eitaa logo
The Enduring Word
394 دنبال‌کننده
447 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
مغازه‌ی خودکشی @Blue_library.pdf
حجم: 17.8M
📚کتاب: 👤نویسنده: ژان تولی . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: رمان مغازه خودکشی از درخشان‌ترین آثار فانتزی سیاهی است که در دو دهه گذشته در جهان نوشته شده است. در سراسر کتاب حضور متراکم مرگ وجود دارد و در مقابل تلاش برای ساختن امید به زندگی، نبردی نمادین و مملو از شوخی‌های ظریف را به وجود آورده است که در نهایت قرار است خواننده را میخ‌کوب کند. @TheEnduringWord
مغازه ی جادویی.pdf
حجم: 22.2M
📚کتاب: 👤نویسنده: دکتر جیمز آر دوتی . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: نظر شخصی: برای هرکسی توی زندگیش با اضطراب، عدم اعتماد به نفس، درد و غم و رنج دست و پنجه نرم می‌کنه پیشنهاد میشه این کتاب رو بخونه! معرفی کتاب: وقتی «دوتی» نوجوان بود، در یک فروشگاه لوازم شعبده بازی با زنی سالخورده و مهربان به نام «روث» آشنا شد که در طول چند هفته بعدی، تمرین هایی مربوط به ذهن و بدن را به او آموخت که مسیر زندگی اش را تغییر داد. «دوتی» که در فقر با پدری معتاد به الکل و مادری دچار به افسردگی حاد بزرگ شد، در سال های بعدی به عنوان یک جراح و کارآفرین به موفقیتی چشمگیر رسید. اما آینده او در دو مقطع مورد تهدید قرار گرفت: از سر گذراندن تجربه نزدیک به مرگ در یک سانحه رانندگی، و مدتی بعد، یک تصمیم تجاری اشتباه که او را تا آستانه ورشکستگی پیش برد. «دوتی» از طریق به خاطر آوردن تمرین های «روث»، توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد و در نهایت، زندگی سرشار و موفقیت آمیزی را برای خود بسازد. ویژگی‌های کتاب: از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز. @TheEnduringWord
اگه شد چشم قدر خودمو و ادمینام رو بدونین🤣
سلاااااامممم قشنگام بریممم برای ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب 😍😍
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت120 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* پسره بیشعور کلا به همه به آدم و
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 لبخندی زدم ، ممنون خاله بابت حرفاتون. خاله زیبا : خواهش میکنم عزیزم کاری نکردم ، فقط رو حرفایی که زدم حتما فکرکن الانم برو وقتی اومد از دلش دربیار. گونشو بوسیدم و چشمی گفتم. *مریم بانو* مینو : ارباب و اون دختره کجا رفتن؟ برگشتم ستمش ، ارباب میخواست خودش بهتون میگفت دیگه ! بعدم پوزخندی بهش زدم. مینو : ببین پیرزن بهتره هرچی میگم گوش کنی با من درنیوفتی که برات بد میشه آرمان : قبلا یه چیزی بود به اسم احترام ، بار اول و آخرت بود که اینجوری حرف زدی. مینو : اونوقت جنابالی؟ آرمان : فکرنمیکنم ربطی بهت داشته باشه حالام بیرون. عصبی خواست چیزی بگه که پشیمون شد و رفت بیرون ، چقدر خوب بود دوتانوه هامو کنارم داشتم تنها نگرانیم فقط سارگل بود ، میترسیدم خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته باید با ارباب وقتی برگشت حرف میزدم. *آرشاویر* وارد ویلا شدم با چشم دنبالش گشتم که دیدم نیست ، وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت خوابش برده چشماش باز شد. ، جنابالی که خواب بودی! سارگل : بیدارم کردی ! بابت امروز ببخشید https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 دیگه تکرارش نکن ، ازدواجمون قراره فقط یک سال باشه اما هیچوقت با غیرتم بازی نکن. سارگل : حالا دستتو بردار میخوام بلندشم. دستمو برداشتم ، چشمامو بستم آماده شو بریم جایی. سارگل : کجا؟ آماده شو خودت میفهمی! *مینو* خانم شما مطمئنید؟ این کار ریسکش خیلی بالاست عصبی برگشتم سمتش ، وقتی بهت میگم انجامش بده یعنی چیزی جز چشم نمیخوام بشنوم. بله چشم. حالا برو هروقت کارو تموم کردی خبر بده. پوزخندی روی لبم نشست ، اون دختر باید میمرد اون لیاقت اینکه کنار آرشاویر بمونه رو نداره ، نباید بچه ای به دنیا بیاره ، حالا بچرخ تا بچرخیم آرشاویر خان پا رو دم بد کسی گذاشتی. *مریم بانو* با تعجب داشتم به حرفاش با اون مرد گوش میدادم. یه لحظه ترس همه وجودمو گرفت اگر بلایی سر سارگل بیاد ، باید به ارباب خبر میدادم سریع به سمت مهتاب رفتم. سریع شماره ارباب و بگیر مهتاب : چیشده مریم بانو؟ میگم سریع شماره اربابو بگیر انقدر سوال نپرس. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مهتاب : باشه باشه آروم باشید ، بفرمایید. گوشیو گرفتم که صدای ارباب پیچید! ارباب : بله ارباب یه اتفاقی افتاده! ارباب : چیشده مریم بانو؟ چرا انقدر مضطربی؟ همه حرفای مینو با اون مردو براش تعریف کردم ، دلشوره داشتم می ترسیدم از اینکه اتفاقی بیفته. ارباب : خیلی خب تو نگران نباش فقط قشنگ حواست به مینو باشه ، مو به موی کاراشو بهم میگی . بله فقط هرچی شد به منم خبر بدید. ارباب : پس دیگه نمیگم ، سپردم به خودت. *آرشاویر* کلافه دستمو لای موهام کردم. میدونستم ساکت نمیشینه ، نگران سارگل بودم مینو هرکاری که بتونه برای آسیب زدن به سارگل انجام میده ، از اتاق خارج شدم با چشم دنبالش گشتم که دیدم نیست ، یه دفعه داد زدم اسمشو صدا زدم که دیدم جواب نمیده. خاله زیبا : آروم باش پسرم رفته حیاط قدم بزنه ، چرا انقدر نگرانی مادر؟ ماجرارو براش تعریف کردم عصبی طول و عرض خونرو طی کردم ، نباید میزاشتم اتفاقی براش بیفته مثلا آوردمش مسافرت که حال و هواش عوض بشه دختره بیشعور... ، زنگ زدم به شهرام چند نفر و برای حفاظت از خونه بفرستید. خاله زیبا : نترس مادر چیزی نمیشه انشاالله فعلا از خونه بیرون نرید https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 خاله بهش بگو بیاد تو خاله زیبا : باشه مادر تو آروم باش اون دخترم اونجوری میترسه. *سارگل* ویلای قشنگی بود داخل آلاچیق نشستم ، مستخدمی به طرفم اومد تاحالا ندیده بودمش خاله زیبا گفته بود یه دختر داره برای همین احتمال دادم دخترش باشه طرفم اومد و آروم سلامی کرد. سلام خانم سلام. بفرمایید شربت برای شماست نوش جان. لبخندی زدم و تشکری کردم ، لیوان شربت رو برداشتم شروع کردم به خوردن ، بعد از چند دقیقه احساس کردم سرگیجه دارم اومدم بلند شدم که نفمیدم چیشد چشمام سیاهی رفت و دیگه متوجه چیزی نشدم. *آرشاویر* باصدای جیغ خاله زیبا با ترس به طرف حیاط رفتم با دیدن سارگل روی زمین افتاده سریع به سمتش رفتم. خاله زیبا : بدو باید بریم بیمارستان. بغلش کردم دستاش یخ بود فقط دعا میکردم اتفاقی نیفته ، سریع داخل ماشین گذاشتمش با سرعت زیاد به سمت بیمارستان حرکت کردم . رسیدم سریع پرستارو صدازدم روی برانکارد گذاشتن و به داخل بردنش ، دستامو مشت کردم آخر زهر خودشو ریخت بیچارش میکردم هنوز نفهمیده نباید با من دربیفته . با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم مریم بانو بود بهش گفتم و گفت سریع خودشو میرسونه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم. حالش چطوره؟ دکتر : ما همه تلاشمونو کردیم ولی زهری که به خوردشون دادن خیلی قوی بوده باید منتظر موند ببینیم کی به هوش میان‌ یه دفعه داد زدم ، یعنی چی؟ باید درمانش کنید. دکتر : آقای محترم صداتونو بیارید پایین ، هرکاری از دستمون برمیومد انجام دادیم باید منتظر موند. بعد از زدن این حرف به سمت اتاقش رفت ، دستمو کلافه لای موهام کردم باید حواسمو جمع می کردم میدونستم مینو ساکت نمی شینه‌ خاله زیبا : آروم باش خاله ، توکلت به خداباشه انشالله به هوش میاد. خاله میکشم اون کسیو که این بلا رو سر سارگل اورده ، کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم ، به سمت پرستار اون بخش رفتم باکلی زور راضی شد چند دقیقه ببینمش ، بعد از پوشیدن لباسای مخصوص وارد اتاق شدم ، وقتی تو اون وضعیت دیدمش بدتر بهم ریختم ، رفتم نزدیکش حس عجیبی داشتم. آروم بوسه ای رو سرش زدم دستامو مشت کردم فقط دلم میخواست باهاش حرف بزنم. زودتر پاشو دیگه ، من باید بیشتر ازت مواظبت میکردم مطمئن باش مینو تقاص کارشو بدجوری پس میده تو فقط زود خوب شو ، خسته شدم انقدر خوابیدی ، دستاشو نوازش کردم  اصلا انگار کارام دست خودم نبود از من همچین رفتاری بعید بود . با صدای زدنای پرستار از اتاق خارج شدم. گوشیمو درآوردم سریع به شهرام زنگ زدم.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01