#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت112
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سارگل : این در کوفیتو باز کن ، چرا قفلش کردی؟
به جای اینکه انقدر غربزنی ، بگیر بخواب کمتر حرف بزن صبح باید زود بیدارشیم.
سارگل : خیلی بیشعوری
لبخند ریزی زدم ، وقتی حرص میخورد خواستنی تر میشد .
روی زمین جای زیادی نبود برای همین مجبور شد بود روی تخت بخوابه . روی تخت دراز کشید و ریز ریز غر میزد تنها کسی بود که دوس داشتم حرصش بدم
سارگل : آره خب بخند نوبت منم میرسه.
زیادی واسه تهدید کردن کوچولویی
سارگل : کوچولو عمته
عمه ندارم ، نمیدونم کوچولو هست یا نه
سارگل : اه خسته نمیشی انقدر بحث میکنی؟
جنابالی خسته نمیشی انقدر غرمیزنی؟
سارگل : پووف حرف زدن باتو بی فایدس.
مجبور نیستی حرف بزنی
سارگل : رو مخی
شنیدما..!
سارگل : منم گفتم بشنوی
لبخند ریزی زدم کل کل کردن باهاشو دوس داشتم .
هیچ کدوممون کم نمیاوردیم ، نزدیکش شدم از صدای نفساش فهمیدم که خوابش برده .. آرامش خاصی گرفتم ، پیشم بود عجیب آرامش داشتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت113
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
ناخوداگاه یه حسی گرفتم و از جام بلند شدم.
ارباب : کجا؟!
برگشتم ستمش ، میرم پایین ایرادی داره؟
ارباب : نه فقط صبحانه من یادت نره.
کلافه سرمو تکون دادم ، چه گیری داده بود که هرروز خودم براش ببرم رفتم پایین که دیدم مهتاب همه چیو آماده کرده لبخند ریزی زدم ، چقدر این دختر خوب بود ، قلب مهربونی داشت ، صبحانشو تو سینی چیدم و دوباره وارد اتاقش شدم.
رو میز چیدم و خواستم از اتاق بیرون بیام که با صداش متوقف شدم با تعجب برگشتم سمتش.
ارباب : لباسای امروزمو آماده کن...
چرا من باید آماده کنم سلیقه تورو من نمیدونم.
ارباب : عیبی داره؟ هرچی انتخاب کنی میپوشم حالا زودباش عجله دارم.
رفتم سمت کمد لباساش اینم پاک زده به سرش . پیراهن آبیشو به همراه شلوار جذب مشکیش بیرون آوردم ،
احساس میکردم خیلی اخلاقش نسبت به قبل عوض شده برام تعجب آور بود ، لباسارو روی تخت گذاشتم.
ارباب : کجا؟
میرم بیرون لباساتونو عوض کنید ، از اتاق بیرون اومدم حس خوبی نسبت به وجود مینو تو خونه نداشتم ،
سعی کردم به چیزی فکرنکنم تا آروم تر بشم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت114
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
کلافه سرمو تکون دادم ، اگر آرشاویر نمی فهمید هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد باید بیشتر از این حواسمو جمع میکردم .
نمیزاشتم وابستش بشه باید پیش بهترین دکتر میرفتم بالاخره برای هرچیزی راهی هست.
پوزخندی روی لبم نشست پس بچرخ تا بچرخیم جناب آرشاویر خان ،
بد کاری کردی باید تاوانشم پس بدی تا بفهمی نباید غرور یه زنو بشکنی.
*آرشاویر*
لبخندی روی لبم نشست سلیقش بد نبود باید از این به بعد بهش بگم لباسامو انتخاب کنه صداش کردم که بعد از چند دقیقه وارد اتاق شد بهش نگفته بودم قراره بریم شمال ،
نمیدونم چرا انقدر خوشحالیش برام مهم بود . با صداش از فکر خارج شدم.
سارگل : بله کارم داشتید؟
انقدر رسمی حرف نزن ، برو آماده شو قراره برای چند روز بریم سفر .
با دیدن قیافش خندم گرفت ولی جلوی خودمو گرفتم.
سارگل : مادوتا قراره بریم مسافرت شوخی جدیدته؟
اخمی کردم برگشتم ستمش من باتو شوخی دارم.
سارگل : اخه نه لباس دارم نه چیزی جمع کردم.
دیشب به مریم بانو گفتم همه چیو جمع کرده حالام برو اون کمدو باز کن . با تعجب به سمت کمد رفت
سارگل : این همه لباس چیه؟
از این به بعد اتاقت همین جاست برای همین گفتم لباساتو اینجا بچینن تا یه ربع دیگه باید آماده باشی بعدم از اتاق بیرون اومدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت116
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
باید یه فکری برای مینو میکردم.
ازش هرکاری برمیومد ، زیادی دست کم گرفته بودمش.
سارگل : مینو چیزی بهت گفت؟
نه ، فقط چرت و پرت گفت تو ذهنتو درگیر نکن
سارگل : حس خوبی نسبت بهش ندارم.
اتفاقی نمیفته تو نگران نباش ،
لبخندی زدو دیگه چیزی نگفت فکرم درگیر بود نباید اتفاقی برای سارگل بیفته.
*مهتاب*
لبخندی روی لبم نشست ،
خیلی برای سارگل خوشحال بودم مطمئنم اربابم یه حسی بهش داره ولی انقدر غرور داره بهش چیزی نمیگه.
آرمان : مهتاب خانم بی زحمت اینارو میگیرید؟
برگشتم ستمش که دیدم پره وسلیس دستش ، بله حتما
آرمان : ارباب و خانمشون نیستن؟
رفتن شمال چندروز انگار بگردن
آرمان : خب خوبه پس برای روحیه جفتشون خوبه
سرمو تکون دادم نمیدونم چرا انقدر ازش خجالت می کشیدم پسر خیلی خوب بود تو این چند سال این ثابت شده بود.
آرمان : چیزی نمیخواید؟
نه ممنون
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت117
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بعد از چند ساعت راه طولانی بالاخره رسیدیم ، تاحالا شمال نیومده بودم جای تعجبم نداشت با اون زندگی که من داشتم چیزی جز این انتظار نمیرفت .
نگاهمو به ویلا دوخته بودم ریموت زد که در باز شد ،
ماشینو پارک کرد پیاده شدم ، حیاط بزرگی داشت دورتادور پر از درخت بود آلاچیقی وسط حیاط بود.
که از بالای سقف اون گلای قشنگی آویزون بود آروم به سمت خونه رفتم که خانم پیری درو باز کرد.
سلام سارگل هستم.
سلام خانم خیلی خوش اومدید ، زیبا هستم مستخدم خونه بفرمایید داخل.
خیلی خوشبختم ، وارد خونه شدم که دو طبقه بود طبقه پایین دوتا اتاق کنارهم قرار داشت ، خونه قشنگی بود .
ارباب : حدس میزدم از اینجا خوشت بیاد!
برگشتم ستمش آره خیلی خوشگله ،
هنوزم باید ارباب صداش میکردم و این برام عجیب بود اخلاقات خاص خودشو داشت.
ارباب : دوتا اتاق پایینو گفتم آماده کنن برو استراحت کن.
تشکری کردم و وارد اتاق اولی شدم ، ساکم داخل اتاق بود رفتم دوشی گرفتم و روی تخت دراز کشیدم و دیگه متوجه چیزی نشدم.
با صدای دراتاق بیدار شدم ، زیبا خانم بود که برای عصرونه صدام میکرد ، میلی نداشتم دلم میخواست برم دریا ،
پیراهنِ سفیدمو به همراه کت مشکی همراهش پوشیدم کلاه ساحلی که مریم بانو برام گذاشته بود.
سرم کردم صندل هامو پوشیدم و بدون اینکه به ارباب چیزی بگم به سمت دریا رفتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت118
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
روی سنگی که اونجا بود نشستم و خیره به دریا شدم ، آرامش گرفتم موجای آب خیلی آرومم میکرد حس خوبی داشتم از بچگی عاشق دریا بودم .
بادی که می وزید باعث میشد موهام روی صورتم ریخته بشه.
ارباب : نمیتونستی یه شال سرت کنی؟
با صداش هینی از ترس کشیدم نگاهش کردم که دیدم با چهره برزخی نگام میکنه ناخوداگاه ترسیدم ، کلاه سرم کردم موهامو می پوشوند.
ارباب : تو بیخود کردی اون موهای وامونده رو ریختی بیرون.
خب ببخشید ، اومد کنارم نشست وقتی عصبی میشد هیچی جلودارش نبود واقعا ترسناک میشد.
ارباب : سری بعد جایی خواستی بری قبلش میگی فهمیدی؟
بله چشم.
ارباب : جایی نرو تا بیام.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم .
واقعا عجیب بود یه قراردادی داشتیم چرا پس غیرتی میشد کلافه سرمو تکون دادم و سعی کردم بهش فکرنکنم.
ارباب : شال و سرت کن موهات همه ریخته دورت ،
دارن نگات میکنن.
با تعجب به رو به روم نگاه کردم که دیدم یه اکیپ ۴تایی پسر رو به رومون بودن یکیشون دقیقا نگاهش به من بود .
ارباب : دِ بگیر سرت کن تا نرفتم بزنم تو دهن پسره.
شال و ازش گرفتم و سرم کردم ، دو دقیقه اومده بودم مثلا آرامش بگیرم.
اونوقت با کاراش گند زد قشنگ به همه چی کلافه از جام بلند شدم و به سمت ویلا برگشتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت119
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
عصبی بودم چرا براش غیرتی میشم.
این دختر چی داره که انقدر جذبش میشم . وقتی دیدم نشسته روی سنگ و موهاش دورش ریخته اصلا یه لحظه نفهمیدم چی شد..
احساس میکردم انقدر عصبیم که قابلیت انجام هرکاری رو دارم و وقتی دیدم نگاه یه پسری بهشه دلم میخواست برم بزنم تو دهنش .
انگار میخواستم به همه بگم کسی حق نداره نزدیکش بشه ، عجیب بود برام اولین بار نسبت به یه دختر همچین کاریو میکردم انقدر روش غیرتی میشدم .
با صدای زنگ گوشیم از فکرم خارج شدم ، سام بود.
سام : بیشعور زنگ نزنم زنگ نمیزنی حال زن و پچتو بپرسی.
خنده ریزی کردم ، باز تو چرت و پرت گفتنات شروع شد.
سام : حرف نزن ببینم کدوم گوری رفتی؟
شمال
سام : خاک بر سرم با کی رفتی ، آدم باش تو دوتا زن داری بزار به سارگل بگم.
ناخودآگاه اخمی کردم ، زن داداش فقط..
سام : اوهو پس غیرتیم میشی براش.
حرف نزن خودم حسابی کلافم بعدم اتفاقات امروزو بهش گفتم.
سام : دِ آخه چرا انقدر گیرای اضافه به دختر مردم میدی؟
خواستم داد بزنم که خودش فهمید.
سام : خیلی خب بابا آرشاویر الان نمیتونم حرف بزنم بهت زنگ میزنم
خندیدم و خدافظی کردم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت115
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
دیگه کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم ، خیلی عوض شده بود اصلا رفتاراش برام قابل درک نبود ، به خودم اومدم گفته بود،
باید زود آماده بشم میخواستم حسابی تیپ بزنم ، از بین لباسا مانتو سفیدی بیرون آوردم که بلندیش تا پایین زانوم بود به همراه شلوار مشکی ،
جلو باز بود شومیز آبی زیر مانتوم پوشیدم شالِ همرنگش سرم کردم ، کیف و کفش مشکی از کمد بیرون آوردم ،
ادکلنی که بودو زدم بوی خوبی داشت جلوی آیینه رفتم موهامو دم اسبی بالای سرم بستم لبخندی روی لبم نشست برق لب کمی زدم ، قیافم خیلی عوض شده بود.
میشد گفت خوشگل تر شده بودم.
از اتاق بیرون رفتم.
که همزمان مینوهم از اتاقش بیرون اومد بهش اهمیتی ندادم و به سمت پایین رفتم
مینو : کجا به سلامتی؟
فکرنمیکنم به تو ربطی داشته باشه!
مینو : بد بازیو شروع کردی خانم کوچولو
ارباب : در حدی نیستی که بخوای تهدید کنی ، سارگل برو تو ماشین.
دلم از این حمایتش گرم شد ، مریم بانو و مهتابو ندیدم که باهاشون خدافظی کنم ،
داخل ماشین نشستم که بعد از چند دقیقه اومد.
ارباب : زیاد جدیش نگیر هراتفاقی افتاد حرفی زد به خودم بگو.
سرمو تکون دادم و آروم باشه ای گفتم.
-https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت120
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
پسره بیشعور کلا به همه به آدم و عالم گیر میده.
خاله زیبا : چیشده عزیزم چرا انقدر پریشونی؟
برگشتم سمت خاله زیبا و روی صندلی آشپزخونه نشستم ماجرا رو برای خاله تعریف کردم پیرزن مهربون و خون گرمی بود.
خاله زیبا : بهش حق بده عزیزم بالاخره اونم مَرده هرچی باشه روی زنش غیرت داره میدونم تند حرف زده اخلاق ارباب همینه.
خاله آخه اینجوری؟
خاله زیبا : ببین عزیزم یه مرد هیچوقت دوست داشتنو راحت بروز نمیده ، ارباب خیلی غرور داره غیرتش زبون زده محله .
زن و شوهر شاید خیلی اوقات سر یه سری چیزا باهم تفاهم نداشته باشن ولی راهشم این نیست ، اوقات خودتونو تلخ کنید ، یا بخواید سر همین چیزا باهم دیگه عوا کنید.
ببین خاله با حرف زدن خیلی اوقات میشه همه چیو حل کرد احتمالا دلیل نفرت ارباب از خانمارو میدونی؟
آره خاله میدونم.
خاله زیبا : تو باید بهش کمک کنی اون گذشته تلخ و فراموش کنه! اونجوری اعتمادشم به تو بیشتر میشه.
ولی چجوری آخه خاله؟
خاله زیبا : سعی کن زیاد باهاش لجبازی نکنی ، هیچوقت با غیرتش بازی نکن ، بخاطر اتفاقات گذشته به زنا شک داره تو باید بهش کمک کنی ، مطمئنم از پسش برمیای.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01