرزدم چک کشیدم که بتونن وسایل مورد نیاز بیمارستانو تهیه کنن ، نزدیک ظهر بود به سمت عمارت حرکت کردم تا رسیدم با مینو مواجه شدم ، دندونامو فشار دادم اصلا حوصلشو نداشتم ، باهربار دیدنش آتیش انتقام درونم بیشتر میشد. مینو : علیک سلام. مریم بانو ناهارو منو زودتر آماده کنید عجله دارم. *مینو* پسره بیشعور دیگه حتی جواب سلام منم نمیده. دعا دعا میکردم اون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق نیفته . این سکوت آرشاویر بیشتر اذیتم میکرد انگار آرامش قبل از طوفان بود و این اصلا چیزه خوبی نبود. حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم ، انگار قراره اون جای منو بگیره. در صورتی که یه خدمتکار سادست ولی غافل از اینکه... رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ، تنها چیزی بود که بهش نیاز داشتم.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *3 روز بعد* سه روز تمام از اتاقم بیرون نرفتم مریم بانو و مهتاب نگرانم بودن ولی نیاز داشتم که تنها باشم. تصمیمو گرفتم ، دیونگی محض بود ولی اینجوری دیگه بعد از یک سال راحت میشدم مهم‌نبود بخوام تحمل کنم . لباسامو عوض کردم صبحانشو آماده کردم غرق فکرو خیال بودم؛ که یه دفعه با صدایی به خودم اومدم از ترس چند قدم عقب رفتم. ارباب : بهترشدی مگه؟ آروم سرمو تکون دادم ، بله. ارباب : خب خوبه. نمیدونستم چجوری بهش بگم کلافه سرمو تکون دادم ، تصمیم درستی نبود ولی چاره ای نداشتم ، اینجوری میتونستم برای همیشه از اینجا برم. ارباب : فکراتو کردی؟ به خودم اومدم ، سرمو انداختم پایین ، آره فقط برای یک سال نه بیشتر باید تعهد بدید که میزارید بعدش برم. ارباب : تصمیم درستی گرفتی ،  یک سال بیشتر نمیشه تعهد بهت میدم امضاشم میکنم‌ *آرشاویر* لبخند ریزی زدم . همه چی داشت اونجور که من میخواستم پیش میرفت ، خوب بود باید به بابا میگفتم میخواستم مراسم خوبی بگیرم . یه جورایی فقط برای اینکه بخوام مینو رو اذیت کنم. سارگل : قهوه میخورید؟ نه ، باید برم عجله دارم ، حسابی کاردارم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
خوب خوب اینم از ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب تا اینجا قشنگ بوده؟ توی ناشناس بگین
سلام صبحتون بخیر قشنگام🙂❤️‍🩹 نمازه روزتون قبول🙂 برا منم دعا کنید براتون دعا میکنم🙂❤️‍🩹
📚 خیابان میگل اگر انسان چیزی را واقعا بخواهد، به آن دست می‌یابد اما وقتی آن را به دست آورد، دیگر آن را دوست نخواهد داشت.
سلام سلام
_بلادونا (1).pdf
حجم: 33.8M
بلا🩷دونا 👩🏻‍🦱🖤 یه داستان رازآلود و کمی ترسناکه درباره دختری با توانایی عجیب، توی یه جای پر رمز و راز... @TheEnduringWord خیلی هاتون اینو درخواست کرده بودید . بفرمایید اینم از درخواستتون
روزگار‌یک‌قلب‌شکسته_بوک‌ بری.pdf
حجم: 46.2M
اسم کتاب هم هست روزی روزگاری دلی شکسته 💕🐋 یه رمان عاشقانه و احساسی‌ه درباره دل‌شکستگی، امید و شروع دوباره. داستانش حال‌وهوای لطیف و رمانتیکی داره و از اون قصه‌هاست که آروم می‌ره جلو، امت یهو میبینی دلت گیره و .... @TheEnduringWord