eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
487 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
این وسط بریم به یه درخواستی دیگه هم رسیدگی کنیم
پیام شما غریبه آشنا لطفا -------- من چشم بقیه نظری ندارین؟
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگ بود دلم نیومد نزارمش😅 @TheEnduringWord
سلاااااامممم قشنگام بریممم برای ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت110 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ارباب : بروداخل عمارت ، حق ندار
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* بالاخره مراسم لعنتی تموم شد . هر دختری بود شب عروسیش کلی آرزو داشت . اما من با مردی ازدواج کرده بودم که زورگو و خودخواه بود تنها چیزی که براش مهم بود آرامش خودش بود یه دفعه با صدای در به خودم اومدم. ارباب : این در کوفتیو باز کن. می ترسیدم ازش امشب حسابی عصبیش کرده بودم . این درو باز نمیکنم پس بیخودی داد نزن. ارباب : سارگل این درو باز کن اگر خودم بازش کنم اونوقت بیچارت میکنم‌ باز نمیکنم. *آرشاویر* عصبی دستمو مشت کردم کوبیدم به در ‌. حوصله نداشتم این دخترم داشت با کاراش بدتر رو مخم میرفت ، به سمت اتاقم رفتم کلید یدکی که داشتمو از تو کشو برداشتم ، پوزخندی روی لبم نشست فکرکرده دروباز نکنه همه چی درست میشه دروباز کردم با شتاب از جاش بلند شد ترس و از چشماش میشد فهمید. سارگل : برو بیرون. پزوخندی روی لبم نشست ، بدون توجه بهش کت و پیراهنمو عوض کردم تی شرت توسی جذبمو پوشیدم. سارگل : نگو اینجا میخوای بخوابی؟ سرمو تکون دادم ، دقیقا قراره همینجا بخوابم. سارگل : هه منم میرم یه اتاق دیگه. پوزخندی روی لبم نشست ، روی تخت درازکشیدم دستمو روی چشمام گذاشتم تونستی حتما برو https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سارگل : این در کوفیتو باز کن ، چرا قفلش کردی؟ به جای اینکه انقدر غربزنی ، بگیر بخواب کمتر حرف بزن صبح باید زود بیدارشیم. سارگل : خیلی بیشعوری لبخند ریزی زدم ، وقتی حرص میخورد خواستنی تر میشد ‌. روی زمین جای زیادی نبود برای همین مجبور شد بود روی تخت بخوابه . روی تخت دراز کشید و ریز ریز غر میزد تنها کسی بود که دوس داشتم حرصش بدم ‌ سارگل : آره خب بخند نوبت منم میرسه. زیادی واسه تهدید کردن کوچولویی سارگل : کوچولو عمته عمه ندارم ، نمیدونم کوچولو هست یا نه سارگل : اه خسته نمیشی انقدر بحث میکنی؟ جنابالی خسته نمیشی انقدر غرمیزنی؟ سارگل : پووف حرف زدن باتو بی فایدس. مجبور نیستی حرف بزنی سارگل : رو مخی شنیدما..! سارگل : منم گفتم بشنوی لبخند ریزی زدم کل کل کردن باهاشو دوس داشتم  . هیچ کدوممون کم نمیاوردیم ، نزدیکش شدم از صدای نفساش فهمیدم که خوابش برده .. آرامش خاصی گرفتم ، پیشم بود عجیب آرامش داشتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ناخوداگاه یه حسی گرفتم و از جام بلند شدم. ارباب : کجا؟! برگشتم ستمش ، میرم پایین ایرادی داره؟ ارباب : نه فقط صبحانه من یادت نره. کلافه سرمو تکون دادم ، چه گیری داده بود که هرروز خودم براش ببرم رفتم پایین که دیدم مهتاب همه چیو آماده کرده لبخند ریزی زدم ، چقدر این دختر خوب بود ، قلب مهربونی داشت ، صبحانشو تو سینی چیدم و دوباره وارد اتاقش شدم. رو میز چیدم و خواستم از اتاق بیرون بیام که با صداش متوقف شدم با تعجب برگشتم سمتش. ارباب : لباسای امروزمو آماده کن... چرا من باید آماده کنم سلیقه تورو من نمیدونم. ارباب : عیبی داره؟ هرچی انتخاب کنی میپوشم حالا زودباش عجله دارم. رفتم سمت کمد لباساش اینم پاک زده به سرش . پیراهن آبیشو به همراه شلوار جذب مشکیش بیرون آوردم ، احساس میکردم خیلی اخلاقش نسبت به قبل عوض شده برام تعجب آور بود ، لباسارو روی تخت گذاشتم. ارباب : کجا؟ میرم بیرون لباساتونو عوض کنید ، از اتاق بیرون اومدم حس خوبی نسبت به وجود مینو تو خونه نداشتم ، سعی کردم به چیزی فکرنکنم تا آروم تر بشم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مینو* کلافه سرمو تکون دادم ، اگر آرشاویر نمی فهمید هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد باید بیشتر از این حواسمو جمع میکردم . نمیزاشتم وابستش بشه باید پیش بهترین دکتر میرفتم بالاخره برای هرچیزی راهی هست. پوزخندی روی لبم نشست پس بچرخ تا بچرخیم جناب آرشاویر خان ، بد کاری کردی باید تاوانشم پس بدی تا بفهمی نباید غرور یه زنو بشکنی. *آرشاویر* لبخندی روی لبم نشست سلیقش بد نبود باید از این به بعد بهش بگم لباسامو انتخاب کنه صداش کردم که بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد بهش نگفته بودم قراره بریم شمال ، نمیدونم چرا انقدر خوشحالیش برام مهم بود . با صداش از فکر خارج شدم. سارگل : بله کارم داشتید؟ انقدر رسمی حرف نزن ، برو آماده شو قراره برای چند روز بریم سفر . با دیدن قیافش خندم گرفت ولی جلوی خودمو گرفتم. سارگل : مادوتا قراره بریم مسافرت شوخی جدیدته؟ اخمی کردم برگشتم ستمش من باتو شوخی دارم. سارگل : اخه نه لباس دارم نه چیزی جمع کردم. دیشب به مریم بانو گفتم همه چیو جمع کرده حالام برو اون کمدو باز کن . با تعجب به سمت کمد رفت سارگل : این همه لباس چیه؟ از این به بعد اتاقت همین جاست برای همین گفتم لباساتو اینجا بچینن تا یه ربع دیگه باید آماده باشی بعدم از اتاق بیرون اومدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* باید یه فکری برای مینو میکردم. ازش هرکاری برمیومد ، زیادی دست کم گرفته بودمش. سارگل : مینو چیزی بهت گفت؟ نه ، فقط چرت و پرت گفت تو ذهنتو درگیر نکن سارگل : حس خوبی نسبت بهش ندارم. اتفاقی نمیفته تو نگران نباش ، لبخندی زدو دیگه چیزی نگفت فکرم درگیر بود نباید اتفاقی برای سارگل بیفته‌. *مهتاب* لبخندی روی لبم نشست ، خیلی برای سارگل خوشحال بودم مطمئنم اربابم یه حسی بهش داره ولی انقدر غرور داره بهش چیزی نمیگه. آرمان : مهتاب خانم بی زحمت اینارو میگیرید؟ برگشتم ستمش که دیدم پره وسلیس دستش ، بله حتما آرمان : ارباب و خانمشون نیستن؟ رفتن شمال چندروز انگار بگردن آرمان : خب خوبه پس برای روحیه جفتشون خوبه سرمو تکون دادم نمیدونم چرا انقدر ازش خجالت می کشیدم پسر خیلی خوب بود تو این چند سال این ثابت شده بود. آرمان : چیزی نمیخواید؟ نه ممنون https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01