دختر، نغمهای از آفرینشِ عشق است؛
لبخندش جانِ جهان را تازه میکند،
و نگاهش، رازِ آرامشِ هستیست…
روزتون مبارک قشنگام
مغازهی خودکشی @Blue_library.pdf
حجم:
17.8M
📚کتاب:#مغازه_خودکشی
👤نویسنده: ژان تولی
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
رمان مغازه خودکشی از درخشانترین آثار فانتزی سیاهی است که در دو دهه گذشته در جهان نوشته شده است. در سراسر کتاب حضور متراکم مرگ وجود دارد و در مقابل تلاش برای ساختن امید به زندگی، نبردی نمادین و مملو از شوخیهای ظریف را به وجود آورده است که در نهایت قرار است خواننده را میخکوب کند.
@TheEnduringWord
مغازه ی جادویی.pdf
حجم:
22.2M
📚کتاب:#مغازه_جادویی
👤نویسنده: دکتر جیمز آر دوتی
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
نظر شخصی: برای هرکسی توی زندگیش با اضطراب، عدم اعتماد به نفس، درد و غم و رنج دست و پنجه نرم میکنه پیشنهاد میشه این کتاب رو بخونه!
معرفی کتاب: وقتی «دوتی» نوجوان بود، در یک فروشگاه لوازم شعبده بازی با زنی سالخورده و مهربان به نام «روث» آشنا شد که در طول چند هفته بعدی، تمرین هایی مربوط به ذهن و بدن را به او آموخت که مسیر زندگی اش را تغییر داد. «دوتی» که در فقر با پدری معتاد به الکل و مادری دچار به افسردگی حاد بزرگ شد، در سال های بعدی به عنوان یک جراح و کارآفرین به موفقیتی چشمگیر رسید. اما آینده او در دو مقطع مورد تهدید قرار گرفت: از سر گذراندن تجربه نزدیک به مرگ در یک سانحه رانندگی، و مدتی بعد، یک تصمیم تجاری اشتباه که او را تا آستانه ورشکستگی پیش برد. «دوتی» از طریق به خاطر آوردن تمرین های «روث»، توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد و در نهایت، زندگی سرشار و موفقیت آمیزی را برای خود بسازد.
ویژگیهای کتاب: از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز.
@TheEnduringWord
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت120 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* پسره بیشعور کلا به همه به آدم و
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت121
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
لبخندی زدم ، ممنون خاله بابت حرفاتون.
خاله زیبا : خواهش میکنم عزیزم کاری نکردم ، فقط رو حرفایی که زدم حتما فکرکن الانم برو وقتی اومد از دلش دربیار.
گونشو بوسیدم و چشمی گفتم.
*مریم بانو*
مینو : ارباب و اون دختره کجا رفتن؟
برگشتم ستمش ، ارباب میخواست خودش بهتون میگفت دیگه ! بعدم پوزخندی بهش زدم.
مینو : ببین پیرزن بهتره هرچی میگم گوش کنی با من درنیوفتی که برات بد میشه
آرمان : قبلا یه چیزی بود به اسم احترام ، بار اول و آخرت بود که اینجوری حرف زدی.
مینو : اونوقت جنابالی؟
آرمان : فکرنمیکنم ربطی بهت داشته باشه حالام بیرون.
عصبی خواست چیزی بگه که پشیمون شد و رفت بیرون ،
چقدر خوب بود دوتانوه هامو کنارم داشتم تنها نگرانیم فقط سارگل بود ،
میترسیدم خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته باید با ارباب وقتی برگشت حرف میزدم.
*آرشاویر*
وارد ویلا شدم با چشم دنبالش گشتم که دیدم نیست ،
وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت خوابش برده چشماش باز شد.
، جنابالی که خواب بودی!
سارگل : بیدارم کردی ! بابت امروز ببخشید
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت122
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
دیگه تکرارش نکن ، ازدواجمون قراره فقط یک سال باشه اما هیچوقت با غیرتم بازی نکن.
سارگل : حالا دستتو بردار میخوام بلندشم.
دستمو برداشتم ، چشمامو بستم آماده شو بریم جایی.
سارگل : کجا؟
آماده شو خودت میفهمی!
*مینو*
خانم شما مطمئنید؟ این کار ریسکش خیلی بالاست
عصبی برگشتم سمتش ، وقتی بهت میگم انجامش بده یعنی چیزی جز چشم نمیخوام بشنوم.
بله چشم.
حالا برو هروقت کارو تموم کردی خبر بده.
پوزخندی روی لبم نشست ، اون دختر باید میمرد اون لیاقت اینکه کنار آرشاویر بمونه رو نداره ، نباید بچه ای به دنیا بیاره ،
حالا بچرخ تا بچرخیم آرشاویر خان پا رو دم بد کسی گذاشتی.
*مریم بانو*
با تعجب داشتم به حرفاش با اون مرد گوش میدادم.
یه لحظه ترس همه وجودمو گرفت اگر بلایی سر سارگل بیاد ،
باید به ارباب خبر میدادم سریع به سمت مهتاب رفتم.
سریع شماره ارباب و بگیر
مهتاب : چیشده مریم بانو؟
میگم سریع شماره اربابو بگیر انقدر سوال نپرس.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت123
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مهتاب : باشه باشه آروم باشید ، بفرمایید.
گوشیو گرفتم که صدای ارباب پیچید!
ارباب : بله
ارباب یه اتفاقی افتاده!
ارباب : چیشده مریم بانو؟ چرا انقدر مضطربی؟
همه حرفای مینو با اون مردو براش تعریف کردم ، دلشوره داشتم می ترسیدم از اینکه اتفاقی بیفته.
ارباب : خیلی خب تو نگران نباش فقط قشنگ حواست به مینو باشه ، مو به موی کاراشو بهم میگی .
بله فقط هرچی شد به منم خبر بدید.
ارباب : پس دیگه نمیگم ، سپردم به خودت.
*آرشاویر*
کلافه دستمو لای موهام کردم.
میدونستم ساکت نمیشینه ، نگران سارگل بودم مینو هرکاری که بتونه برای آسیب زدن به سارگل انجام میده ،
از اتاق خارج شدم با چشم دنبالش گشتم که دیدم نیست ، یه دفعه داد زدم اسمشو صدا زدم که دیدم جواب نمیده.
خاله زیبا : آروم باش پسرم رفته حیاط قدم بزنه ، چرا انقدر نگرانی مادر؟
ماجرارو براش تعریف کردم عصبی طول و عرض خونرو طی کردم ،
نباید میزاشتم اتفاقی براش بیفته مثلا آوردمش مسافرت که حال و هواش عوض بشه دختره بیشعور... ،
زنگ زدم به شهرام چند نفر و برای حفاظت از خونه بفرستید.
خاله زیبا : نترس مادر چیزی نمیشه انشاالله فعلا از خونه بیرون نرید
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت124
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
خاله بهش بگو بیاد تو
خاله زیبا : باشه مادر تو آروم باش اون دخترم اونجوری میترسه.
*سارگل*
ویلای قشنگی بود داخل آلاچیق نشستم ، مستخدمی به طرفم اومد تاحالا ندیده بودمش خاله زیبا گفته بود یه دختر داره برای همین احتمال دادم دخترش باشه طرفم اومد و آروم سلامی کرد.
سلام خانم
سلام.
بفرمایید شربت برای شماست نوش جان.
لبخندی زدم و تشکری کردم ، لیوان شربت رو برداشتم شروع کردم به خوردن ،
بعد از چند دقیقه احساس کردم سرگیجه دارم اومدم بلند شدم که نفمیدم چیشد چشمام سیاهی رفت و دیگه متوجه چیزی نشدم.
*آرشاویر*
باصدای جیغ خاله زیبا با ترس به طرف حیاط رفتم با دیدن سارگل روی زمین افتاده سریع به سمتش رفتم.
خاله زیبا : بدو باید بریم بیمارستان.
بغلش کردم دستاش یخ بود فقط دعا میکردم اتفاقی نیفته ،
سریع داخل ماشین گذاشتمش با سرعت زیاد به سمت بیمارستان حرکت کردم . رسیدم سریع پرستارو صدازدم روی برانکارد گذاشتن و به داخل بردنش ،
دستامو مشت کردم آخر زهر خودشو ریخت بیچارش میکردم هنوز نفهمیده نباید با من دربیفته .
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم مریم بانو بود بهش گفتم و گفت سریع خودشو میرسونه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت125
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
با اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم.
حالش چطوره؟
دکتر : ما همه تلاشمونو کردیم ولی زهری که به خوردشون دادن خیلی قوی بوده باید منتظر موند ببینیم کی به هوش میان
یه دفعه داد زدم ، یعنی چی؟ باید درمانش کنید.
دکتر : آقای محترم صداتونو بیارید پایین ، هرکاری از دستمون برمیومد انجام دادیم باید منتظر موند.
بعد از زدن این حرف به سمت اتاقش رفت ، دستمو کلافه لای موهام کردم باید حواسمو جمع می کردم میدونستم مینو ساکت نمی شینه
خاله زیبا : آروم باش خاله ، توکلت به خداباشه انشالله به هوش میاد.
خاله میکشم اون کسیو که این بلا رو سر سارگل اورده ، کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم ،
به سمت پرستار اون بخش رفتم باکلی زور راضی شد چند دقیقه ببینمش ،
بعد از پوشیدن لباسای مخصوص وارد اتاق شدم ، وقتی تو اون وضعیت دیدمش بدتر بهم ریختم ، رفتم نزدیکش حس عجیبی داشتم.
آروم بوسه ای رو سرش زدم دستامو مشت کردم فقط دلم میخواست باهاش حرف بزنم.
زودتر پاشو دیگه ، من باید بیشتر ازت مواظبت میکردم مطمئن باش مینو تقاص کارشو بدجوری پس میده تو فقط زود خوب شو ،
خسته شدم انقدر خوابیدی ،
دستاشو نوازش کردم اصلا انگار کارام دست خودم نبود از من همچین رفتاری بعید بود .
با صدای زدنای پرستار از اتاق خارج شدم.
گوشیمو درآوردم سریع به شهرام زنگ زدم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت125 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم. حالش چط
اینم پنج تا پارت فردا ۱۰ تا پارت براتون میذارم