🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂
🍂🍂
🍂
•°پـــــسرحـــــــــــاجـــــــــی•°
#پارت۱
بنام خالق یکتا.
اخر شب بود و کنار چهار راه منتظر ایستاده بودم.
بهترین مانتو و شلوارم رو پوشیده بودم و ارایش نسبتا غلیظی داشتم که باعث شده بود چشم های درشتم رو زیباتر و فریباتر جلوه بدهد.
شالم وسط سرم بود و موهای مواج بلندم زینت بخش صورت مهتابی و سپیدم!!
استرس و تشویش همه وجودم رو در بر گرفته بودم.
۱۷ سالم بود و تنهایی و تاریکی شب ترس زیادی به دلم انداخته بود.
استین مانتوم رو بالا زده بودم و مغرور نگاهم به صف ماشین هایی بود که جلوی پایم ترمز می زدند.
من امده بودم که از خودم بگذرم؟
یک ماشین مدل بالا که سرنشینانش دو پسر جوان خوش پوش و بی نهایت هیز بودند مقابلم ایستاد.
قلبم به یکباره هری پایین ریخت و ناخوداگاه رو برگرداندم.
همه بدنم به لرزه افتاد و بشدت لب گزیدم.
منتظر چی بودم؟؟
اینکه یک فرشته بیاد و سوارم کنه و مثل یک خانوم برم گردونه؟؟!!
-بیا بالا خوشگله...ما راضیت می کنیم!!
پلکهامو پر استرس بستم و در حالی که دستهای مشت شده ام می لرزیدند ازشون فاصله گرفتم.
یکی از پسرها دستوری و خشن گفت:
-این قدر ناز نکن...سوار شو دیگه...منتظر چی هستی؟؟
تپش های قلبم تند و نامنظم شده بود.
این من بودم؟؟
عقب گرد کردم و از ماشین فاصله گرفتم تا قدری از التهاب درونم کم بشه.
هنوز نفسی تازه نکرده بودم که یک دفعه با شنیدن صدای جیغ مانند ،ترمز یک ماشین مدل بالا...چشم هام و باز کردم و مضطرب نگاهم کشیده شد به مردی که نیم رخش رو فقط می تونستم ببینم.
عامرانه و دستوری لب زد:
-سوار شو...
نمی دونم چی توی نگاه و صداش دیدم...
شیشه رو تا وسط پایین کشیده بود و من فقط تونستم قدری از چهره مردانه جذاب و گیرایش را ببینم.
خشن و مغرور به نظر می رسید اما هیز نبود!!
لحن صدا و گفتارش جاذبه و کشش خاصی داشت که انکار نشدنی بود!!
حتی درست و حسابی نگاهم هم نکرد...
همین که تنها بود کافی بود...نبود؟؟
نمی دونم چرا...ولی ناخوداگاه قدمی به جلو برداشتم...
☘️🍁☘️🍁☘️🍁☘️
🍁☘️🍁☘️🍁☘️
☘️🍁☘️🍁☘️
🍁☘️🍁☘️
☘️🍁☘️
🍁☘️
☘️
#غریبهیآشنا
#پارت۱
به نام خالق هستی...
کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم.
به محض ورودم به خونه، چشمم به مانتو و کیف زنونه ای افتاد که به چوب لباسی جاکفشی آویزون بود و من با دیدنش تازه یادم افتاد که امروز خدمتکار قرار بوده برای تمیز کردن به خونه بیاد و من بر عکس هر روز، اون روز زود تر به خونه اومده بودم.
حسابی خسته بودم و دلم خواست قبل اینکه به اتاق برم و خودم رو توی تخت بندازم، با خوردن چایی خستگی رو از تنم بیرون کنم، برای همین به سمت آشپزخونه ی گوشه ی سالن که ازش صدای به هم خوردن ظرفا زیر شیر آب می اومد، قدم برداشتم.
وقتی که به پشت اپن آشپزخونه رسیدم، دختری که تا همین یه ثانیه پیش مطمئن بودم داره ظرف می شوره رو دیدم که تا نصفه توی کابینت زیر سینک بود و نمی دونم اون تو داشت دنبال چی می گشت.
برای اینکه او رو متوجه ی خودم کنم، صدای خفه شده ی توی گلوم رو بیرون دادم و گفتم: اینجا چه خبره؟!
اوکه متوجه ام شده بود، ترسید و خواست خودش رو از کابینت بیرون بکشه که سرش به لبه ی سینک خورد و بدون اینکه به سمت من برگرده، آخ گفت و دستش رو روی سرش گذاشت.
بدون اینکه برام مهم باشه چی به سرش اومده، نگاهم رو ازش گرفتم که به حرف اومد و گفت: ببخشید! فکر نمی کردم شما امروز زود بیاین خونه!
این صدا عجیب برام آشنا بود که با تعجب به دختر نشسته روی زمین نگاه کردم و تازه وقتی دستش رو به لبه ی کابینت گرفت و از روی زمین بلند شد، دیدم که او کسی نیست جز دلارام!
همون دختر پولداری که یه زمانی دنیام رو زیر و رو کرده بود!
همون دلارام ساده و معصومی که تمام عشق و هستیش رو با من شریک شده بود، ولی روزگار نامرد نخواست مال من بشه و با نامردی تمام او رو از من گرفته بود و حالا او رو با کیلومترها فاصله از آنچه که بود در مقابل من قرار داده بود.
با چشمای از حدقه بیرون زده به دلارام نگاه می کردم که با چشمای بسته از شدت ضربه رو به روی من وایستاده بود و سرش رو ماساژ می داد.
گلوم خشک شده بود و زبونم توی دهنم نمی چرخید، ولی به هر زحمتی که بود به حرف اومدم و صداش زدم: دلارام؟!
با شنیدن اسمش از زبون من، چشماش رو باز کرد و متعجب تر از من، به من خیره شد.
هر دو با چشما و دهن باز به هم خیره شده بودیم و بدون اینکه هیچ کدوم توانایی حرف زدن داشته باشیم، مدتی رو توی همون حال وایستادیم تا اینکه او زودتر از من به خودش اومد و خیلی ناگهانی در مقابل نگاه متعجبم از آشپزخونه بیرون زد و به سمت در ورودی دوید.
با این حرکتش از بهت در اومدم و به دنبال او که معلوم بود ازم فرار کرده، قدمای بلند برداشتم و وقتی بهش رسیدم که روی پیراهن توی تنش، مانتو پوشیده بود.
کاملا مقابلش وایستادم، ولی او بدون توجه به من و بدون اینکه دکمه های مانتوش رو ببنده، کیفش رو روی شونه اش انداخت و برای باز کردن در، دستش رو روی دستگیره گذاشت.
بدون اینکه نگاهم رو از چهره اش که بد جور دلتنگش شده بودم بگیرم، دست چپم رو روی در گذاشتم و گفتم: دلارام! تو واقعا خودتی؟!
نیم رخش رو بهم کرد و با التماس نالید: شما رو به خدا بزار من برم!
از لحن صداش و اینکه شما خطابم کرده بود، دلم گرفت که دستم رو روی گونه اش گذاشتم و با برگردوندن صورتش به طرف خودم با ناباوری گفتم: چطور باور کنم که...
با بغض نالید: خواهش می کنم بزار برم...
نگاهم بین نگاهش که سعی می کرد بهم نگاه نکنه در گردش بود و با تحکم گفتم: تا وقتی نفهمم چی به سرت اومده، محاله بزارم بری!
با نگاه دلخور و سردش به چشمام خیره شد و قطره ای اشک روی گونه اش ریخت.
ارثیههاثورن(kaghazkonj).pdf
حجم:
39.9M
ارثیه هاثورن 🎭💵
توبیاس هاوارد، قبل از مرگش، یک زندگی پر از راز و رمز داشته و حالا آوری باید با خانوادهاش که به شدت به ارث و ثروت او چشم دارند، رقابت کند.