ارثیههاثورن(kaghazkonj).pdf
حجم:
39.9M
ارثیه هاثورن 🎭💵
توبیاس هاوارد، قبل از مرگش، یک زندگی پر از راز و رمز داشته و حالا آوری باید با خانوادهاش که به شدت به ارث و ثروت او چشم دارند، رقابت کند.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگ بود دلم نیومد نزارمش😅
@TheEnduringWord
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمومش کن دیگه خسته شدیم
@TheEnduringWord
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت110 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ارباب : بروداخل عمارت ، حق ندار
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت111
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بالاخره مراسم لعنتی تموم شد . هر دختری بود شب عروسیش کلی آرزو داشت .
اما من با مردی ازدواج کرده بودم که زورگو و خودخواه بود تنها چیزی که براش مهم بود آرامش خودش بود یه دفعه با صدای در به خودم اومدم.
ارباب : این در کوفتیو باز کن.
می ترسیدم ازش امشب حسابی عصبیش کرده بودم . این درو باز نمیکنم پس بیخودی داد نزن.
ارباب : سارگل این درو باز کن اگر خودم بازش کنم اونوقت بیچارت میکنم
باز نمیکنم.
*آرشاویر*
عصبی دستمو مشت کردم کوبیدم به در . حوصله نداشتم این دخترم داشت با کاراش بدتر رو مخم میرفت ،
به سمت اتاقم رفتم کلید یدکی که داشتمو از تو کشو برداشتم ،
پوزخندی روی لبم نشست فکرکرده دروباز نکنه همه چی درست میشه دروباز کردم با شتاب از جاش بلند شد ترس و از چشماش میشد فهمید.
سارگل : برو بیرون.
پزوخندی روی لبم نشست ، بدون توجه بهش کت و پیراهنمو عوض کردم تی شرت توسی جذبمو پوشیدم.
سارگل : نگو اینجا میخوای بخوابی؟
سرمو تکون دادم ، دقیقا قراره همینجا بخوابم.
سارگل : هه منم میرم یه اتاق دیگه.
پوزخندی روی لبم نشست ، روی تخت درازکشیدم دستمو روی چشمام گذاشتم تونستی حتما برو
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت112
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سارگل : این در کوفیتو باز کن ، چرا قفلش کردی؟
به جای اینکه انقدر غربزنی ، بگیر بخواب کمتر حرف بزن صبح باید زود بیدارشیم.
سارگل : خیلی بیشعوری
لبخند ریزی زدم ، وقتی حرص میخورد خواستنی تر میشد .
روی زمین جای زیادی نبود برای همین مجبور شد بود روی تخت بخوابه . روی تخت دراز کشید و ریز ریز غر میزد تنها کسی بود که دوس داشتم حرصش بدم
سارگل : آره خب بخند نوبت منم میرسه.
زیادی واسه تهدید کردن کوچولویی
سارگل : کوچولو عمته
عمه ندارم ، نمیدونم کوچولو هست یا نه
سارگل : اه خسته نمیشی انقدر بحث میکنی؟
جنابالی خسته نمیشی انقدر غرمیزنی؟
سارگل : پووف حرف زدن باتو بی فایدس.
مجبور نیستی حرف بزنی
سارگل : رو مخی
شنیدما..!
سارگل : منم گفتم بشنوی
لبخند ریزی زدم کل کل کردن باهاشو دوس داشتم .
هیچ کدوممون کم نمیاوردیم ، نزدیکش شدم از صدای نفساش فهمیدم که خوابش برده .. آرامش خاصی گرفتم ، پیشم بود عجیب آرامش داشتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت113
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
ناخوداگاه یه حسی گرفتم و از جام بلند شدم.
ارباب : کجا؟!
برگشتم ستمش ، میرم پایین ایرادی داره؟
ارباب : نه فقط صبحانه من یادت نره.
کلافه سرمو تکون دادم ، چه گیری داده بود که هرروز خودم براش ببرم رفتم پایین که دیدم مهتاب همه چیو آماده کرده لبخند ریزی زدم ، چقدر این دختر خوب بود ، قلب مهربونی داشت ، صبحانشو تو سینی چیدم و دوباره وارد اتاقش شدم.
رو میز چیدم و خواستم از اتاق بیرون بیام که با صداش متوقف شدم با تعجب برگشتم سمتش.
ارباب : لباسای امروزمو آماده کن...
چرا من باید آماده کنم سلیقه تورو من نمیدونم.
ارباب : عیبی داره؟ هرچی انتخاب کنی میپوشم حالا زودباش عجله دارم.
رفتم سمت کمد لباساش اینم پاک زده به سرش . پیراهن آبیشو به همراه شلوار جذب مشکیش بیرون آوردم ،
احساس میکردم خیلی اخلاقش نسبت به قبل عوض شده برام تعجب آور بود ، لباسارو روی تخت گذاشتم.
ارباب : کجا؟
میرم بیرون لباساتونو عوض کنید ، از اتاق بیرون اومدم حس خوبی نسبت به وجود مینو تو خونه نداشتم ،
سعی کردم به چیزی فکرنکنم تا آروم تر بشم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01