#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت105
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بعدازحدود 4 ساعت کارمون تموم شد.
افسانه : خب عزیزم بلندشو لباستو بپوش بعد خودتو نگاه کن لباسات روی تخته گلم.
لبخندی زدم و تشکری کردم ، لباسمو پوشیدم و رفتم جلوی آیینه باورم نمیشد این من باشم!
پیراهن بلند سفید که تا روی زمین میرسید بالاتنش با گیپور بود پشتش تور بود که تا روی زمین کشیده میشد ،
صورتم سفید تر شده بود سایه چشمم همرنگ چشمام بود صورتم از همیشه شاداب ترشده بود.
فکرمیکنم اولین بار بود که آرایش میکردم موهام پشتش ساده بود جلوشو فکرکرده بود که به صورتم خیلی میومد.
افسانه : چشم بدازت دور عزیزم.
خیلی ممنون لطف کردید واقعا خیلی عوض شدم
افسانه : کاری نکردم گلم شما خودت خوشگلی
کارشما عالیه
افسانه : عزیزمی ، خب دیگه گلم من برم باید زود برم جایی.
تشکری کردم و از اتاق خارج شد . عطری که روی میز بود رو زدم و لبخندی از بوی خوبی که داشت روی لبم نشست ،
شال سفیدی که همراه لباسم بود رو سرم کردم موهای فرمو جلو صورتم ریختم کفشای پاشنه بلندمو پام کردم الحق که سلیقه خوبی تو لباس داشت
مهتاب : وااای دختر مثل ماه شدی
برگشتم سمتش ، خوب شدم واقعا؟
مریم بانو : عالی شدی مادر ، برم برات اسفند دودکنم چشم نخوری
دورت بگردم چشاتون قشنگ میبینه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
سلام؛
تقدیمی داریم خفن خفن🔥
این پیامو فوروارد میکنید و عضو چنل های:
1:https://eitaa.com/Sabaqs
2:https://eitaa.com/norbal
3:https://eitaa.com/tabasomm110
4:https://eitaa.com/Ghediyeh
5:https://eitaa.com/TheEnduringWord
منم خفن حمایتتون میکنم❤️.
شات عضویت یادتون نره!
جهت دادن تگ: @Saba589
سلام؛
تقدیمی داریم خفن خفن🔥
این پیامو فوروارد میکنید و عضو چنل های:
1:https://eitaa.com/Sabaqs
2:https://eitaa.com/norbal
3:https://eitaa.com/tabasomm110
4:https://eitaa.com/TheEnduringWord
5:https://eitaa.com/afkar_viran
6:https://eitaa.com/tabasomm110
منم خفن حمایتتون میکنم❤️.
شات عضویت یادتون نره!
جهت دادن تگ: @Saba589
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت106
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مهتاب : آره سارگل خان داره میاد بالا تورو ببینه.
استرس همه وجودمو گرفت ، ترسیدم
مهتاب : نترس عشقم هیچی نمیشه ، میخواد باهات حرف بزنه من میرم
فقط سرمو تکون دادم باصدای دراتاق ازجام بلند شدم .
خان بود سلامی کردم چیزی نگفت و روی صندلی نشست اخم همیشگیش روی صورتش بود.
خان : بشین باهات حرف دارم.
بله چشم . بفرمایید درخدمتم.
خان : خوب گوش کن ، ببین چی میگم بهتره دور مال و اموال این پسرو خط بکشی
ببخشید وسط کلامتون درست نیست ولی من هیچ کاری با اموال شما و پسرتون ندارم ،
حسرت چیزیو تو زندگیم ندارم چشمم دنبال مال کسی نیست.
خان : خوبه پس همینجوری ببین
این حرفو گفت و از اتاق خارج شد دستامو مشت کردم چرا همشون اینجورین فکرکرده کیه که حالا چشم من دنبال مال و اموالش باشه.
ارباب : آماده ای؟
با صدای یه دفعه هینی از ترس کشیدم انقدر تو فکر بودم .
متوجه اومدنش نشده بودم ، کت شلوار مشکی پوشیده بود به همراه پیراهن سفید نمیتونستم دروغ بگم جذاب شده بود نگاهمو ازش گرفتم ، بله.
*مینو *
دختره بیشعور دوتاشونو جوری میزنم زمین تا عمردارن،یادشون بمونه نباید با من در بیفتن.
از اتاقم بیرون رفتم. صدای پچ پچشون میومد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت107
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
عصبی ناخنمو لای دستم فشار دادم .
زن دومش میگن خیلی خوشگله از اون خیلی شرتره
برگشتم سمتشون خواستم چیزی بگم که با صدای دست به خودم اومدم باورم نمیشد این همون دختر باشه کنار هم از پله های عمارت پایین اومدن ،
بیش از حد خوشگل شده بود توجه هرکسیو به خودش جلب میکرد . آرشاویر جذاب تر از همیشه بود اگر طلاقم میداد دیگه انقدر زجر نمیکشیدم .
ولی میخواست یه کاری کنه قشنگ عذابم بده ، ای کاش هیچوقت این بازیو شروع نمیکردم،
خیلی اشتباه کردم الان باید وایسم عروسی شونو تماشا کنم کارشو بی جواب نمیزارم حالا که این بازیو شروع کردم تاتهش میرم ،
روی صندلی ها نشستن عاقد شروع کرد به خوندن خطبه .
جوابو داد همه خوشحال بودن انگار دختره مهره مار داشت هرکس یه کادویی آورده بود.
*آرشاویر*
دیدمش انگار اصلا اون دختر قبلی نبود خوشگل تر شده بود وقتی جواب داد یه حس عجیبی داشتم.
مریم بانو : مبارک باشه ارباب انشاالله خوشبخت بشید . مبارک سارگلم.
سارگل :
مرسی مریم بانو جان
یکی یکی همه تبریک گفتن حوصله نداشتم میخواستم زودتر تموم بشه .
بدون اینکه چیزی بگم با مهتاب از عمارت خارج شدم باید باهاش حرف میزدم .
نگاهم به مینو افتاد که با یه نفرتی نگاهم میکرد پوزخندی روی لبم نشست میدونستم ساکت نمی شینه ولی فکر همه جاشو کرده بودم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت108
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
مهتاب : عروس شدی رفت! احساس میکردم فضای اونجا برات یه جوریه برای همین گفتم بیایم بیرون.
لبخند تلخی زدم آره حوصله نداشتم
مهتاب : وای سارگل ولی خیلی نازشدی!
خواستم جوابشو که مریم بانو صداش کرد مجبور شد بره .
تیکه به درختی که اونجا بود دادم یه حس عجیبی داشتم ولی ته دلم یه ترسی داشتم نمیدونستم برای چی.
آرمان : احوال دختر عمه ما چطوره؟
با لبخند برگشتم ستمش پسرداییمو دیدم خوب شدم راستی آرمان یه سوال تو چرا پیش اربابی؟
آرمان : حتما مامانی همه جریانو بهت گفته پدرمادرمو توی تصادف از دست دادم کسی جز مامانی نبود ،
ارباب که این موضوع فهمید گفت بیام اینجا بعدم برد تو شرکت خودش بهم کار داد.
وای باورم نمیشه یعنی داییم.... مامانی چقدر سختی کشیده!
آرمان : ولی حسابی خوشگل شدی دختر
ارباب : فکرنمیکنم نیازی به نظر جنابالی باشه؟!
آرمان : ببخشید ارباب من...
با دادی که زد از ترس چشمامو روی هم بستم.
ارباب : صداتو نشنوم حالام از جلو چشمم دور شو.
رگ گردنش بیرون زده بود چشماش قرمز شده بود با عصبانیت برگشت سمتم از ترس چند قدم عقب رفتم .
یه دفعه مچ دستمو اسیر دستاش کرد از درد چشمامو بستم.
ارباب : خوب گوش کن ببین چی میگم ، فکرنکن چون قراره یک سال اینجا باشی هرغلطی بخوای میکنی اون روی منو هنوز ندیدی!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
یه بنده خدایی پیامی داده بود نشد بفرستم
در جوابشون
عزیزم
شما؟
دوستی ؟ اشنایی؟
و من عضوتون نکردم یکی از بچه ها که از همونجاس عضوتون کرده
شرمنده
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت109
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
من... یه دفعه دادزد
ارباب : ببر صداتو حد خودتو بدون ، زنده نمیزارم کسیو نزدیک بشه..
به حساب اون پسرم میرسم دیگه حق نداری باهاش هم کلام بشی.
دستام میلرزید دستم به شدت دردمیکرد ولی جرئت نداشتم چیزی بگم
ارباب : اون شال واموندرو سرت کن ندادن بندازی روی شونه هات.
انقدر ترسیده بودم نفهمیده بودم شالم افتاده روی شونه هام ، میشه دستمو ول کنید ، دستمو ول کرد از درد اشکی از گوشه چشمم چکید
ارباب : وای به حالت اگه دوباره کار امروزت تکرار بشه.
چیزی نگفتم سرمو انداختم پایین.
ارباب : نمیشنوی با توام؟
چشم دیگه تکرار نمیشه.
*آرمان*
وجود مامانی و سارگل حس خوبی بود.
تنها کسایی بودن که برام مونده بودن خیلی نگران سارگل بودم ولی کسی نمیتونست جلوشو بگیره ،
لبخندی روی لبم نشست انگار ارباب دلش پیش سارگل گیر بود ولی میدونستم مغرور تر از این حرفاست فقط امیدوارم زودتر،بگه تا دیر نشده.
تصمیم گرفته بودم میخواستم روز تولدش همه چیزو بهش بگم الانشم خیلی دیر شده دیگه نباید دست دست کرد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت110
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
ارباب : بروداخل عمارت ، حق نداری بیرون بیای
عصبی دستمو مشت کردم برگشتم سمتش ، تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی هروقت دلم بخواد از عمارت خارج میشم ،
یه دفعه اونو سمتم و غرید تو صورتم.
ارباب : بلبل زبون شدی ولی اشکال نداره بلدم کوتاهش کنم ،
خوب حواستو جمع کن پارو خط قرمزای من نزاری وگرنه خیلی برات بد میشه حالام برو تو.
بغض داشتم ولی میخواستم جلوش گریه کنم ، بدون اینکه چیزی بگم به سمت عمارت دویدم . وارد اتاق خودم شدم ،
پشت در نشستم اشکام روی گونه هام می ریخت کاش هیچوقت اینجوری نمیشد.
*آرشاویر*
شهرام : آقا طرف زندست!
باورم نمیشد زنده بود ، یعنی همه اونا الکی بوده ، تو مطمئنی؟
شهرام : بله آقا خودم دیدمش ، سپردم آدرس دقیقشو پیداکنن.
کلافه سرمو تکون دادم ، خوبه.
شهرام : آقا ماشین رو برای فردا آماده کنم؟
آره برای صبح آماده باشه همه چی
شهرام : چشم امری نیست.
مرخصی
نباید چیزی از این قضیه می فهمید وگرنه همه چی بهم میریخت ،
باید طبق نقشم پش میرفتم باورش برای خودم سخت بود چطور ممکنه آخه؟!
به سمت عمارت رفتم که زودتر این مراسم کوفتی تموم بشه ،
به مهتاب سپردم بهش بگه برای صبح که میخوایم بریم آماده باشه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01