#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت102
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
خوده خان این حرفو زدن؟
بله خانم
عصبی دستامو مشت کردم ، باورم نمیشد بخواد همچین کاریو بکنه ، با خدمتکار جدیدش بخواد ازدواج کنه،
نباید این اتفاق میفتاد ، از اولم حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم از لج من همه این کارارو داشت میکرد ،
با عصبانیت از اتاق بیرون اومدم وارد آشپزخونه شدم.
الان حتما خیلی خوشحالی اره.
سارگل : چرا باید خوشحال باشم؟
هه ، خدمتکار بودی حالا داری میشی زن ارباب روستا.
سارگل : درست حرف بزن هی هیچی نمیگم.
صدامو بردم بالا ، مثلا چی میخوای بگی غیراز اینه معلوم نیست با چه دوزوکلکی این کاروکردی؟
آرشاویر : صداتو بیار پایین ، بهتره حدخودتو بدونی ،
سارگل مثل تو نیست اونی که با دوزوکلک اومد تو بودی نه اون ، یکبار دیگه صداتو تو عمارت من بالا ببری کاری میکنم پشیمون بشی پس چیزی نمیگم واسه من دور برندار.
هرجوری که...
آرشاویر : صداتو ببر نمیخوام چیزی بشنوم حالام برو از جلوم چشمم میدونم چیکارکنم همین که طلاقت ندادم باید بری خداتو شکرکنی ،
پس حواستو جمع کنه حدخودتو تو این خونه بدون
بانفرت نگاهی به دختره کردم و بیرون اومدم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت103
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با حرص دستمو مشت کردم ، دختره فکرکرده خودش کیه ، ته دلم یه حس خوبی از این حمایتش داشتم کلافه سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکرنکنم.
ارباب : یه قهوه میاری اتاقم.
سرمو برگردوندم ، بله چشم
قهوه رو آماده کردم و به سمت اتاقشم رفتم ، درزدم بعد از اینکه اجازه داد واردشدم قهوه رو روی میزش گذاشتم ، خواستم از اتاق بیرون برم که با صداش متوقف شدم.
ارباب : از تصمیمی که گرفتی مطمئنی؟
بدون اینکه برگردم انگشتامو قفل کردم بهم ، چاره دیگه ای ندارم بعد از یک سال میتونم برم دنبال زندگیم و دیگه کارنمیکنم.
ارباب : پشیمون نمیشی برو استراحت کن.
*آرشاویر*
باید یه فکری برای مینو میکردم . حس خوبی نسبت بهش نداشتم ، مطمئنن یه بلایی سر سارگل میاورد ،
نباید بزارم اتفاقی براش بیفته . از مینو هرکاری برمیومد.
به شهرام پیام دادم برای فردا تمام دکور اتاقمو عوض کنم به سلیقه خوده سارگل مرتبش کنن ، شاید بیش از حد داشتم به این دختر توجه میکردم.
یه لحظه ام اون چشمای سبزش از جلوچشمم کنار نمیرفت ،
تنها کسی بود که با صداش آرامش خاصی میگرفتم ، دستمو لای موهام کردم نباید بهش فکرکنم.
درازکشیدم و چشمامو بستم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت104
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*یک هفته بعد*
ارباب : گفتم بیان خونه رو آماده کنن.
سرموتکون دادم و چیزی نگفتم . بعد از این حرف از اتاق خارج شدم ،
استرس داشتم نمیدونستم تصمیمم درسته یا نه فقط میدونستن که بعد از یک سال راحت میشم . باصدای دراتاق از فکرم خارج شدم
مریم بانو : استرس داری دخترم؟
آره مامانی خیلی نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه.
مریم بانو : حق داری نور چشمم ولی انقدر دختر عاقلی هستی که همچین تصمیمی گرفتی ، بقیشو بسپار به خدا.
لبخندی به این همه مهربونیش زدم گونشو بوسیدم ،
دلم قرص شد ، با حرفایی که گفت توکل کردم به خدا.
با صدای دراتاق هردو به سمت در برگشتیم.
سلام عزیزم شما باید بانوی امشب باشی؟
لبخندی زدم سلام خوش اومدید ، بله اسمم سارگلِ
خوشبختم عزیزم افسانه صدام کنه راحت باش اسمتم مثل خودت خوشگله.
شما لطف دارید.
مریم بانو : من میرم فعلا به کارام برسم فعلا عزیزم.
فعلا مامانی
افسانه : خب بشین جلوی آیینه عزیزم تاکارتو شروع کنم ،
ارباب گفتن مراسمتون سادست برای همین گفتن آرایش غلیظ و مدل موی درست نکنم
بله ، حالا هرطور صلاح میدونید
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت105
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بعدازحدود 4 ساعت کارمون تموم شد.
افسانه : خب عزیزم بلندشو لباستو بپوش بعد خودتو نگاه کن لباسات روی تخته گلم.
لبخندی زدم و تشکری کردم ، لباسمو پوشیدم و رفتم جلوی آیینه باورم نمیشد این من باشم!
پیراهن بلند سفید که تا روی زمین میرسید بالاتنش با گیپور بود پشتش تور بود که تا روی زمین کشیده میشد ،
صورتم سفید تر شده بود سایه چشمم همرنگ چشمام بود صورتم از همیشه شاداب ترشده بود.
فکرمیکنم اولین بار بود که آرایش میکردم موهام پشتش ساده بود جلوشو فکرکرده بود که به صورتم خیلی میومد.
افسانه : چشم بدازت دور عزیزم.
خیلی ممنون لطف کردید واقعا خیلی عوض شدم
افسانه : کاری نکردم گلم شما خودت خوشگلی
کارشما عالیه
افسانه : عزیزمی ، خب دیگه گلم من برم باید زود برم جایی.
تشکری کردم و از اتاق خارج شد . عطری که روی میز بود رو زدم و لبخندی از بوی خوبی که داشت روی لبم نشست ،
شال سفیدی که همراه لباسم بود رو سرم کردم موهای فرمو جلو صورتم ریختم کفشای پاشنه بلندمو پام کردم الحق که سلیقه خوبی تو لباس داشت
مهتاب : وااای دختر مثل ماه شدی
برگشتم سمتش ، خوب شدم واقعا؟
مریم بانو : عالی شدی مادر ، برم برات اسفند دودکنم چشم نخوری
دورت بگردم چشاتون قشنگ میبینه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
سلام؛
تقدیمی داریم خفن خفن🔥
این پیامو فوروارد میکنید و عضو چنل های:
1:https://eitaa.com/Sabaqs
2:https://eitaa.com/norbal
3:https://eitaa.com/tabasomm110
4:https://eitaa.com/Ghediyeh
5:https://eitaa.com/TheEnduringWord
منم خفن حمایتتون میکنم❤️.
شات عضویت یادتون نره!
جهت دادن تگ: @Saba589
سلام؛
تقدیمی داریم خفن خفن🔥
این پیامو فوروارد میکنید و عضو چنل های:
1:https://eitaa.com/Sabaqs
2:https://eitaa.com/norbal
3:https://eitaa.com/tabasomm110
4:https://eitaa.com/TheEnduringWord
5:https://eitaa.com/afkar_viran
6:https://eitaa.com/tabasomm110
منم خفن حمایتتون میکنم❤️.
شات عضویت یادتون نره!
جهت دادن تگ: @Saba589
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت106
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مهتاب : آره سارگل خان داره میاد بالا تورو ببینه.
استرس همه وجودمو گرفت ، ترسیدم
مهتاب : نترس عشقم هیچی نمیشه ، میخواد باهات حرف بزنه من میرم
فقط سرمو تکون دادم باصدای دراتاق ازجام بلند شدم .
خان بود سلامی کردم چیزی نگفت و روی صندلی نشست اخم همیشگیش روی صورتش بود.
خان : بشین باهات حرف دارم.
بله چشم . بفرمایید درخدمتم.
خان : خوب گوش کن ، ببین چی میگم بهتره دور مال و اموال این پسرو خط بکشی
ببخشید وسط کلامتون درست نیست ولی من هیچ کاری با اموال شما و پسرتون ندارم ،
حسرت چیزیو تو زندگیم ندارم چشمم دنبال مال کسی نیست.
خان : خوبه پس همینجوری ببین
این حرفو گفت و از اتاق خارج شد دستامو مشت کردم چرا همشون اینجورین فکرکرده کیه که حالا چشم من دنبال مال و اموالش باشه.
ارباب : آماده ای؟
با صدای یه دفعه هینی از ترس کشیدم انقدر تو فکر بودم .
متوجه اومدنش نشده بودم ، کت شلوار مشکی پوشیده بود به همراه پیراهن سفید نمیتونستم دروغ بگم جذاب شده بود نگاهمو ازش گرفتم ، بله.
*مینو *
دختره بیشعور دوتاشونو جوری میزنم زمین تا عمردارن،یادشون بمونه نباید با من در بیفتن.
از اتاقم بیرون رفتم. صدای پچ پچشون میومد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت107
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
عصبی ناخنمو لای دستم فشار دادم .
زن دومش میگن خیلی خوشگله از اون خیلی شرتره
برگشتم سمتشون خواستم چیزی بگم که با صدای دست به خودم اومدم باورم نمیشد این همون دختر باشه کنار هم از پله های عمارت پایین اومدن ،
بیش از حد خوشگل شده بود توجه هرکسیو به خودش جلب میکرد . آرشاویر جذاب تر از همیشه بود اگر طلاقم میداد دیگه انقدر زجر نمیکشیدم .
ولی میخواست یه کاری کنه قشنگ عذابم بده ، ای کاش هیچوقت این بازیو شروع نمیکردم،
خیلی اشتباه کردم الان باید وایسم عروسی شونو تماشا کنم کارشو بی جواب نمیزارم حالا که این بازیو شروع کردم تاتهش میرم ،
روی صندلی ها نشستن عاقد شروع کرد به خوندن خطبه .
جوابو داد همه خوشحال بودن انگار دختره مهره مار داشت هرکس یه کادویی آورده بود.
*آرشاویر*
دیدمش انگار اصلا اون دختر قبلی نبود خوشگل تر شده بود وقتی جواب داد یه حس عجیبی داشتم.
مریم بانو : مبارک باشه ارباب انشاالله خوشبخت بشید . مبارک سارگلم.
سارگل :
مرسی مریم بانو جان
یکی یکی همه تبریک گفتن حوصله نداشتم میخواستم زودتر تموم بشه .
بدون اینکه چیزی بگم با مهتاب از عمارت خارج شدم باید باهاش حرف میزدم .
نگاهم به مینو افتاد که با یه نفرتی نگاهم میکرد پوزخندی روی لبم نشست میدونستم ساکت نمی شینه ولی فکر همه جاشو کرده بودم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت108
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
مهتاب : عروس شدی رفت! احساس میکردم فضای اونجا برات یه جوریه برای همین گفتم بیایم بیرون.
لبخند تلخی زدم آره حوصله نداشتم
مهتاب : وای سارگل ولی خیلی نازشدی!
خواستم جوابشو که مریم بانو صداش کرد مجبور شد بره .
تیکه به درختی که اونجا بود دادم یه حس عجیبی داشتم ولی ته دلم یه ترسی داشتم نمیدونستم برای چی.
آرمان : احوال دختر عمه ما چطوره؟
با لبخند برگشتم ستمش پسرداییمو دیدم خوب شدم راستی آرمان یه سوال تو چرا پیش اربابی؟
آرمان : حتما مامانی همه جریانو بهت گفته پدرمادرمو توی تصادف از دست دادم کسی جز مامانی نبود ،
ارباب که این موضوع فهمید گفت بیام اینجا بعدم برد تو شرکت خودش بهم کار داد.
وای باورم نمیشه یعنی داییم.... مامانی چقدر سختی کشیده!
آرمان : ولی حسابی خوشگل شدی دختر
ارباب : فکرنمیکنم نیازی به نظر جنابالی باشه؟!
آرمان : ببخشید ارباب من...
با دادی که زد از ترس چشمامو روی هم بستم.
ارباب : صداتو نشنوم حالام از جلو چشمم دور شو.
رگ گردنش بیرون زده بود چشماش قرمز شده بود با عصبانیت برگشت سمتم از ترس چند قدم عقب رفتم .
یه دفعه مچ دستمو اسیر دستاش کرد از درد چشمامو بستم.
ارباب : خوب گوش کن ببین چی میگم ، فکرنکن چون قراره یک سال اینجا باشی هرغلطی بخوای میکنی اون روی منو هنوز ندیدی!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01