eitaa logo
The Enduring Word
391 دنبال‌کننده
450 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بعداز چند ساعت بالاخره رسیدیم انقدر عصبی بودم که هرکاری ممکن بود انجام بدم ، بهش گفته بودم حق نداری نزدیک سارگل بشی ‌. میدونستم باهاش چیکارکنم ، رسیدیم عمارت سریع از ماشین پیاده شدم ، با شتاب درو باز کردم که صدای بهم خوردنش اومد ، مینو از جاش بلند شد ، دستامو مشت کردم اون دختر تو بیمارستان حالش بعد بود بعد این  نشسته با خیال راحت قهره میخوره‌. مینو : چی...ش.....د....ه؟ تمام کلاماتشو با ترس بیان میکرد ، یه قدم رفتم جلو که چیشده آررره . با داد حرف آخرمو گفتم که با ترس چشماشو بست . بهت گفته بودم حق نداری نزدیک سارگل بشی گفتم اگر بلایی سرس بیاد روزگارتو سیاه میکنم گفتم یا نهههه‌؟ مینو : من...که...کاری نکردم. دِ تو خیلی غلط کردی که داری دروغ میگی آدمای تو نبودن که تو آبمیوش اونو ریختن . دِ آخه نفهم خیلی بهت لطف کردن که طلاقت ندادم اونوقت تو اون کارو با سارگل کردی. با صدای بلند شهرامو صدازدم‌ شهرام : بله آقا همه از عمارت برن بیرون هیچ کس اینجا نمونه. شهرام : ولی آقا؟ یه دفعه داد زدم همین که گفتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شهرام : چشم ارباب مینو : آرشاویر ب...ز...ار حرف میزنیم. با ترس حرف میزد ، پوزخندی رو لبم نشست ، باید تاوان کارشو پس میداد.. ولی نه الان بی گدار به آب نمیزدم باید به وقتش جواب کارشو پس میداد. رفتم جلو با تمام قدرت سیلی به گوشش زدم . خوب گوش کن ببین چی میگم اگر بار دیگه به سارگل نزدیک بشی سالم نمیذارمت‌. بهت گفته بودم حق نداری نزدکیش بشی ولی برعکسشو انجام دادی. مینو : چرا ، نکنه دوسش داری؟ یه لحظه همونجا ایستادم این دختر از رو نمیرفت ، با شدت بیشتری سیلی دومو زدم زیادی حرف میزنی حواستو جمع کن کار دست خودت ندی. میدونی که عادت ندارم کاریو بدون اینکه زمانش برسه انجام بدم. مینو : یعنی چی؟ زمانش که برسه مطمئن باش تاوان این کارتو پس میدی . سارگل خط قرمز منه پس خیلی مواظب خودت باش. *مریم بانو* وارد بیمارستان شدیم. اشک امونم نمیداد عاشق سارگل بودم نباید اتفاقی براش میفتاد میدونستم آخر مینو کار دستش میده . با دیدنش تو اون وضعیت یه لحظه احساس کردم نفس بالا نمیاد دیگه برام مهم نبود کسی چیزی بفهمه الان فقط سارگل مهم بود. آرمان : آروم باش مامانی امیدت به خداباشه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نمیتونم مادر ، تو و سارگل تنها کسایی هستید که برام موندید ، طاقت ندارم ببینم اتفاقی براتون افتاده باشه. آرمان : الهی فداتشم نگرانیتو درک میکنم ولی مطمئن باش سارگل حالش خوب میشه. *مهتاب* گوشه اتاقم کز کرده بودم. آروم اشک میریختم ، باید بیشتر حواسمونو جمع میکردیم تو این مدت خیلی وابسته سارگل شده بودم. فهمیدم ارباب اومده دوس داشتم باهاش برم ولی میترسیدم بهش بگم ، از جام بلندشدم باید میرفتم بیمارستام شاید اینجوری آروم تر میشدم. *آرشاویر* دستامو مشت کردم. اگر جلوی خودمو نمیگرفتم سالم نمیذاشتمش ولی به وقتش تمام این بلاهارو سرش میارم ، دیدم همونجوری وایساده یه دفعه داد زدم گمشو از جلو چشمم. با صدای دختری به خودم اومدم و گفتم بله. مهتاب : ببخشید ارباب میشه منم باهاتون بیام بیمارستان. برگشتم سمتش چشماش اشکی بود چقدر سارگل خاطرش برای همه عزیز بود برو آماده شو راه بیوفتیم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مهتاب : ممنون ارباب الان آماده میشم. شهرامو صدا کردم که سریع خودشو رسوند . نمیذاشتم به حال خودش باشه. شهرام : بله ارباب. دورتادور خونه رو محافظ میذاری یه خدمتکار میگیری فقط براش غذا بذاره جلوی در به یکی از محافظا کلید میدی. حق نداره پاشو از اتاق بیرون بزاره اگر کوچکترین اشتباهی بکنه هیچ کدومتونو سالم نمیزارم. شهرام : چشم ارباب خیالتون راحت. خوبه. روی مبل نشستم نباید میزاشتم اتفاقی براش بیفته ، مینو رو زیادی دست کم گرفته بودم ، باید زودتر کارو تموم میکردم اینجوری فقط سارگل عذاب میکشید. سریع تر باید راه میفتادیم ، اگر لازم باشه باید ببرمش تهران کلافه دستمو لای موهام کردم همش تقصیر خودمه ... *مینو* دستمو روی گونم گذاشتم. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش خیلی عصبی بود ، ترسیده بودم میدونستم وقتی تهدید میکنه حتما عملیش میکنه ، وقتی گفت زمانش برسه سزای کارمو میبینم ترس بدی وجودمو گرفت. نیشخندی روی لبم نشست. اون دختر سزای کارشو پس داد از کارایی که کرده بودم پشیمون نبودم ولی غافل از اینکه... https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* سوار ماشین شدیم که حرکت کردم اصلا حوصله نداشتم ، این دخترم با صدای گریه هاش رو مخم بود ، چشمامو بستم ولی همش اون چشمای سبزش میومد جلوی چشمام . نمیدونم چرا دلم برای صداش تنگ شده بود. انگار آرام بخش بود . فقط  با خودم گفتم خدایا توکل کردم به خودت بهم برش برگردون ، آرامش خاصی گرفتم انگار باید زودتر این جمله رو میگفتم . *آرمان* کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم. فقط دعا میکردم سالم برش گردونه ، تو همین مدت کم بهش وابسته شده بودم ، میدونستم مامانی خیلی دوسش داره یه دفعه با صدای دادش به خودم اومدم ، سریع رفتم سمتش فقط اشک میریخت ‌. چیشده نذاشتم گریه کنه.. بگو جون به لبم کردی؟ مریم بانو : سارگل... خواستم حرفی بزنم که با دیدن چنتا دکتر و پرستار که تو اتاقش بودن ترس هما وجودمو گرفت حالم خیلی بد بود ، فقط تو دلم ذکر میگفتم با دیدن پرستاری که میرفت داخل اتاق بهش گفتم توورخدا بگید چیشده حالش خوب میشه مگه نه؟! پرستار : داریم همه تلاشمونو میکنیم دعا کنید براشون. دستامو مشت کردم ، همش تقصیر ارباب بود اگر مینو رو بیرون میکرد این اتفاقا نمیفتاد کلافه دستمو لای موهام کردم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مهتاب* رسیدیم بیمارستان از ارباب تشکرکردم و سریع از ماشین پیاده شدم دلم گواهی بد میداد با دیدن آرمان که خیلی آشفته بود به سمتش رفتم هیچوقت تو این حال ندیده بودمش آروم سلامی کردم. آرمان : سلام حاش چطوره؟ آرمان : نمیدونم خبری ازش بهم نمیدن دکترا یه دفعه وارد اتاقش شدن. یاخدا الان چطوره مریم بانو کجاست؟ آرمان : فقط کنارش باش حالش خوب نیست ، اونجاست. به سمت مریم بانو رفتم ،حقم داشت بی تابی کنه بغلش کردم که اشکاش روی گونه هاش میریخت. حال خودمم بد شد نتونستم جلوی خودمو بگیرم گریه کردم ، فقط دلم میخواست زودتر حالش خوب بشه . از جام بلند شدم یه لیوان آب برای هردوشون آوردم ، به سمت مریم بانو رفتم زیاد نخورد آرمان خیلی بهم ریخته بود آبو به سمتش گرفتم. آرمان : نمیخورم ممنون. اینجوری حالتون بدتر میشه توکلتون به خدا باشه سالم میاد بیرون. آرمان : ممنون. تعجب کردم که سرد بود بهش حق میدادم خود من انقدر بهم ریخته بودم چه برسه به اون فکرشو نمیکردم انقدر برای هممون عزیز باشه. خدایا خودت برش گردون ، کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم یه دفعه با صدای داد ارباب با ترس برگشتم سمتش. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* تو این خراب شده کسی نیست جواب بده؟ میگم حال زنم‌چطوره؟ پرستار : صداتونو بیارید پایین آقای محترم گفتم الان دکتر بیان بیرون براتون توضیح میدن. دستامو لای موهام کردم اون نباید اتفاقی براش میفتاد اه لعنتی همش تقصیر خودم بود. آرمان : چخبره زنم‌زنم میکنی؟ فکری کردی خبریه اگر میتونستی نمیزاشتی اون دختره نفهم این کارو بکنه نفهمیدی نباید اونو تو اون عمارت نگه داری. فقط دادوبیداد بلدی و به فکر منافع خودتی! دستمو مشت کردم یقشو گرفتم کوبیدمش به دیوار . تو یکی حرف نزن به تو هیچ ربطی نداره دوروبر سارگل نبیمت که بدبرات تموم میشه. مهتاب : ارباب تروخدا ولش کنید. آرمان : هه ، مثلا ببینی چی میشه فکری بعد این اتفاق اسمتو میاره مطمئن باش نمیزارم پیش تو یکی بمونه‌ سیلی بدی بهش زدم . خوب گوش ببین چی‌میگم ، نه تو نه کسه دیگه ای حق نداره سارگلو از من جداکنه ، یکباره دیگه اسمشو بیاری روزگارتو سیاه میکنم حالام‌گمشو از جلو چشمم. آرمان : دستتو بکش من جایی نمیرم. با صدای داد پرستار دیگه چیزی بهش نگفتم . انقدر عصبی بودم که هرکاری ازم برمیومد با بیرون اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم . دکتر : متاسفانه قلبشون برای چند دقیقه نزد خطر بخیر گذشت ولی بنظرم باید منتقل بشن تهران https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 دکتر : کارای ترخیصشونو انجام میدم منتقل بشن. کلافه سرمو تکون دادم و سکوت کردم . نمیتونستم ساکت بشینم باید مینو رو سرجاش میشوندم . وارد حیاط بیمارستان شدم که گوشیم شروع به زنگ‌زدن کرد تماسو وصل کردم. سام : معلوم هس کجایی جواب نمیدی؟ اصلا حوصله نداشتم خلاصه ماجرارو بهش گفتم. سام : اونوقت تو دیوونه الان داری به من‌میگی؟ الان حالش چطوره؟ خوب نیست دارن منتقل میکنن تهران. سام : نگران نباش . اون حالش خوب میشه . باید بعدا درباره موضوعی حرف بزنیم صبح رسیدید بگو کدوم بیمارستانی بیام پیشت. آروم باشه ای گفتم و تماسو قطع کردم . از وقتی این دختر وارد زندگیم شده همه چی عوض شده بود. شبا اکثرا دیگه آرام بخش نمیخوردم منی که خوابم نمیبرد نمیدونم چی تو وجودش داشت که انقدر منو آروم میکرد . گوشیمو درآوردم به عکسی که ازش داشتم نگاه کردم چشمای سبزش یه لحظه از جلو چشمم کنار نمیرفت  ، هیچوقت این حالو نداشتم خیلی حالم بد بود. مریم بانو : اینو بخورید! سرموآوردم بالا به لیوان آبی که جلوم گرفته بود نگاه کردم کمی ازش خوردم و حالمو بهتر کرد. سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود ، نمیدونستم بپرسم یا نه ولی باید جوابشو میدونستم . چرا انقدر سارگلو دوست دارید؟ مریم بانو : مثل دختر خودمه ، قلب مهربونی داره. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا حواب قانع کننده ای نبود این وسط یه چیزیو مخفی میکرد سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم . ولی هرجور شده بود میفهمیدم کارای ترخیصشو انجام دادن تا منتقلش کنن تهران دروغ نخوابم بگم خیلی دلم برای اون چشمای سبزش تنگ شده بود. *مینو* هرچی داد میزدم کسی دروباز نمیکرد فقط میومدن غذامو میزاشتن و درو قفل میکردن ، باید بهش خبر میدادم ولی گوشیمو ازم گرفته بود پسره نفهم . با صدای داد یکی از محافظا به خودم اومدم ببین دختر صداتو ببر حواستو جمع کن زنگ بزنم به ارباب این سری سالم نمیزارتت پس بشین سرجای خودت. پوزخندی روی لبم‌ نشست حالا واسه من محافظ میزاری درو قفل میکنه....! *مهتاب* صبح بالاخره به تهران رسیدیم ،  روی صندلی بیمارستان نشستم آروم سرمو تکیه دادم ، چقد دلم براش تنگ شده بود اصلا فکرشو نمیکردم مینو بخواد همچین کاریو بکنه ، ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد. خاله زیبا : آروم باش عزیزم اینجوری که تو گریه میکنی! توکلت به خدا باشه انقدر بی تابی نکن‌باصدای خاله زیبا بغضم ترکید سرمو تو بغلش گرفت و روی سرم بوسه ای زد. خاله پس چرا انقدر میگید توکلت به خدا باشه چیزی نمیشه اصلا معنی این توکل کردن یعنی چی؟ واقعا نمیدونستم خیلی دوس داشتم بفهمم. خاله زیبا : ببین خاله جان خدا یه مریضی یا حالا هرچیو میده یه صلاحی توش بوده وقتی میگن توکلت به خدا باشه یعنی بگو خدایا توکل کردم به خودت ولی وقتی اینو گفتی نباید نگران چیزی باشی. بی تابی کنی چون تو امیدت به کسیه که این جهان رو خلق کرده تو دیگه امیدت به خودشه هر چ صلاح بدونه همون میشه پس بزار خودش دلتو آروم کنه! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
سلاااااامممم اینم ۱۰ تا پارتی که بهتون قول داده بودم
دیگه نزارم نه؟
بچه ها یه رمان جدید میخوام شروع کنم🤣🤣